گرچه در بسیاری از امور نظامی مهارت فوق العاده ای داشت، کمتر حاضر می شد که مسئولیتی را بپذیرد. تنها در عملیات [[کربلای ۴ ]] و ۵ [[معاون فرمانده پدافند تیپ ]] [[امام رضا ]] (ع) را به عهده داشت.
[ویرایش]
بیست و چهارمین روز از فروردین ماه سال [[۱۳۴۴ ]] در محلۀ جوادیه شهر بیرجند، [[بیرجند]] ، متولد شد. پدرش، حسین صمیمی ترک، نظامی بود. احمد نیز از همان ایام کودکی، روحیه ای نظامی داشت و گرایش، به مبارزه را در بازی های خود، که اغلب تفنگ بازی و شکار فرضی حیوانات وحشی بود، نشان می داد.
[ویرایش]
پس از پیروزی انقلاب اسلامی و با آغاز کار بسیج، [[بسیج]] ، در آموزش های نظامی و عقیدتی شرکت کرد و به تدریج به عنوان عضو فعال این نهاد مردمی شناخته شد. [[مسجد ]] محل، که جزء پایگاه های مردمی بسیجیان محسوب می شد، شب ها شاهد حضور عاشقانۀ احمد بود. او به همراه دوستان جوان و شجاعش در برنامه های نگهبانی پایگاه مقاومت [[شهید برگی ]] و مالک اشتر شرکت می کرد. استعداد فوق العاده ای که در تمام امور از خود نشان می داد، در زمانی کوتاه، از او یک [[بسیجی ]] تمام عیار ساخت.
[ویرایش]
با شروع [[جنگ ]] تحمیلی، بنا به احساس وظیفه ای که داشت، راهی [[جبهه ]] شد و برای اولین بار در سال ۱۳۶۰ در [[کردستان ]] حضور پیدا کرد. سپس به عنوان نیروی ثابت بسیج، فعالیت هایش را ادامه داد و بارها و بارها راه جبهه را در پیش گرفت.
[ویرایش]
از آن جا که پاسداری از دین و کشور را وظیفه خود می دانست، در سال ۱۳۶۲ به عضویت رسمی [[سپاه ]] درآمد. از آن به بعد، با پوشیدن لباس سبز سپاه، که آن را مقدس می دانست و به آن عشق می ورزید، اهداف خود را مصرانه تر از قبل پی گرفت. زمانی که به مرخصی می آمد، نیز کار و تلاش را رها نمی کرد و با شرکت در برنامه های بسیج و سپاه، به سازماندهی نیروهای حزب الله می پرداخت.
[ویرایش]
در دوره های مختلف آموزشی، از جمله: آموزش های آبی ـ خاکی و دورۀ عالی غواصی، شرکت کرد و با مهارت هایی که آموخته بود، در عملیات های متعددی حضور یافت. رزمندگانی که با او در عملیات های والفجر، [[والفجر]] ، [[بیت المقدس، خیبر، المقدس]] ، [[خیبر]]، [[بدر ]] و عملیات [[کربلای ۱ ]] تا ۵ شاهد حضور بی دریغ و جوانمردانه ای احمد بودند و همچون کوه های سر به فلک کشیدۀ کردستان و [[غرب ]] و دشت ها و باتلاق های جنوب، [[جنوب]]، خاطرات دلنشینی از او به یاد دارند.
گرچه در بسیاری از امور نظامی مهارت فوق العاده ای داشت، کمتر حاضر می شد که مسئولیتی را بپذیرد. تنها در عملیات کربلای ۴ و ۵ معاون فرمانده پدافند تیپ ۲۱ امام رضا (ع) را به عهده داشت.
[ویرایش]
او که در مبارزه با دشمن سراز پا نمی شناخت، بارها و بارها تا مرز شهادت پیش رفت و با جسمی مجروح بازگشت. تا این که به تاریخ [[۲۹/۱۰/۱۳۶۵ ]] در عملیات [[کربلای ۵، ۵]] ، در حالی که می کوشید، تانک های به جا مانده از دشمن فراری را جمع آوری کند، مورد اصابت [[ترکش ]] [[خمپارۀ ]] دشمن قرار گرفت و به شهادت رسید. پیکرش را در گلزار شهدای زادگاهش به خاک سپردند.
←← پاسخ به امام زمان(عج)
فرزندم احمد هرگز نمي خواست كسي را از خودش رنجيده خاطر سازد. در اين مورد به ياد دارم وقتي كه ايشان مي خواست به جبهه برود، وقتي كه ديد پدرش از جبهه رفتن ايشان ناراحتی دارد و بهانه مي آورد، خيلي محترمانه به پدرش گفت:" پدر جان، اگر شما صلاح نمي دانيد من به جبهه نمي روم ولي شما خودتان بايد پاسخ [[امام زمان]](عج) را بدهيد. من ديني به گردن دارم كه بايد انجام بدهم." پدرش گريه كرد و گفت:" نه پدر جان، من نمي توانم چنين مسئوليتي را بپذيرم، شما برو." به اين ترتيب فرزندم احمد بدون اينكه دل پدرش را بشكند، موافقت ايشان را جلب كرد.
فرزندم احمد وقتي مي خواست به جبهه برود ، به من گفت : " مامان ، اگر برادر ها بعد از من به درب منزل آمدند تو فوري به آنها تبريك و تسليت بگو ، نكند كه گريه كني و جيغ و داد نمايي ، اگر اين كار را بكني من تو را حلال نمي كنم . اگر شهيد شدم اين را فراموش نكنيد . موقعي كه برادرها آمدند، من در جوابش گفتم : مامان ، چطور اين حرف را مي زني ؟!
← ابوالفضل دراني پور
در عمليات [[مسلم ابن عقيل ]] در كنار ايشان بودم و ايشان با يك قبضه، [[خمپاره انداز شصت ميلي متري ]] انجام وظيفه مي كردند. نحوه شليك خمپاره توسط ايشان خيلي جالب و شجاعانه بود . شهيد با اينكه جوان حدوداً هفده ساله بود قبضه خمپاره را روي زمين مستقر و محكم نمي كرد و با شهادمت و شجاعت آن را در دست نگاه مي داشت و خمپاره ها را شليك مي كرد و اين واقعاً كار صعب و دشواري بود و ديگر اينكه مي توانم بگويم ،در شليك هرگلوله اي به طرف دشمن عبارت شريفه . و ما ميت اذ رميت ولكن الله رمي را تلاوت مي فرمود .
من مدت كمي برادرم احمد را مي ديدم چون ايشان در منطقه اي جنگي فعاليت زيادي داشت يك روز از ايشان سوال كردم كه شما چرا اينقدر به جبهه مي روي ؟ پشت جبهه هم به شما احتياج دارند احمد در جواب من گفت : اگر شما آنجا بوديد و مي ديديد كه چه دسته گلهايي از دست مي روند يا هنگامي كه در حال جنگيدن هستي مي بيني مغز دوستت كه چند لحظه پيش با تو سخن مي گفت: روي دست و بدنت مي ريزد آيا بازهم به جبهه نمي رفتي ؟ خلاصه آن روز برايم، خيلي در اين مورد صحبت كرد و ما را قانع كرد .
درعمليات كربلاي ۵ برادر صميمي به عنوان [[فرمانده زرهي ، لشكر ]] معرفي شدند .درآن زمان ايشان چند [[تانك ]] ازدشمن به غنيمت گرفته بود و در حالت انتقال تانك هاي غنيمتي به پشت جبهه بود كه شهيد شد.
←← غنیمت تانک های دشمن
در عمليات [[والفجر ۸ ]] به عنوان قايقران جزو اولين كساني بودند كه به سمت شهر [[فاو ]] رفتند، بر اثر برخورد [[تركش ]] خمپاره مجروح شد. ناراحتي شان را بروز نمي دادند به طوري كه ما فكر كرديم ايشان زياد ناراحت نيست . بالاخره ايشان به بيمارستان منتقل و بستري شد .
روزي در محل سپاه بيرجند در خدمت برادر صميمي بودم. قرار بود كه به جبهه اعزام شوم. من از برادر صميمي سؤال كردم كه شما نمي آئيد باهم برويم به جبهه؟ما در خدمت شما باشيم، اگر بشود با هم برويم. ايشان گفت:" جبهه جايي است كه هر كس را بطلبد مي رود، حالا شما را طلبيده است، شما برو ما انشاءالله بعد از شما در خدمت شما خواهيم بود."
در عمليات كربلاي ۵ درست زماني كه بعثي ها مي خواستند از [[اروند ]] عقب نشيني كنند يكدفعه ديدم برادر احمد صميمي با شجاعت و شهامت از اين طرف خاكريز بلند شد و دنبال تانكهايشان رفت. ايشان حدود ۶ يا ۷ تانك بيشتر يا كمتر كه الان دقيق در ذهنم نيست را به اين طرف آورد! فقط يك تانك عراقي آن طرف خاكريز مانده بود و ايشان مي خواست همين تانك آخري را بياورد، خمپاره اي آمد و ايشان همانجا به شهادت رسيد.
از روح كار و رفتار برادر احمد صميمي مي شود تصور كرد كه چه آرزويي داشت و دنبال چه بود. به ياد دارم من و ايشان در جبهه بوديم مدرك پاييني در حد راهنمايي داشتيم كه از طرف ارتقاء تحصيلي در ميادين جنگ آمدند و گفتند:" بيائيد ثبت نام كنيد، به شما نمره مي دهيم و جهت ادامه تحصيل به شما كمك مي كنيم." اتفاقاً برادر احمد صميمي كه آنجا حضور داشت به اين برادران گفت:" هدف ما اين نيست! چه معلوم كه من يك ساعت ديگر زنده باشم! اگر زنده ماندم بعدها مي روم و پشت جبهه، مي خوانم الان بحث اينها نيست! آرزوي اين را ندارم. آقا، ما براي كسب مدرك آمديم يا درك مطلب؟" برادر احمد صميمي آنجا هم مدرك داشتند و هم درك مطلب، مدركشان همين شهادت بود و درسشان هم اين بود كه آنجا ايثار بكنند. يعني آرزو و هدفش اين بود كه انقلاب پيروز بشود.
سال ۶۱ بود كه به منطقه عملياتي سومار براي عمليات مسلم بن عقيل اعزام شديم. برادر احمد صميمي در گردان ادوات، نيروي تفنگچي خمپاره ۶۰ بود. اتفاقاً ايشان به گردان ما كه [[گردان ]] [[عبدالله ]] از [[تيپ ويژه جوادالائمه]](ع) با فرماندهي محترم [[شهيد برونسي ]] بود، مأمور شد. ايشان روحيات جالبي داشت از جمله همان نحوه زدن يا پرتاب كردن يا شليك كردن خمپاره كه كار هركسي نيست كه بتواند آن را با دست بگيرد و رها بكند ولي ايشان با توجه به اينكه آن زمان تقريباً ۱۶ـ۱۷ سال بيشتر نداشت با آن جثه اش لوله خمپاره ۶۰ را به دست مي گرفت و به سمت دشمن رها مي كرد و ذكرش اين بود:
" وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَكِنَّ اللّهَ رَمَى.
[۱]
انشاءالله."
به ياد دارم وقتي كه در [[دزفول ]] بوديم، يك شب نيروهاي گردان آماده مي شدند، كه بعد از شام، شبانه در عملياتي كه در سمت [[شوش ]] انجام مي شد، شركت نمائيم. برادر احمد صميمي در كنار سفره نشسته بود تا شام بيايد. بعد كه ديگهاي غذا را آوردند، ايشان رفت و براي تك تك برادران غذا گرفت و آورد! با توجه به اينكه خودش غذا ميل نكرده بود. بعد ايشان پارچ آب را نيز آورد و در كنار سفره مانند يك ميزبان از رزمندگان پذيرايي نمود.
←← ممانعت ازغیبت
به يادم دارم يك روز ،در پايگاه ظفر [[ايلام ]] جلسه اي بود و من با برادر صميمي نيز در آن جلسه حضور داشتيم در آن جلسه بحثي پيش آمد كه يك نفر غيبت كسي را كرد . برادر صميمي به عنوان اعتراض بلند شد و گفت : " آقا ، غيبت نكنيد ، چرا غيبت مي كنيد ؟ شما به جبهه آمد ه آمده ايد ، اينجا جايي است كه بايد به خدا نزديكتر شويد ، شما بايد در اينجا فرصت را غنيمت بشماريد . " پس از پايان جلسه چون بنده به ايشان نزديكتر بودم ، به من گفت : " در اين محافل و جلسات سعي كنيد ذكر خدا را فراموش نكنيد ، سعي بكنيد از خدا دور نشويد چون اگر غيبتي يا چيزي بشود ، درست نيست . "
← احمد احمدي
بيش از دو سال بعد از شهادت [[شهيد احمد صميمي ترك ]] و چند روز قبل از پذيرش قطعنامه ۵۹۸ شوراي امنيت توسط جمهوري اسلامي، شبي شهيد صميمي ترك را در عالم رؤيا ملاقات كردم و چه ملاقات زيبايي بود! بدين ترتيب كه كنار نهر بزرگ و زلال آبي ايستاده بودم و مشاهده مي كردم كه ستوني از لاله بر روي آب در حركتند و از پيش چشمان من عبور مي كنند و در ميان هر گل لاله، سر شهيدي قرار دارد و بسياري از شهداء به هنگام عبور به من لبخند مي زنند. دقت كه كردم، ديدم برخي از شهداء از آشنايان هستند و آنها را مي شناسم، تا اينكه ناگاه شهيد صميمي ترك (احمد صميمي ترك) را داخل ستون ملاحظه كردم. چون در دوران دوستي قبل از شهادت با يكديگر بسيار صميمي و همنام بوديم و يكديگر را به اسم كوچك (احمد) صدا مي زديم يكه اي خوردم و هيجان زده گفتم: احمد! اينجا چكار مي كني؟! شهيد به منم توجه كرد و از آن حالت گل بيرون آمد و كنار آب در مقابلم ايستاد و با يكديگر حرف زديم. از جمله از وي پرسيدم: احمد جان! جان دادن چگونه بود و شما الان كجا هستي و چكار مي كني؟ ايشان فرمود: من اصلاً متوجه جان دادن نشدم، فقط اندكي احساس درد كردم و سپس ديدم كه جنازه ام افتاده و خودم نظاره گر آن هستم و مي بينم كه جنازه خود من است.
←← همراهی روح با جسم
هر كجا كه جنازه را بردند، در [[معراج شهداء ]] و بيرجند همراه آن بودم و روز تشييع جنازه ام نيز مادر و خواهرم گريه و بي تابي مي كردند و من هر چه آنها را به صبوري و آرامش مي خواندم، متوجه نمي شدند و تنها هنگاميكه مي خواستند جنازه ام را داخل قبر بگذارند و من مي ديدم كه من هم بايد وارد قبر شوم، اندكي ناراحت شدم و احساس كردم كه اين مرحله ،مرحله جديدي است. من در همين زمان در شهرستان خودم، مشغول ساخت خانه و درگير بنايي بودم. شهيد به من فرمود: چرا خودت را اينقدر گرفتار دنيا كرده اي ؟! دنيا را رها كن و بيا! و مرتب بر اين امر تأكيد مي كرد وليكن نفرمود كه من هم خواهم رفت و به او خواهم پيوست و از طرفي خود را در آن ستون نديدم و اين لياقت را نداشتم. من به شهيد گفتم: من دوست دارم كه به اينجا و نزد شما بيايم، ولي از دو چيز مي ترسم: از جان دادن مي ترسم؛ كه شهيد فرمود: كسانيكه در راه خدا شهيد مي شوند، جان دادن براي آنها، اصلاً دردآور و مشكل نيست.
←← شهیدان آینده
در زمان حيات دنيوي ، سر شهيد مو نداشت ولي در خواب سرش مو داشت و بسيار زيبا بود. علت را كه از وي پرسيدم، فرمود: در باغي كه ما را به آن وارد كردند، انسانهاي ناقص را جا نمي دهند. مگر اين را نشنيده اي كه شهيد كامل مي شود و در او نقص نمي ماند؟! اين است كه اكنون سرم مو دارد! در مورد اينكه اكنون كجا هستند و چه كار مي كنند، فرمود: در اينجا باغهايي به ما داده اند كه بسيار مجلل و سفيد و در هر كدام از آنها، قصرهايي است كه متعلق به ماست و از جمله من هنوز نتوانسته ام تمام باغم را برگردم و همه جايش را ببينم! گرم صحبت بوديم كه ديدم گويا ستون شهداء رو به اتمام است، پرسيدم: احمد! چرا چنين شده؟ اينكه دارد تمام مي شود؟! معنايش چيست؟ فرمود: جنگ هم دارد تمام مي شود و اينها شهداي آينده اند! نظاره كه مي كردم، ناگهان سر [[شهيد صفرعلی رضایی ]] را داخل ستون مشاهده كردم كه در بين آخرين نفرات ستون آمد و عبور كرد و در آن زمان هنوز شهيد صفرعلي رضايي در قيد حیات بود و جانشين و قائم مقام [[گردان ]] [[امام علي ]] (ع) در لشکر ويژه شهداء بود. فردا صبح به طرف شهيد صفرعلی رضایی حركت كردم كه بروم و در مورد رؤياي ديشب با ايشان صحبت كنيم. ديدم ايشان هم بطرف من مي آيند و وقتي به همديگر نزديك شديم، لبخند معني داري زد. گويي مي دانست كه من به چشم يك شهيد به او نگاه مي كنم. رؤيا را براي ايشان تعريف كردم، ولي بطور مجمل و هنوز نگفته بودم كه شما هم در ميان شهداء بودي، و هنوز آن گلها را كه ديده بودم، تعريف نكرده بودم كه صفر علي ( كه آن موقع زنده بودو روبروي هم قرار داشتيم) فرمود: بلي. من هم در ميان آنها هستم! و در اين لحظه چهره اش برافروخته شد و حالت خاصي به خود گرفت. من هم نگران شدم و گفتم: نه آقاي رضايي، اين چه حرفي است؟ شما از كجا اطلاع داريد كه چنين حرفي مي زنيد؟! بسيار، بسيار برايم جاي تعجب و حيرت بود كه شهيد اشاره فرمود و گفت: آن گلهايي كه تو ديدي، من هم ديدم .من سرم را در ميان سرها ديدم و اتفاقاً گل لاله من در همان اواخر ستون قرار داشت!! آري. عجبا كه شهيد هم همان صحنه را ديده بود و اطلاع داشت و به همانگونه هم در عمليات [[مرصاد ]] به درجه رفيع شهادت نايل آمد. قابل توجه آنكه تنها دو روز پس از اين رؤيا، قطعنامه شوراي امنيت سازمان ملل توسط ايران پذيرفته شد و خبر از خاتمه جنگ داد.
←← آبروی سپاه
به ياد دارم كه برادرم احمد در [[دهه مبارك فجر ]] اگر عملياتي در پيش نبود از منطقه به بيرجند مي آمد تا در عمليات (راپل) شركت نمايد. يك بار كه به همين منظور به بيرجند آمد، تصميم گرفت كه عمليات (راپل) را با مشعل انجام دهد! هنگامي كه از اين عمليات فارغ شد، متوجه زخم دستهايش گرديد. وقتي به منزل آمد به او گفتم: داداش جان، درد را در دستهايت احساس نكردي؟ برادرم احمد گفت: " احساس كردم ولي آبروي سپاه براي من ارزشمندتربود".
تمام برادران سپاه در آن زمان مي دانستند كه برادرم احمد مشكلات زيادي دارد، از جمله اين كه پدرم چندين مرتبه سكته كرده بود. يك روز پدرم به برادرم احمد گفت: " احمد مدتي به جبهه نرو، در كنارمان بمان." احمد به پدرم گفت: " پدر اين تكليف است. روي شما را به زمين نمي اندازم ولي خودتان باید جواب امام زمان(عج) را بدهید."
← ابوالفضل درانی پور
خیلی صبور و شجاع بود. در هنگام عملیات که سیل گلوله باران خمپاره و [[توپ ]] و [[راکت ]] بر سر ما می بارید، شهید اصلا روحیه خود را از دست نمی داد. در عملیات کربلای ۵ حدود ۴ یا ۵ تانک دشمن را از میان نیروهای دشمن به غنیمت آورد و این شجاعت خاصی می خواست. همچنین می گوید: شهید در گردان ادوات مشغول به خدمت بود و به گردان عبد الله که به فرماندهی سردار بزرگ، برونسی در آنجا قرار داشت، مامور شده بود. در عملیات مسلم بن عقیل در کنار ایشان بودم. او یک قبضه خمپاره را روی زمین مستقر و محکم نمی کرد و با شهادمت و شجاعت آن را در دست نگه می داشت و خمپاره ها را شلیک می کرد. این کار واقعا دشوار بود. دیگر اینکه می توانم بگویم بدون استثنا در شلیک هر گلوله ای به طرف دشمن این آیه را تلاوت می کرد: و ما رمیت اذ رمیت و لکن الله رمی.
[ویرایش]
پس از آن که انقلاب خونبار و کبیرمان به پیروزی رسید، به حکم امام خمینی ارتش ۲۰ میلیونی تشکیل شد. چندی نگذشت که خود را در کنار برادران بسیجی ام دیدم. بر خود می بالیدم که به این ارتش مکتبی راه پیدا کرده ام. روی پشت بام بسیج و در خیابانها نگهبانی می دادم و به شوق انقلاب، شب ها را به صبح می رساندم. ولی هیچ گاه خسته نمی شدم. چرا که خوب می دانستم، نگهبانی برای خدا، خستگی ندارد. چیزی نگذشت که شهریور سال ۱۳۵۹ از راه رسید. بچه های مظلوم [[خرمشهر ]] در خانه های خود و در کنار پدر و مادر زندگی آرامی داشتند که ناگهان سایۀ پلیدی از دور نمایان شد. آتش همه جا را فرا گرفت و عده ای از زنان و مردان و بچه های بی گناه را به خاک و خون کشید. آری. جنگ تحمیلی و نابرابری شروع شد و مزدوران به سرکردگی امریکا به شهرهای کشور عزیزمان حمله کردند. کشوری که هنوز انقلابش تازه پا گرفته بود و می رفت که جهان را از وجود ظالمین پاک کند و محرومان را نجات بخشد. اما...
← قسمت اول:کردستان
ضد انقلاب درکردستان در [[کردستان]] اعلام خودمختاری کرد. در گنبد عده ای فرصت طلب دست به شورش زدند. خوب چه کسی باید جلو این شرارت ها را می گرفت؟ بله. درست است، طبقه محروم. چرا که انقلاب مال همین طبقه محروم بود. همین طبقه محروم بود که کردستان و گنبد را آرام کرد و دشمن را از این مرز و بوم به عقب راند. آری. ایمان به خدا کارهای زیادی می کند. این ایمان، افتخار بزرگی است که طبقه محروم دارند.
قسمت اول:کردستان
اوایل سال ۱۳۶۰ بود. درست یادم نیست که چند بار برای رفتن به جبهه ثبت نام کردم. ولی جوابی که می شنیدم، این بود:«سن شما کم است»
← تفنگ ام ۱
شب ها هنگام نگهبانی با تفنگ (ام ۱ چوبی) با مشکلات بزرگی مواجه بودم. پس از شلیک یک تیر، تیر دیگر در لوله گیر می کرد. از طرفی دیگر ضد انقلاب تا بیست متری ما پیش می آمد و فکر از بین بردن ما را در سر می پروراند. ولی زهی خیال باطل! اگر اسلحه ام گیر می کرد، سریع [[نارنجک ]] را به دست می گرفتم، از سنگر بیرون می رفتم و وارد کانال می شدم. در طوفان و برف، نارنجک را به طرف آنها پرتاب می کردم و آنها با توهین و پرخاش که البته بی جواب نمی ماند، به عقب می رفتند. معرکه ای داشتم. در برف و بوران و سرمای چند درجه زیر صفر که تا مغز استخوان نفوذ می کرد و در حالی که جلو خود را نمی دیدم، با ضد انقلاب روبرو می شدیم. شب ها شش ساعت نگهبانی داشتیم و صبح برای پاکسازی به روستاهای اطراف منطقه می رفتیم.
← تنگه چزابه
هنوز خورشید طلایی، طلوع نکرده بود و تاریکی همه جا را در برداشت که به منطقه اعزام شدیم. از هر طرف آتش می بارید خمپاره، آرپی جی، گلوله و ... خلاصه به ستون یک به راه افتادیم. خدا [[شهید صاحب الزمانی، الزمانی]]، فرمانده خط، را بیامرزد. دایم می گفت: «سریع حرکت کنید! التماس دعا».
صبح فرا رسید و ما که تازه نفس بودیم، به قصد تلافی آتش دشمن، جواب دندان شکنی به او دادیم. البته کارمان اشتباه بود. چون دشمن متوجه شد که نیروی تازه نفس، وارد خط شده و شب بعد با آتش سنگین خود، به ما حمله کرد. چهار ساعت درگیر بودیم و بالاخره دشمن را به عقب راندیم. در آن شبها چه گل ها که پرپر می شدند و ما را تنها می گذاشتند. آری، شبی چهار ساعت پاس بخش و چهار ساعت هم نگهبانی، در آن آتش سنگین، واقعاً مشکل بود. به خصوص که هر روز شهید و زخمی می دادیم.
← عملیات فتح المبین
شب عید فرا رسید و همزمان با عید، عملیات پیروزمندانۀ [[فتح المبین]]. ساعت ۲ نیمه شب بود به دستور فرماندهی خود را برای عملیات آماده می کردیم که ناگهان دشمن پیشتازی کرد. عملیات شروع شد. زمین به لرزه درآمد و شب مثل روز روشن شد. از همه جا آتش می بارید. چند دفعه یا نارنجک تفنگی، تیراندازی کردم، ولی فایده نداشت. [[تیربار (ژ۳) ]] ی را که داشتم، به میدان رزم آوردم. معجزه ای که داشت این بود که آن شب خیلی کم گیر کرد و به حساب خودمان، حال بعثی ها را گرفتیم. تیرها، سینۀ هوا را می شکافتند و زوزه کشان به طرف دشمن می شتافتند. خلاصه تا ساعت شش صبح، کارمان پر کردن و یا خالی کردن نوار بود. بعثی ها که دیدند، نمی توانند کار را از پیش ببرند، آب را برطرف سنگرهای ما رها کردند و سیل راه افتاد. زیاده روی کردند و سیل سنگرهای خودشان را هم گرفت اما نه مثل ما.
← تنگه علی مردان
معجزه بود. هرچه خمپاره می آمد و وارد آب می شد، عمل نمی کرد. اگر هم عمل می کرد، ترکش های آن سرد می شد و اثری نداشت. همه این ها، نتیجه ای اخلاص برادران بود. چه خلوصی داشتند و چه معنویتی. مثلاً سنگر ما، سنگر امام زمان (عج) نامیده می شد. چون برادران، آقا را چند دفعه دیده بودند. سنگر متبرکی بود و از این نظر، من افتخار می کردم که در این سنگر علیه بعثی ها می جنگیم. درست در هفتاد متری ما، افراد دشمن، در حال بد مستی و می گساری و عیاشی بودند. چنان ترسی از ما داشتند که در سراسر شب آتش می ریختند. یادم می آید، از ترس در سی متری ما کمین می کردند که ما جلو نرویم و صبح زود به سنگرهای اصلی خود می رفتند. من یکی از این مزدوران را که خمیده خمیده به طرف سنگر خود می رفت، فرستادم آن دنیا. البته این یک نمونه از به هلاکت رساندن مزدوران بود. چون این دفتر خاطرات صفحه هایش کم است، از نوشتن بقیۀ خاطرات «تنگۀ چزابه» «[[تنگۀ چزابه]]» یا به قول ما «تنگۀ علی مردان» که یادش به خبر، معذوریم.
قبل از عملیات ما را برای سازماندهی به پایگاهی و پس از سازماندهی دستۀ من معلوم شد و به عنوان آرپی جی زن، کارم را شروع کردم. حالا، من به دو کمک قوی و نترس احتیاج داشتم. ولی کسی کمک من نمی شد.
می گفتند:«این برادر توانایی آرپی جی را ندارد.»
البته من ناراحت می شدم. چند دفعه می خواستم دستۀ خود را عوض کنم، ولی فرماندۀ دسته، مانع می شد. بالاخره، روز امتحان فرا رسید. پس از آموزش های چریکی و جنگ کوهستانی طاقت فرسا در گرمای شدید و با تجهیزات زیاد، ما را به میدان تیر بردند. سیبل های میدان ۲۰۰ متر آن طرف تر بود برایم خیلی سخت بود. من فقط ۱۷ سال داشتم. به هرحال من بودم و سیبل. سومین نفری بودم که دستم روی ماشه رفت و بعد ... بله، به سیبل اصابت کرد. بعد از من هم برادر [[فیروزی مقدم، مقدم]]، که در همین عملیات به فیض شهادت نایل آمد، به هدف زد. من افتخار می کردم، چون هردو اهل بیرجند بودیم و روسفید شدیم.وقتی برای استراحت به پایگاه برگشتیم، چند نفر برای این که کمکم کنند، به من مراجعه کردند و من هم دو نفر را قبول کردم. وظیفۀ ما این بود که باید قبل از عملیات در خط مستقر می شدیم و در وسط نیروهای خودی و دشمن موضع می گرفتیم تا هم حرکات دشمن را زیر نظر داشته باشیم و هم از برادران تخریب، محافظت کنیم و در موقع خطر وارد عمل شویم. البته من آن جا خیلی شیطنت می کردم، مثلاً به طرف بعثی ها می رفتم و چتر منور ۱۲۰ (خمپاره) می آوردم. یا به میدان [[مین ]] می رفتم و مین ها را خنثی می کردم و چترهایی را که اطراف میدان مین می افتاد، جمع می کردم و به خط خود برمی گشتم. یادم می آید که یک بار با نیروهای دسته ای که فرماندهی آن را [[شهید کاظمی ]] به عهده داشت، به طرف کمین حرکت کردیم. فاصلۀ آن تا خط خودی ۳۰ دقیقه بود. متاسفانه هرچه رفتیم، نرسیدیم. ناگهان دشمن با آتش سنگین خود، ما را زمین گیر کرد. فوراً با بی سیم به خط گزارش دادیم و خط هم متقابلاً به روی بعثی ها آتش گشود و ما زیر آتش خودی، به عقب برگشتیم. واقعاً معجزه بود. چون اگر آتش نکرده بودند، ما در آن وقت شب، به اسارت در می آمدیم و یا شهید می شدیم.
با سر و روی خیس و پر از گل، مثل موش آب کشیده، به مقر برگشتیم و به کیسه خواب های خود پناه بردیم. چیزی نگذشت که خوابمان برد. یک شب، برای سرکشی به سنگر کمین رفتم. البته کمی دیر رسیدم و دیدم که هر دو نگهبان خوابیده اند. با ناراحتی و عصبانیت دو نگهبان را عوض کردم. وقتی با آن دو برادری که به خواب رفته بودند، به عقب برمی گشتم، ناگهان یکی از برادران گفت:«احمد! دشمن! دشمن!»
گفتم:«یواش! اسلحه را بده به من!»
با توجه به این که ما در کنار کوه و در تاریکی بودیم و نیروهای دشمن، در دشت به سر می بردند، بهتر دیده می شدند و بر آن ها مسلط بودیم. دشمن را تا نزدیکی های خط خودشان تعقیب کردم که خوشبختانه کسی متوجه من نشد. خدا را شکر کردم. چون اگر نگهبانان سنگر کمین بیدار بودند، تیراندازی می شد و کمین لو می رفت. فکر می کردیم که دشمن از موقعیت ما با خبر شده، ولی این طور نبود. عملیات «مسلم بن عقیل» با موفقیت انجام شد. البته من هم چند تا آرپی جی زدم. بعد از عملیات به منظور آمادگی شرکت در عملیات بعدی، به سایت ۵، نزدیک فکه، [[فکه]]، رفتیم.
← عملیات [[والفجر مقدماتی]]
پس از طی یک دورۀ ۲۰ روزه آموزشی و حضور در عملیات مشابه در شب، راهپیمایی های ۵۰ کیلومتری و خسته کننده و آموزش تخریب، به منطقه اعزام شدیم. یادم می آید که وقتی نیروها برای آموزش حرکت می کردند، سر و ته آن ها دیده نمی شد. ماشاءالله آن قدر نیرو آمده بود که جای سوزن انداختن نبود. لشکر ما سه تیپ داشت و ۳۸ گردان خط شکن. وقتی حرکت می کردیم، به خود می بالیدیم و خداخدا می کردیم که کی عملیات شروع می شود. البته در عملیات مقدماتی والفجر به عنوان پشتیبان، در نزدیکی نیروهای خط شکن بودیم تا در صورت نیاز وارد عمل شویم. در آن منطقه، از بمباران هوایی و توپ و خمپاره، بی نصیب نبودیم. خوب حالا بد نیست که یادی هم از عملیات [[والفجر ۱ ]] بکنیم.
مهتاب دل آسمان را دریده بود. هر لحظه صدای صفیر گلوله یا خمپاره ای دل شب را می شکافت و در نزدیکی ما به زمین می خورد و گرد و خاک آن به صورت ما پاشیده می شد.
ساعت ۱۲ شب، منتظر شنیدن رمز عملیات بودیم. ولی متاسفانه خبری نبود. تا این که ساعت ۵/۴صبح، رمز عملیات از پشت بی سیم شنیده شد و با رمز یاالله یاالله یاالله حمله را آغاز کردیم و با توکل به خدا پیش رفتیم. ناگهان میدان مین کوچکی سد راهمان شد. فرمانده گردان صدا می زد: «تخریب چی! تخریب چی!»
باید از این ارتفاع می گذشتیم و وارد دره می شدیم و بعد خود را به بالای ارتفاع بعدی می رساندیم. وقتی به بالای کوه رسیدیم، با وضع بد و عجیبی روبرو شدیم. بچه ها زخمی و شهید شده بودند و چند نفر دیگر هم خیلی خسته و بی حال از روبرو کانال سمت چپ خود، مواظبت می کردند. چون هر لحظه احتمال داشت که بعثی ها بیایند. چند دقیقه ای به همین منوال گذشت. به یکی از برادران گفتم:«هرچه سریعتر برو چند تا از بچه ها را بیاور اینجا!»
ولی خیلی دیر شده بود. چون تیری بر سر او خورد و با صدای طنین افکن الله اکبر و یا حسین به پایین دره سقوط کرد و متاسفانه شهید شد. دشمن فهمیده بود که ما از درۀ بین دو کوه عبور می کنیم و با کالبیر [[کالیبر]] و خمپاره آتش می ریخت. خطر باز ما را تهدید می کرد. اگر دشمن از کانال سمت چپ پیشروی می کرد، کارمان تمام بود. چیزی که به ما قوت قلب می داد، ذکر خدا بود و این که باید در چنین شرایطی صبور و با حوصله باشیم.
از جلو و سمت چپ آتش می ریخت و ما نه توان پیشروی داشتیم و نه توان عقب نشینی. هر لحظه ممکن بود که اسیر شویم. به دوستانم گفتم:«یا الله! بهتر است که شهید شویم. نباید به دست بعثی ها بیفتیم. با خفت و خواری اسیر شدن ننگ است.»
در همین موقع دو نفر از بچه ها شروع کردند به تیراندازی. مجروحین را به هر زحمتی که بود، از ارتفاع به عقب راندیم. متاسفانه نمی توانستیم شهدا را به عقب ببریم. چون دیگر فرصتی برایمان باقی نمانده بود. به بچه ها گفتم: «ما تیراندازی می کنیم. شما بروید توی کانال سمت راستی!»
← تاخالص شدن
همدیگر را در آغوش گرفتیم و خداحافظی کردیم. شروع کردم به تیراندازی و در همین حال به عقب برمی گشتم. نمی توانستم باور کنم. تیرها از کنار سر و پهلو و پاهایم می گذشت و در زمین فرو می رفت. خوشبختانه بار دیگر نجات پیدا کردم. دوستم هم، جان سالم به در برد. حالا نوبت خاکریز دوم بود که به آن رسیدیم. دیگر خسته شده بودم. دلم می خواست گوشۀ ساکتی پیدا کنم و آرام بگیرم. چون ۲۴ ساعت مشغول عملیات بودم. از کنار کانال بزرگی که عرضش ۴ متر و ارتفاعش ۵/۱ متر بود حرکت کردیم. یک نفر جلو، دو نفر وسط و من هم در عقب، با فاصله ۳ متر از هم راه می رفتیم. ناگهان صدای دلخراش خمپاره ۱۲۰ هوا را شکافت و بالای سرمان، در کنار کانال به زمین خورد. اول چیزی نفهمیدم. ولی بعد متوجه شدم که برادر اولی از ناحیۀ چشم مجروح شده و دو نفر دیگر، که جلوی من حرکت می کردند و کلاه آهنی نداشتند، به لقاءالله پیوسته اند. من هم از ناحیه پا مجروح شدم. روز بعد خود را در بیمارستان [[قم ]] دیدم. چند روز بستری بودم. وقتی مرخص شدم، به زیارت مرقد معصومه سلام الله علیها رفتم و بعد به شهر برگشتم. از خودم می پرسیدم: «چطور با وضعیتی که پیش آمد، اتفاق خاصی برایم نیفتاد؟»
و خودم جواب می دادم: «بله احمد آقا! تو هنوز خالص نشده ای هنوز خیلی مانده مثل بقیه خود را بسازی و بروی.»
بله عشق به خدا چیز دیگری است. وقتی که انسان عاشق می شود، باید برود و اگر سعادت داشت به او بپیوندد.
← ۶۰نفرقبولی
باز به طرف وادی عشق حرکت کردیم. ولی این بار گزینش شدیم. به مشهد اعزام شدیم تا به کادر گردان فرماندهی بپیوندیم. در آن جا ۸۵ نفر بودیم. رفتیم به پادگان [[امام حسین ]] (ع) و چند روز ماندیم. نیروهایی از سراسر کشور به این پادگان آمدند و یک جمع ۳۶۰ نفره تشکیل شد. بعد از چند روز، ما را با اتوبوس به پادگان امام حسین (ع) فرستادند تا آموزش ببینیم. یک هفته آموزش دیدیم و بعد از ما امتحان گرفتند. ۳۰۰ نفر از برادران مردود شدند و فقط ۶۰ نفر به دوره بعدی راه پیدا کردند که من جزء این ۶۰ نفر بودم. آموزشی را که یک افسر باید در طول ۴ سال ببیند، سه ماهه طی کردیم. بعد از سه ماه، واقعاً ورزیده و آماده بودم. معجزه این بود که من سال قبل از آموزش، به زور می توانستم روزه بگیرم، ولی حال با وجود آن همه بیدارخوابی و آموزش های پی در پی، چند روز هم روزه مستحبی گرفتم که جا دارد خدا را به خاطر این همه لطف، شکر کنم.
کاروان در حرکت بود. بله. کاروان یاران حسین (ع) می رفت که بار دیگر حماسه بیافریند. برادران کادر گردان را برای شناسایی و توجه عملیات به منطقه بردند. من هم سعادت داشتم که این دفعه به عنوان کادر گردان و به عنوان یک پاسدار به منطقه بروم.
یک ماه را در منطقه «مهران» گذراندیم و آمادگی خود را اعلام کردیم. ولی ماموریت یک دفعه لغو شد و نیروها را به کردستان فرستادند. پس از یک روز در [[مریوان ]] ما را به کنار رودخانه ای بردند که قبلاً ضد انقلاب در آن مستقر بود و کار قاچاق اسلحه از عراق را انجام می داد. هرشب بچه ها را برای آموزش و راهپیمایی به کوهستان های سخت کردستان می بردیم. بعد از ۲۰ روز بچه ها را به قرارگاه تاکتیکی که نزدیک دشمن بود بردندو...
← فرمانده ما
ساعت ۴ بعدازظهر بود. تمام برادران بعد از چک کردن اسلحه ها و پر کردن خشاب ها، تجهیزات خود را برداشته و آماده شده بودند. یکی از برادران که اسمش [[احسان جامساز ]] بود، چهرۀ زیبایی داشت و خیلی نورانی بود. همه می گفتند که شهید خواهد شد. خیلی علاقه داشت که به عملیات برود. چون تا آن موقع در عملیاتی شرکت نکرده بود. یادم می آید شب آخری که می خواستیم به قرار گاه تاکتیکی برویم، این برادر از ساعت ۷ تا ۱۱ شب گریه می کرد و می گفت:«برادران قدر خودتان را بدانید! فرماندۀ ما آقا امام زمان است.»تحت تاثیرش قرار گرفته بودم و از او می خواستم که برایم دعا کند. از وجود چنین افرادی در بین نیروها خیلی خوشحال بودم. خلاصه ساعت ۴ بعدازظهر به طرف [[پنجوین ]] حرکت کردیم. نماز را همان طور که راه می رفتیم، خواندیم. از پنجوین گذشتیم. ساعت ۸ از باغ های کشاورزی عراق رد شدیم. حمله با آتش سنگین توپخانه خودی شروع شد.
«یاالله! یاالله! یاالله!»
نیروهای دستۀ من که اول بودند، خود را بالا کشیدند. نفر اول یک از برادران همشهری من بود. نفر دوم خودم بودم. به او گفتم:«علی!»
← احسان
در همین موقع، سنگر اول ارتفاع سقوط کرد. ارتفاع اولی به دست گردان ما افتاد. داشتیم به طرف ارتفاعات بعدی می رفتیم که آتش تیربار و [[دوشیکا ]] و ضدهوایی ما را متوقف کرد. در نقشه، ارتفاعات بعدی را برای ما توجیه نکرده بودند و متوجه شدیم که ارتفاعات بعدی هم در پشت این ارتفاع است. نیروهای دستۀ من پراکنده شده بودند و سوال می کردند که تکلیفشان چیست؟ نمی توانستم به آن ها جواب بدهم، چون هنوز از بی سیم آن طرف دستور صادر نشده بود. فقط گفتم: «احسان چی شد؟»
جواب داد: «با آرپی جی به طرف آن ارتفاع رفت.»
خود را به ارتفاع رساندم. ضدهوایی خاموش شده بود. با خودم گفتم:«کار احسان است.»
بعضی وقت ها هم مجروحانی را که حالشان خوب نبود، به عقب می بردم و یا اگر کسی نمی توانست به منطقه عملیاتی مهمات ببرد، به قول خودم، تاکسی سرویس را برداشتم و می رفتم به منطقه. خلاصه بعد از عملیات، با لباس غواصی به آب می زدیم و قایق هایی را که زیر آب رفته بودند، بیرون می آوردم. البته اگر زمانی که لباس غواصی می پوشیدم و حرکات تاکتیکی انجام می دادم، مرا می دیدید، از خنده روده بر می شدید.
بعد از عملیات جزء آخرین افرادی بودم که به عقب برمی گشتند. پس از ۴۵ روز، با تحمل مشکلات طاقت فرسا و فشار شدید، به مرخصی کوتاه مدتی رفتیم.
وقتی از مرخصی برگشتم، تصمیم گرفتم که به واحد پدافند بروم. چون می دیدیم که با وجود به غنیمت گرفتن ضدهوایی در عملیات بدر، [[بدر]]، کار با آن را بلد نیستم. خلاصه با هر زحمتی که بود، واحد خود را عوض کردم و به واحد پدافند رفتم. می دانستم که برای عملیات بعد، باید با ضدهوایی به طرف هواپیماها آتش کنم و آنها را فراری دهم.
← هنوزنفسم بالا می آید
با خستگی زیاد، کارها از سر گرفته شد. به طرف اسکله عرایض رفتیم و دو روز بعد با ۱۰ فروند رژندر عملیاتی به خط دشمن زدیم و خط را شکستیم. ساعت ۱۰ شب بود. زمانی که به جزیره «ام الرصاص» حمله می کردیم، عراق از [[جزیره «ماهی» «ماهی]]» به شدت قایقهای ما را می کوبید. ولی از آنجا که ما به یاد خدا بودیم و مدام ذکر می گفتیم، با هر ۱۰ قایق به سلامت به خط زدیم و «ام الرصاص» آزاد شد. طبق عادت همیشگی، [[اسلحه ]] را برداشتم و قایق را به یکی از برادران دریایی دادم که به اسکله ببرد. پس از کمی درگیری دوباره با یک قایق به اسکله قبلی برگشتم و خبر سلامتی خود را به مسئولین دادم و گفتم: «هنوز نفسم بالا می آید.»
در همین لحظه برادر جوانی که مسئول طرح و برنامه بود، به من گفت: «احمد! پاشو به خط برویم!»
به محض این که از عرایض خارج شدیم و به طرف «ام الرصاص» رفتیم، [[ضدهوایی ]] جزیره ماهی، با شلیک پی در پی ما را تحویل گرفت. خوشبختانه به سلامت به خط رسیدیم. توی کانالی که دشمن زده بود و بچه های ما آن را گرفته بودند، حرکت کردیم. شب بود و احساس می کردم که روی یک شیء نرم راه می روم. صبح که شد، فهمیدم که همۀ راه را روی جنازۀ عراقی ها طی کرده ام. خلاصه جزئیات عملیات را سریع و لحظه به لحظه گزارش می دادیم. تیپ ما باید ۴۸ ساعت در آن منطقه عملیات ایذایی انجام می داد. به طوری که «خط فاو» کاملاً به دست خودی ها می افتاد. بعد از ۴۸ ساعت بیدار خوابی و آتش و خون دستور دادند که: «خط فاو در دست ماست. برگردید عقب!»
← لطفاً قایق را منهدم کنید
ساعت ۵ صبح از [[ام الرصاص ]] برگشتیم. ساعت ۷ صبح دشمن که متوجه شده بود. خط خالی است، در حال بازگشت به خط بود. در همین موقع برادر منصوری، گفت: احمد! حال رفتن به خط دشمن را داری؟
خندیدم و گفتم: نکند دارید شوخی می کنید. الان دشمن توی خط مستقر شده!
گفت: قایق مینی لندی گرافی که در اسکۀ دشمن مانده باید منهدم شود.
به طرف قایق خود رفتم. باک بنزین را به طرف مینی لندی گرفتم و بنزین را روی مهمات پاشیدم و از راه دور شلیک کردم. در همین بین برادر منصوری اشاره کرد که دشمن دارد می آید. ناگهان انفجار صورت گرفت و قایق منهدم شد. با سرعت از منطقه دور شدیم. یادم رفت بگویم که قبل از عملیات برای واحد خود، نام «ذوالفقار» را انتخاب کردم. واقعاً هم ذوالفقار بود. بچه ها مثل شیر به دشمن تاختند و مرا پیش مسئولین روسفید کردند. بعد از عملیات ظرف ۴۸ ساعت و با سرعتی بی نظیر، تمام وسایل خود را از خرمشهر به پایگاه نیروی دریایی در جزیره بردیم. ظهر بود که باز برای انجام عملیات مرا خواستند و گفتند: گروهت را آماده کن!
فوراً رفتم پشت بلندگو و اعلام کردم: گروه ذوالفقار، هرچه سریعتر قایق های خود را از مخفی گاه بیرون بیاورد و چک کند!
بچه ها خیلی سریع پشت قایق ها پریدند و ظرف نیم ساعت قایق ها را چک کردند و در کنار اسکله پهلو گرفتند. برادر محمدیان، معاون یگان، اصلاً باور نمی کردند که قایق ها این طور زود آماده شده باشند. قایق ها را با تریلی به طرف فاو حرکت دادیم. وقتی که به پل بقیه الله رسیدیم تیپ دیگری از طرف «ام القصر» «[[ام القصر]]» حمله کرد و ما نتوانستیم توفیق حمله ای دیگر را داشته باشیم. با ناراحتی به عقب برگشتیم. بعد از چند روز اسکلۀ فاو را به ما تحویل دادند و خط به دست تیپ ما افتاد و من مسئول یگان دریایی فاو شدم.
ملوان قایق را که تمام بدنش ترکش خورده بود، صدا زدم: «جعفر جان! جعفر جان!»
به سختی جوابم را داد: «ب...ب...بله...» و بعد شهید شد.
بالاخره یکی از برادران [[لشکر ]] [[امام حسین ]] (ع) با قایق به کمکمان آمد و ما را نجات داد. هیچ وقت آن روز را فراموش نمی کنم. نمی توانم آن صحنه را توصیف کنم و روی کاغد بیاورم. حتی اگر فوق لیسانس بگیرم.وقتی از بیمارستان مرخص شدم، به شهرستان رفتم. ناگفته نماند که اسمم را در لیست شهدا آورده بودند که الحمدالله به خیر گذشت. پس از مرخصی دوباره به فاو برگشتم و مسئولیت یگان دریایی را به عهده گرفتم. بعد از آن چون عملیات آبی و خاکی دیگر تمام شده بود، عملیات از خشکی و در [[مهران ]] آغاز می شد. پس از درخواست زیاد و عدم موافقت مسئولین، بدون اجازۀ واحد، با هماهنگی ستاد، به ایلام رفتم. پس از این که در [[گردان رعد، رعد]]، ثبت نام کردم، به برادر نقره ای معاون معاون گردان گفتم:«من به خاطر [[آرپی جی ]] زدن آمده ام، نه برای مسئولیت. تا زمانی که در گردان شما هستم، مثل یک بسیجی با من رفتار کنید!»
=
[ویرایش]
=
مرا در گروه ویژه و در دستۀ یک جا دادند. همین که می خواستیم وارد عمل شویم، برادر احمدی، معاون تیپ، در سخنرانی خود اعلام کردند که عملیات لغو شده است. ناچار به [[اهواز ]] برگشتم و به عنوان فرمانده گردان دریایی مشغول خدمت شدم. پس از مدتی به پدافند هوایی رفتم و معاون فرمانده پدافند شدم.بعد از لغو عملیات [[کربلای ۲ ]] و شهادت [[محمودکاوه ]] و پس از این که ماموریت ۷۵ روزه، مرخصی کوتاهی گرفتم. وقتی به منطقه برگشتم، دیدم که خبری نیست. دوباره مرخصی گرفتم. اکنون که خاطرات خود را به این جا رسانیده ام، در خانۀ عمه به سر می برم و ساعت ۵/۷ صبح روز ۷/۷/۶۵ است.
در تاریخ ۸/۷/۶۵ می بایست با هواپیما به باختران می رفتم. ولی پرواز لغو شد و ساعت ۲ بعدازظهر دوباره به خانۀ عمه برگشتم، در حالی که از سرما مثل آلاسکا شده بودم. خوشبختانه با خوردن آش گرم و چای داغ یخ هایم باز شد.
از [[مشهد ]] به باختران رفتم. مقصد بعدی اهواز بود. دو سه روز گذشت. باید خود را برای یک عملیات آماده می کردم. برادر احمدی به مرخصی رفت و من باید همه فشار کار را تحمل کنم. الان ساعت ۱۰:۱۰صبح روز ۱۳/۸/۶۵ است. خیلی خسته ام و روحیه ام کسل است. هرچه سعی می کنم که ظاهر خود را حفظ کنم، نمی شود. تنها مایۀ خوشحالی من، امید به آمدن برادر احمدی در چند روز آینده است. دیگر سنگینی کار تمام خواهد شد و من هم می توانم یک مرخصی چند روزه بگیرم.