*تولد
[ویرایش]
*تحصیلات
[ویرایش]
*ورودبه بسیج
[ویرایش]
*حضوردرجبهه
[ویرایش]
*ورودبه سپاه
[ویرایش]
*معاون فرمانده پدافند
[ویرایش]
*شهادت
[ویرایش]
==خاطرات==
[ویرایش]
*← مادر شهید
سري آخري كه فرزندم احمد در جبهه بود ، به خواهرش گفتم : نامه اي براي داداشت بنويس. دخترم گفت : چه بنوسيم ؟ گفتم : هر چه مي داني ، دعا و سلام بنويس ، چيزي ننويسي كه بچه ام آنجا غصه بخورد . بنويس بابا خوب شده ، مامان هم خوب است . مامان خوشحال است كه تو آنجا هستي . خدا شاهد است كه وقتي جنازه اش را آوردند ، جواب نامه مادر، جيبش بود . او در نامه اش نوشته بود كه من خوشحالم كه مادر من چنين نامه اي نوشته است .
*←← عکس یادگاری
يكبار كه فرزندم احمد مي خواست به جبهه اعزام شود ، برايش آيينه و قرآن گرفتم و كاسه اي را نيز آب نمودم كه دنبال سرش بريزم . ولي او گفت : " مد يون هستي اگر آب بريزي . " گفتم : مامان ، آب كه خوب است . بعد مرا قسم داد كه به بدرقه اش هم نروم . ولي من دلم آرام نگرفت و از كوچه ديگري به بدرقه اش رفتم . وقتي او در ميدان امام مرا ديد ! " يك دوربيني از همقطارهايش گرفت كه با هم عكس يادگاري بگيريم . من و احمد پهلوي هم ايستاديم و رسول پسر آقاي بهمن آبادي از ما عكس گرفت . باز من مي خواستم تا ميدان فرودگاه به بدرقه شان بروم ولي فرزندم احمد گفت : " مامان ، نبايد به ميدان فرودگاه بياييد . " گفتم : مامان ، براي چيه ؟! همه مادرهايشان مي آيند ، مادر و خانم آقاي شيخ منبري هم مي خواهند بيايند ! ولي او گفت : " بيايند مامان ولي تو نيا . " بالاخره مرا برگرداند . من ناراحت شدم و برگشتم . بعد كه خانم شيخ منبري را ديدم، به من گفت : " همه ما گريه كرديم كه چرا كسي به بدرقه احمد نيامده است ! " من به خانم شيخ منبري گفتم : نه ، او ما را نمي گذاشت كه به بدرقه اش بيائيم .
*←← گریه خوشحالی
وقتي فرزندم احمد مي خواست به جبهه برود ، به او گفتم : مادر پول نداري ، بيا به تو پول بدهم . او گفت : نه ، من پنجاه تومان دارم ، بس است . پدرش خنديد و گفت : نگاه كن از اينجا تا توي خيابان آدم با پنجاه تومان نمي رود ! بيا بابا جان . پدرش هزار تومان به اوداد ولي احمد آن را قبول نكرد و گفت : جايي نمي روم كه پول ببرم ! احمد پولي را كه پدرش به اوداد به من داد . من هم رفتم و برايش تخمه و پسته خريدم . وقتي آنها را به فرزندم احمد دادم . گفت : دوباره از اين كارها نكنيد ، كسي كه چنين راهي را مي رود تخمه و پسته نمي شكند ، من آنها را نمي خواهم . آنها را از من نگرفت ولي به ميدان امام كه رسيديم آجيل ها را از دست من گرفت و به مردم داد ! بعد به من گفت : مامان ، ناراحت نشويد . گفتم : نه مامان، ناراحت نمي شوم ، هر جور كه صلاح مي داني و صلاح كارت است همانجور كن . بالاخره موقع خداحافظي صورت من و پدرش را بوسيد و به پدرش كه گريه مي كرد ، گفت : بابا، تو گريه مي كني ؟ پدرش گفت : پدرجان ، اشكال ندارد ، اشكي بيايد ،بهتر از اين است كه خون دل بخورم، گريه خوشحالي است .
*←← رضایت مادر
آخرين دفعه اي كه فرزندم احمد مي خواست به جبهه برود . فقط به من گفت : مادر ، دشمنهاي خود را شاد نكنيد . خود را خوشحال بگيريد ، مديون هستي اگر گريه كني . همين ها رابه من گفت و رفت !
*←← زخم های احمد
فرزندم احمد مي گفت : اگر زخمي بشوم ، به شما نمي گويم . همينطور بود چون چندين مرتبه زخمي شد ولي حتي به ما نگفت كه از چه ناحيه اي زخمي شده است ! خدا شاهد است به من نگفت كه از پا يا دست زخمي شده است . به ياد دارم يكسري كه زخمي شده بود ، ما اطلاعي نداشتيم ، خودش هم چيزي به ما نگفت ! ولي وقتي به حمام رفت از شدت درد ، فرياد كشيد . بعد خواهر كوچكش به من گفت : " مامان ، تو مادرش هستي درب را بازكن و نگاه كن كه كجايش زخمي شده است . " من درب حمام را زدم ولي فرزندم احمد درب را باز نكرد . من هرگز متوجه نشدم كه كجايش زخمي شده است .
*←← رویای شهادت احمد
فرداي روزي كه فرزندم احمد به جبهه رفت، در عالم خواب پیامبراسلام(ص) به من بشارت مسافرتی را داد . از خواب كه بيدار شدم بعد به منزل بزرگی رفتم و خوابم را براي ايشان تعريف كردم . آن آقا گفت : پسرت شهيد مي شود . اتفاقاً بعد از اين خواب فرزندم احمد برايمان نامه نوشت و تلگراف زد. بعد از آن هم با من تلفني صحبت كرد . من با تلفن به او گفتم من چنين خوابي را ديده ام . احمد گفت : خوش به حالت كه چنين خوابي را ديده اي. من چنين راهي را مي خواهم بروم .بعد گفت : مادر از من راضي باشيد كه شايد من برنگردم از خواهر بزرگترم مواظبت كنيد كه جاي مرا بگيرد .
*←← لباس سپاه
به ياد دارم اولين روزي كه فرزندم احمد لباس سپاه را پوشيده بود با شيريني به منزل آمد به خواهرش گفت : بيائيد شيريني بخوريد بيائيد. لباس سپاه را ببوسيد . بعد گفت : من افتخارم اين است كه لباسهاي سپاه را پوشيده ام .
*←← پاسخ به امام زمان(عج)
فرزندم احمد هرگز نمي خواست كسي را از خودش رنجيده خاطر سازد. در اين مورد به ياد دارم وقتي كه ايشان مي خواست به جبهه برود، وقتي كه ديد پدرش از جبهه رفتن ايشان ناراحتی دارد و بهانه مي آورد، خيلي محترمانه به پدرش گفت:" پدر جان، اگر شما صلاح نمي دانيد من به جبهه نمي روم ولي شما خودتان بايد پاسخ [[امام زمان]](عج) را بدهيد. من ديني به گردن دارم كه بايد انجام بدهم." پدرش گريه كرد و گفت:" نه پدر جان، من نمي توانم چنين مسئوليتي را بپذيرم، شما برو." به اين ترتيب فرزندم احمد بدون اينكه دل پدرش را بشكند، موافقت ايشان را جلب كرد.
*←← شکارچی هواپیما
روابط بسیار عالی و صمیمانه و احترام آمیز داشت و هرگز نمی خواست کسی را از خودش رنجیده خاطر سازد. وقار خاصی داشت. فعال، معاشرتی و پر کار بود.
*← دایی شهید
در يكي از شبهاي ماه مبارك رمضان خواهرزاده ام ( احمد ) ميهمان ما بود. هنگام افطار مقدار بسيار كمي غذا و يك استكان چاي مي خوردند و ديگر هرچه اصرار كرديم، چيزي نخورد. وقت سحر بيدار شدم، ديدم زودتر از ما بيدار شده و مشغول نماز است، سحري را آماده كرديم و صدا زدم كه سحري آماده است. امّا ايشان سحري نخورد و ما متعجّب شديم كه ايشان افطاري هم بسيار مختصر خوردند و اكنون سحري هم نمي خورند. ولي ايشان فرمود:براي من همان مقدار كه هنگام افطار خوردم كافي است.
*← ابوالفضل دراني پور
در عمليات [[مسلم ابن عقيل]] در كنار ايشان بودم و ايشان با يك قبضه، [[خمپاره انداز شصت ميلي متري]] انجام وظيفه مي كردند. نحوه شليك خمپاره توسط ايشان خيلي جالب و شجاعانه بود . شهيد با اينكه جوان حدوداً هفده ساله بود قبضه خمپاره را روي زمين مستقر و محكم نمي كرد و با شهادمت و شجاعت آن را در دست نگاه مي داشت و خمپاره ها را شليك مي كرد و اين واقعاً كار صعب و دشواري بود و ديگر اينكه مي توانم بگويم ،در شليك هرگلوله اي به طرف دشمن عبارت شريفه . و ما ميت اذ رميت ولكن الله رمي را تلاوت مي فرمود .
*←← دسته گل های جبهه
من مدت كمي برادرم احمد را مي ديدم چون ايشان در منطقه اي جنگي فعاليت زيادي داشت يك روز از ايشان سوال كردم كه شما چرا اينقدر به جبهه مي روي ؟ پشت جبهه هم به شما احتياج دارند احمد در جواب من گفت : اگر شما آنجا بوديد و مي ديديد كه چه دسته گلهايي از دست مي روند يا هنگامي كه در حال جنگيدن هستي مي بيني مغز دوستت كه چند لحظه پيش با تو سخن مي گفت: روي دست و بدنت مي ريزد آيا بازهم به جبهه نمي رفتي ؟ خلاصه آن روز برايم، خيلي در اين مورد صحبت كرد و ما را قانع كرد .
*←← غنیمت تانک های دشمن
در عمليات [[والفجر ۸]] به عنوان قايقران جزو اولين كساني بودند كه به سمت شهر [[فاو]] رفتند، بر اثر برخورد [[تركش]] خمپاره مجروح شد. ناراحتي شان را بروز نمي دادند به طوري كه ما فكر كرديم ايشان زياد ناراحت نيست . بالاخره ايشان به بيمارستان منتقل و بستري شد .
*←← آرزوی احمد
از روح كار و رفتار برادر احمد صميمي مي شود تصور كرد كه چه آرزويي داشت و دنبال چه بود. به ياد دارم من و ايشان در جبهه بوديم مدرك پاييني در حد راهنمايي داشتيم كه از طرف ارتقاء تحصيلي در ميادين جنگ آمدند و گفتند:" بيائيد ثبت نام كنيد، به شما نمره مي دهيم و جهت ادامه تحصيل به شما كمك مي كنيم." اتفاقاً برادر احمد صميمي كه آنجا حضور داشت به اين برادران گفت:" هدف ما اين نيست! چه معلوم كه من يك ساعت ديگر زنده باشم! اگر زنده ماندم بعدها مي روم و پشت جبهه، مي خوانم الان بحث اينها نيست! آرزوي اين را ندارم. آقا، ما براي كسب مدرك آمديم يا درك مطلب؟" برادر احمد صميمي آنجا هم مدرك داشتند و هم درك مطلب، مدركشان همين شهادت بود و درسشان هم اين بود كه آنجا ايثار بكنند. يعني آرزو و هدفش اين بود كه انقلاب پيروز بشود.
*←← نفراول،نفرآخر
به ياد دارم اوايل كه با برادر احمد صميمي به يگان دريايي رفته بوديم يك دوره آموزش براي سكانداري در سد دزفول و آموزش شنا و آشنايي با آب براي ما گذاشتند. بالاخره ما را در آب انداختند و آب به قدري سرد بود كه از شدن سرما به خود مي لرزيديم ولي برادر صميمي از بس كه علاقه به مسائل آموزش داشت ،كه ياد بگيرد و بعد بتواند از يادگيري خودش و از آموزش هايش بهره گيري بهتري بنمايد، به زور هم نمي توانستند او را از آب بيرون بياورند. او جثه ضعيفي داشت ولي مي گفت:" من كه مي توانم اينجا شنا بكنم، خودم مي توانم بعداً بيايم!" شهيد صميمي هميشه اولين نفري بود كه به داخل آب مي رفت و آخرين نفر هم از آب بيرون مي آمد.
*←← ممانعت ازغیبت
به يادم دارم يك روز ،در پايگاه ظفر [[ايلام]] جلسه اي بود و من با برادر صميمي نيز در آن جلسه حضور داشتيم در آن جلسه بحثي پيش آمد كه يك نفر غيبت كسي را كرد . برادر صميمي به عنوان اعتراض بلند شد و گفت : " آقا ، غيبت نكنيد ، چرا غيبت مي كنيد ؟ شما به جبهه آمده ايد ، اينجا جايي است كه بايد به خدا نزديكتر شويد ، شما بايد در اينجا فرصت را غنيمت بشماريد . " پس از پايان جلسه چون بنده به ايشان نزديكتر بودم ، به من گفت : " در اين محافل و جلسات سعي كنيد ذكر خدا را فراموش نكنيد ، سعي بكنيد از خدا دور نشويد چون اگر غيبتي يا چيزي بشود ، درست نيست . "
*← احمد احمدي
بيش از دو سال بعد از شهادت [[شهید احمد صمیمی ترک]] و چند روز قبل از پذيرش قطعنامه ۵۹۸ شوراي امنيت توسط جمهوري اسلامي، شبي شهيد صميمي ترك را در عالم رؤيا ملاقات كردم و چه ملاقات زيبايي بود! بدين ترتيب كه كنار نهر بزرگ و زلال آبي ايستاده بودم و مشاهده مي كردم كه ستوني از لاله بر روي آب در حركتند و از پيش چشمان من عبور مي كنند و در ميان هر گل لاله، سر شهيدي قرار دارد و بسياري از شهداء به هنگام عبور به من لبخند مي زنند. دقت كه كردم، ديدم برخي از شهداء از آشنايان هستند و آنها را مي شناسم، تا اينكه ناگاه شهيد صميمي ترك (احمد صميمي ترك) را داخل ستون ملاحظه كردم. چون در دوران دوستي قبل از شهادت با يكديگر بسيار صميمي و همنام بوديم و يكديگر را به اسم كوچك (احمد) صدا مي زديم يكه اي خوردم و هيجان زده گفتم: احمد! اينجا چكار مي كني؟! شهيد به منم توجه كرد و از آن حالت گل بيرون آمد و كنار آب در مقابلم ايستاد و با يكديگر حرف زديم. از جمله از وي پرسيدم: احمد جان! جان دادن چگونه بود و شما الان كجا هستي و چكار مي كني؟ ايشان فرمود: من اصلاً متوجه جان دادن نشدم، فقط اندكي احساس درد كردم و سپس ديدم كه جنازه ام افتاده و خودم نظاره گر آن هستم و مي بينم كه جنازه خود من است.
*←← همراهی روح با جسم
هر كجا كه جنازه را بردند، در [[معراج شهداء]] و بيرجند همراه آن بودم و روز تشييع جنازه ام نيز مادر و خواهرم گريه و بي تابي مي كردند و من هر چه آنها را به صبوري و آرامش مي خواندم، متوجه نمي شدند و تنها هنگاميكه مي خواستند جنازه ام را داخل قبر بگذارند و من مي ديدم كه من هم بايد وارد قبر شوم، اندكي ناراحت شدم و احساس كردم كه اين مرحله ،مرحله جديدي است. من در همين زمان در شهرستان خودم، مشغول ساخت خانه و درگير بنايي بودم. شهيد به من فرمود: چرا خودت را اينقدر گرفتار دنيا كرده اي ؟! دنيا را رها كن و بيا! و مرتب بر اين امر تأكيد مي كرد وليكن نفرمود كه من هم خواهم رفت و به او خواهم پيوست و از طرفي خود را در آن ستون نديدم و اين لياقت را نداشتم. من به شهيد گفتم: من دوست دارم كه به اينجا و نزد شما بيايم، ولي از دو چيز مي ترسم: از جان دادن مي ترسم؛ كه شهيد فرمود: كسانيكه در راه خدا شهيد مي شوند، جان دادن براي آنها، اصلاً دردآور و مشكل نيست.
*←← شهیدان آینده
در زمان حيات دنيوي ، سر شهيد مو نداشت ولي در خواب سرش مو داشت و بسيار زيبا بود. علت را كه از وي پرسيدم، فرمود: در باغي كه ما را به آن وارد كردند، انسانهاي ناقص را جا نمي دهند. مگر اين را نشنيده اي كه شهيد كامل مي شود و در او نقص نمي ماند؟! اين است كه اكنون سرم مو دارد! در مورد اينكه اكنون كجا هستند و چه كار مي كنند، فرمود: در اينجا باغهايي به ما داده اند كه بسيار مجلل و سفيد و در هر كدام از آنها، قصرهايي است كه متعلق به ماست و از جمله من هنوز نتوانسته ام تمام باغم را برگردم و همه جايش را ببينم! گرم صحبت بوديم كه ديدم گويا ستون شهداء رو به اتمام است، پرسيدم: احمد! چرا چنين شده؟ اينكه دارد تمام مي شود؟! معنايش چيست؟ فرمود: جنگ هم دارد تمام مي شود و اينها شهداي آينده اند! نظاره كه مي كردم، ناگهان سر [[شهيد صفرعلی رضایی]] را داخل ستون مشاهده كردم كه در بين آخرين نفرات ستون آمد و عبور كرد و در آن زمان هنوز شهيد صفرعلي رضايي در قيد حیات بود و جانشين و قائم مقام [[گردان]] [[امام علي]] (ع) در لشکر ويژه شهداء بود. فردا صبح به طرف شهيد صفرعلی رضایی حركت كردم كه بروم و در مورد رؤياي ديشب با ايشان صحبت كنيم. ديدم ايشان هم بطرف من مي آيند و وقتي به همديگر نزديك شديم، لبخند معني داري زد. گويي مي دانست كه من به چشم يك شهيد به او نگاه مي كنم. رؤيا را براي ايشان تعريف كردم، ولي بطور مجمل و هنوز نگفته بودم كه شما هم در ميان شهداء بودي، و هنوز آن گلها را كه ديده بودم، تعريف نكرده بودم كه صفر علي ( كه آن موقع زنده بودو روبروي هم قرار داشتيم) فرمود: بلي. من هم در ميان آنها هستم! و در اين لحظه چهره اش برافروخته شد و حالت خاصي به خود گرفت. من هم نگران شدم و گفتم: نه آقاي رضايي، اين چه حرفي است؟ شما از كجا اطلاع داريد كه چنين حرفي مي زنيد؟! بسيار، بسيار برايم جاي تعجب و حيرت بود كه شهيد اشاره فرمود و گفت: آن گلهايي كه تو ديدي، من هم ديدم .من سرم را در ميان سرها ديدم و اتفاقاً گل لاله من در همان اواخر ستون قرار داشت!! آري. عجبا كه شهيد هم همان صحنه را ديده بود و اطلاع داشت و به همانگونه هم در عمليات [[مرصاد]] به درجه رفيع شهادت نايل آمد. قابل توجه آنكه تنها دو روز پس از اين رؤيا، قطعنامه شوراي امنيت سازمان ملل توسط ايران پذيرفته شد و خبر از خاتمه جنگ داد.
*← خواهرشهید
يك خاطره از برادرم احمد يادم مي آيد، ايشان بعد از مدتي كه در بسيج خدمت كرد در سپاه مشغول به خدمت شد. او اولين روزي كه با لباس سپاه به خانه آمد خدا را شاهد مي گيرم مانند كسي كه لباس دامادي به تن كرده است دور خانه مي چرخيد و با صداي بلند مي خنديد! من جلو رفتم و گفتم: احمد جان، اين چه رفتاري است؟ گفت:" خواهر جان، تازه از مادر متولد شده ام، اين لباس معناي خاصي دارد، هم لباس من است و هم كفن من است."بعد برادرم احمد، رو كرد به مادرم و به ايشان گفت: " مادرجان، راضي نيستم قطره اي اشك براي شهادت من بريزيد."
*←← آبروی سپاه
به ياد دارم كه برادرم احمد در [[دهه مبارك فجر]] اگر عملياتي در پيش نبود از منطقه به بيرجند مي آمد تا در عمليات (راپل) شركت نمايد. يك بار كه به همين منظور به بيرجند آمد، تصميم گرفت كه عمليات (راپل) را با مشعل انجام دهد! هنگامي كه از اين عمليات فارغ شد، متوجه زخم دستهايش گرديد. وقتي به منزل آمد به او گفتم: داداش جان، درد را در دستهايت احساس نكردي؟ برادرم احمد گفت: " احساس كردم ولي آبروي سپاه براي من ارزشمندتربود".
*← ابوالفضل درانی پور
خیلی صبور و شجاع بود. در هنگام عملیات که سیل گلوله باران خمپاره و [[توپ]] و [[راکت]] بر سر ما می بارید، شهید اصلا روحیه خود را از دست نمی داد. در عملیات کربلای ۵ حدود ۴ یا ۵ تانک دشمن را از میان نیروهای دشمن به غنیمت آورد و این شجاعت خاصی می خواست. همچنین می گوید: شهید در گردان ادوات مشغول به خدمت بود و به گردان عبد الله که به فرماندهی سردار بزرگ، برونسی در آنجا قرار داشت، مامور شده بود. در عملیات مسلم بن عقیل در کنار ایشان بودم. او یک قبضه خمپاره را روی زمین مستقر و محکم نمی کرد و با شهادمت و شجاعت آن را در دست نگه می داشت و خمپاره ها را شلیک می کرد. این کار واقعا دشوار بود. دیگر اینکه می توانم بگویم بدون استثنا در شلیک هر گلوله ای به طرف دشمن این آیه را تلاوت می کرد: و ما رمیت اذ رمیت و لکن الله رمی.
*← محمد علی سعیدی
اولین باری که برای آموزش شنا و غواصی و سکان داری اعزام می شدیم، ایشان علاقه وافری به فراگیری نشان می داد و همیشه هم همین طور بود. او اولین کسی بود که به داخل آب می رفت و آخرین کسی بود که از آب بیرون می آمد با اینکه جثه لاغری داشت و هوا هم سرد بود.
*آثارباقی مانده از شهید
[ویرایش]
*← قسمت اول:کردستان
ضد انقلاب در [[کردستان]] اعلام خودمختاری کرد. در گنبد عده ای فرصت طلب دست به شورش زدند. خوب چه کسی باید جلو این شرارت ها را می گرفت؟ بله. درست است، طبقه محروم. چرا که انقلاب مال همین طبقه محروم بود. همین طبقه محروم بود که کردستان و گنبد را آرام کرد و دشمن را از این مرز و بوم به عقب راند. آری. ایمان به خدا کارهای زیادی می کند. این ایمان، افتخار بزرگی است که طبقه محروم دارند.
*← تعریف کلاه سبزها
راستی یادم رفت، در آن جمع من از همه کوچکتر و کم سن و سال تر بودم. خدا شجاعتی به من داده بود که همۀ کلاه سبزهای ارتش که با ما بودند،مرا نشان هم می دادند. و می گفتند:«این همان برادری است که شب گذشته دو نفر از ضد انقلاب را به درک واصل کرد. خیلی شجاع است.»
*← تنگه چزابه
هنوز خورشید طلایی، طلوع نکرده بود و تاریکی همه جا را در برداشت که به منطقه اعزام شدیم. از هر طرف آتش می بارید خمپاره، آرپی جی، گلوله و ... خلاصه به ستون یک به راه افتادیم. خدا [[شهید صاحب الزمانی]]، فرمانده خط، را بیامرزد. دایم می گفت: «سریع حرکت کنید! التماس دعا».
*← عملیات فتح المبین
شب عید فرا رسید و همزمان با عید، عملیات پیروزمندانۀ [[فتح المبین]]. ساعت ۲ نیمه شب بود به دستور فرماندهی خود را برای عملیات آماده می کردیم که ناگهان دشمن پیشتازی کرد. عملیات شروع شد. زمین به لرزه درآمد و شب مثل روز روشن شد. از همه جا آتش می بارید. چند دفعه یا نارنجک تفنگی، تیراندازی کردم، ولی فایده نداشت. [[تیربار (ژ۳)]] ی را که داشتم، به میدان رزم آوردم. معجزه ای که داشت این بود که آن شب خیلی کم گیر کرد و به حساب خودمان، حال بعثی ها را گرفتیم. تیرها، سینۀ هوا را می شکافتند و زوزه کشان به طرف دشمن می شتافتند. خلاصه تا ساعت شش صبح، کارمان پر کردن و یا خالی کردن نوار بود. بعثی ها که دیدند، نمی توانند کار را از پیش ببرند، آب را برطرف سنگرهای ما رها کردند و سیل راه افتاد. زیاده روی کردند و سیل سنگرهای خودشان را هم گرفت اما نه مثل ما.
*← تنگه علی مردان
معجزه بود. هرچه خمپاره می آمد و وارد آب می شد، عمل نمی کرد. اگر هم عمل می کرد، ترکش های آن سرد می شد و اثری نداشت. همه این ها، نتیجه ای اخلاص برادران بود. چه خلوصی داشتند و چه معنویتی. مثلاً سنگر ما، سنگر امام زمان (عج) نامیده می شد. چون برادران، آقا را چند دفعه دیده بودند. سنگر متبرکی بود و از این نظر، من افتخار می کردم که در این سنگر علیه بعثی ها می جنگیم. درست در هفتاد متری ما، افراد دشمن، در حال بد مستی و می گساری و عیاشی بودند. چنان ترسی از ما داشتند که در سراسر شب آتش می ریختند. یادم می آید، از ترس در سی متری ما کمین می کردند که ما جلو نرویم و صبح زود به سنگرهای اصلی خود می رفتند. من یکی از این مزدوران را که خمیده خمیده به طرف سنگر خود می رفت، فرستادم آن دنیا. البته این یک نمونه از به هلاکت رساندن مزدوران بود. چون این دفتر خاطرات صفحه هایش کم است، از نوشتن بقیۀ خاطرات «[[تنگۀ چزابه]]» یا به قول ما «تنگۀ علی مردان» که یادش به خبر، معذوریم.
*← جبهه ابوشهاب
جبهه ای که در قسمت چپ تنگۀ چزابه قرار داشت، جبهه ای بود خشک، بی آب و علف، پر از جانوران گزنده و خزنده و در مجموع، غیر قابل سکونت. ولی به هر صورت، جبهه بود و عراق در آن حضور داشت. خطی بود، به ظاهر آرام و عادی و از نظر نظامی بسیار مهم. شب ها روی شن ها می نشستیم و در بارۀ کارها، دعاها و احکام حرف می زدیم و برای شب های دیگر برنامه ریزی می کردیم. غروب، پس از نگهبانی، به طرف سنگرها می رفتیم و می دیدیم که مهمان داریم. چند تا مار و عقرب، به سنگرمان تشریف آورده بودند. نمی دانستیم با این جانوران خطرناک، در این شب تاریک، چه کنیم. متوسل می شدیم به مفاتیح و دعای ضد جانورانی مثل مار و عقرب را می خواندیم. این کار، خیلی موثر بود. خدا را شکر! چون اگر ما را می گزیدند، می بایستی تا صبح صبر می کردیم. چرا که در تاریکی شب، اگر می خواستیم خود را به عقب برسانیم، صددرصد گم می شدیم. خلاصه که با عنایت خداوند و امام زمان (عج) که همیشه نگهدار رزمنده هایش است، دو ماه و نیم را در این جبهه گذراندیم.
*← عملیات مسلم بن عقیل
قبل از عملیات ما را برای سازماندهی به پایگاهی و پس از سازماندهی دستۀ من معلوم شد و به عنوان آرپی جی زن، کارم را شروع کردم. حالا، من به دو کمک قوی و نترس احتیاج داشتم. ولی کسی کمک من نمی شد.
*← عملیات [[والفجر مقدماتی]]
پس از طی یک دورۀ ۲۰ روزه آموزشی و حضور در عملیات مشابه در شب، راهپیمایی های ۵۰ کیلومتری و خسته کننده و آموزش تخریب، به منطقه اعزام شدیم. یادم می آید که وقتی نیروها برای آموزش حرکت می کردند، سر و ته آن ها دیده نمی شد. ماشاءالله آن قدر نیرو آمده بود که جای سوزن انداختن نبود. لشکر ما سه تیپ داشت و ۳۸ گردان خط شکن. وقتی حرکت می کردیم، به خود می بالیدیم و خداخدا می کردیم که کی عملیات شروع می شود. البته در عملیات مقدماتی والفجر به عنوان پشتیبان، در نزدیکی نیروهای خط شکن بودیم تا در صورت نیاز وارد عمل شویم. در آن منطقه، از بمباران هوایی و توپ و خمپاره، بی نصیب نبودیم. خوب حالا بد نیست که یادی هم از عملیات [[والفجر ۱]] بکنیم.