*اصغرامیرفقردیزجی
*تولد
فرزند رضا و معصومه فرجى در سال ۱۳۳۲ در روستاى دیزج اسكو از توابع شهرستان تبریز در خانوادهای بسیار فقیر به دنیا آمد. وضعیت مالى خانواده چنان نامساعد بود كه مادرش میگوید:
*تحصیلات
دوره ابتدایى را در سال ۱۳۳۹ در سن ششسالگی شروع كرد و كلاس اول و دوم ابتدایى را در روستاى دیزج گذراند و به علت نبودن ردههای بالاتر ناچار كلاس سوم و چهارم ابتدایى را در مدرسه امیرنظامى در روستاى كله جاه اسكو و سال پنجم و ششم ابتدایی را در خسروشهر به پایان برد. او به تحصیل بسیار علاقهمند بود. پس از آمدن از مدرسه و قبل از هر کاری تكالیف مدرسه را انجام میداد و در مواقعى كه در امور جارى منزل به كمك خانواده میرفت، شبها در كنار چراغنفتی به انجام تكالیف میپرداخت و گاهى اوقات کتابهای د استانى میخواند. همزمان با تحصیل، چوپانى و
*عبادت، تلاش و مطالعه
او روزها براى بهبود وضعیت مالى خانواده قالیبافی و مدتى هم میوهفروشی كرد تا اینكه در سال ۱۳۵۴ به كمك یكى از دوستانش به استخدام شیر و خورشید (هلالاحمر) درآمد و در بیمارستانى در تبریز مشغول به كار شد. با كوشش فراوان توانست پس از مدتى یك دستگاه خودرو خریدارى كند و در ساعات غیر اداری مسافركشى كند. بااینکه فرصت چندانى نداشت در مواقع پیشآمده کتابهای مذهبى مطالعه میکرد و یا کتابهای نوحهسرایی امام حسین علیهالسلام میخواند. همیشه قرآن تلاوت میکرد و جزء اولین كسانى بود كه به نماز جماعت میرفت و براى اقامه نماز اذان میگفت و براى بچههای محل در مسجد تدریس قرآن و ردههای عقیدتى تشكیل میداد. در برخورد با اطرافیان رفتاری متواضعانه داشت و نظرات افراد کوچکتر خانواده را هرچند كه خلاف میلش بود، میپذیرفت. دوست نداشت دیگران از دست و زبانش برنجند. همیشه سعى میکرد دیگران را با تشویق به راه راست هدایت كند. گاهى اوقات با خریدن كادو و دادن هدیه به اعضاى خانواده و دیگران، آنها را به خواندن نماز و شركت در مراسم مذهبى و هیئت قرآن تشویق میکرد. برادرش میگوید:
*زیارت امام هشتم
از سال ۱۳۵۳ با كاروان براى زیارت امام رضا علیهالسلام به مشهد میرفت، ولى همیشه آرزوى زیارت كربلا را داشت. اصغر در برابر شرایط و نابسامانیهای اخلاقى و اجتماعى آن زمان بسیار حساس بود. به خاطر جو ناسالم اخلاقى هیچگاه به سینما نمیرفت و از افراد لاابالى تنفر داشت. روزى در خیابان با فردى برخورد كه مست بود و حرفهای ركیك و ناپسند میزد، اصغر او را زد و داخل جوى انداخت و گریخت. از حضور زنان بیحجاب در محیط كار ابراز نارضایتى میکرد. اغلب همكارانش را تشویق میکرد در نماز جماعت حضور یابند و میگفت: هرچند كشور ما شاهنشاهى است ولى ما در اصل مسلمانیم. مشكلات شخصى خود را تا حد امكان بهتنهایی مرتفع میکرد و براى اینكه به مشكل خانواده اضافه نكند كمتر آنها را مطرح میکرد و در چنین مواقعى به قرآن متوسل میشد، ولى در حل مشكلات خانواده با اعضاى خانواده خصوصاً پدرش مشورت میکرد.
*اسلام رحمانی
برادرش میگوید:
*مبارزات انقلاب
در فعالیتهای سیاسى علیه رژیم شاه نیز فعال بود؛ و در سال ۱۳۵۵ روزى به پدرش میگوید كه اسلام کمکم به پیروزى نزدیك میشود. پدرش ضمن اینكه از او میخواهد این حرفها را بیرون از خانه مطرح نكند تا گرفتار ساواک نشود.
*ورود به سپاه
پس از پیروزى انقلاب اسلامى و تشكیل سپاه پاسداران به عضویت آن درآمد. در این زمان در حد توان به دیگران كمك میکرد بهطوریکه همكاران و آشنایان براى حل مشكلاتشان به او مراجعه میکردند و او نیز در چارچوب قانون آنها را یارى میداد. در مقابل عدم رسیدگى به مشكلات محرومین بسیار ناراحت میشد و در برابر اینگونه کمکاریها و بیتفاوتیها موضعگیری میکرد.
*حضور در جبهه
در سال ۱۳۵۹ پس از شروع جنگ تحمیلى عراق علیه ایران به گروه شهید چمران پیوست و پس از گذراندن آموزش نظامى ۴۵ روزه در كرج به جبهه رفت. او معتقد بود كه اسلحه شهید نباید بر زمین بماند؛ و میگفت: تا شهید نشوم در جبهه خواهم ماند. در جبهه علاوه بر سمت معاون فرمانده گردان حضرت ابوالفضل علیهالسلام در لشكر ۳۱ عاشورا، جزء نیروهاى اطلاعاتى هم بود. اغلب كارهایش را از دیگران پنهان میکرد و وقتى از او سؤال میشد: كه در جبهه چهکار میکنی؟ میگفت: انشاءالله در قیامت خواهید فهمید.
*خانواده جنگی
بهندرت به مرخصى میآمد. دوستانش میگفتند: براى دیدار خانوادهات بیشتر مرخصى بگیر. او میگفت: چمران و دیگر رزمندگان برادران من هستند و امام خمینى پدر من است وزنانی كه وسایل موردنیاز جبههها را تهیه میکنند خواهران و مادران من هستند، پس تمامى اعضای خانوادهام در جبهه هستند حتى در مواقعى هم كه به مرخصى میرفت با نیروهاى سازمان اطلاعات جهت كشف توطئه علیه نظام جمهورى اسلامى و مقابله با گروههای ضدانقلاب همكارى میکرد و یا در محل كار سابقش -بیمارستان سیناى تبریز- حضور مییافت و به بیماران، خصوصاً مجروحین جنگى كمك میکرد.
*جانبازی
اصغر در مدت حضور در جبهه چهار بار مجروح شد تا اینكه در تاریخ ۱۲ اسفند ۱۳۶۲ پس از سیوشش ماه حضور در جبههها در عملیات خیبر مفقود شد. برادرش - یوسف - میگفت كه تصویر اصغر را در تلویزیون عراق مشاهده كرده است؛ و چون هیچگاه از اسارت بازنگشت شهادتش را اعلام كردند.
==وصیتنامه==
از شهید اصغر امیر فقر دیزجى دو وصیتنامه بهجامانده كه در سالهای ۱۳۶۰ و ۱۳۶۱ تنظیمشده و فرازهایى از آن بهقرار زیر است:
*پیروی از ولایتفقیه
بر اساس رسالت و مسئولیتى كه حس نموده بودم درراه الله پاسدارى و حراست از انقلاب كبیر اسلامى كه خونبهای ۱۶۰ هزار كشته و مجروح است در جنوب كشور آمدم و به جنگ علیه ضد خدا پرداختم. من گام نهادن در این مسیر خدایى را یك فریضه میدانم و در این راه اگر دشمن را شكست دهیم پیروزیم و اگر بهظاهر شكست بخوریم و كشته شویم پیروزیم...