'''متن پررنگ'''
*حسن زفاک
ما بعد از۱۴۰۰ سال،سلاح افتاده ی على اكبر(ع) را از زمين برداشتيم و نگذاشتيم با زمین ماندن اين سلاح، اسلام از بين برود،شما هم بعد از ما سلاحمان را برگيريد و به قلب دشمن نشانه رويد تا مشركين بدانند اسلام هيچگاه فنا نمى شود.
*تولد
در دوم فروردین ۱۳۴۴ در خانواده مذهبی و متدین در اردکان متولد شد.در کودکی پدر خود را از دست داد و با سرپرستی مادر مهربان بزرگ شد.
*تحصیلات
در سن هفت سالگی وارد دبستان شد. دوران ابتدایی و راهنمایی را با علاقه و پشتکار به پایان رساند. پس از پیروزی انقلاب اسلامی در مقطع دبیرستان ثبت نام کرد و تا سال سوم به تحصیلات خود ادامه داد.
*انقلاب
دوران تحصیل حسن با اوج گیری انقلاب شکوهمند اسلامی به رهبری حضرت امام خمینی در سراسر ایران همزمان بود. او نیز با مشاهده ظلم و ستم و نابرابری ها به مبارزین پیوست وشجاعانه در این راه قدم گذاشت.
*حضور در جبهه
پس از آغاز جنگ تحمیلی او با رها کردن تحصیل و گذراندن آموزش نظامی راهی جبهه های حق علیه باطل شد. هنگام حضور در جبهه به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمد. در ابتدا تک تیرانداز بود. اما وقتی فرماندهان نبوغ و کارایی او را مشاهده کردند. در سطوح مختلف فرماندهی از او استفاده شد
*همواره به یاد خدا
او از روحیه فداکاری برخوردار بود. از خصوصیات او خوشرو بودن، اخلاق خوب،بی ریایی و بی آلایش بودنش است ,به گونه ای که همگان را شیفته خود می کرد. همرزمان او می گویند:"همواره یاد خدا ی بزرگ را در زبان و دل داشت."
*شهادت
پس از ۳۵ ماه فعالیت خالصانه، سرانجام در تاریخ ۱۹/۱۰/۶۵ در عملیات کربلای پنج و در سمت فرماندهی محور عملیاتی تیپ ۱۸ الغدیر، به شهادت رسید و مفقودالاثر شد.
*← بازگشت به دیار
سالها پس از پایان جنگ تحمیلی پیکر مطهرش توسط جستجوگران نور شناسایی وبه زادگاهش منتقل گردید و در کنار دیگر همرزمان شهیدش در گلزار شهدای شهرستان اردکان به خاک سپرده شد.
==خاطرات==
گفت:دیشب خواب حضرت زهرا (س) را دیدم. ایشان بشارت شهادت را به من دادند و حتی من با حضرت فاطمه (س) عهد بستم که پیکر و قبرم هم مثل او گمنام باشد.
*← مهدی واحدیان
ما بسیجی های مخلصی مثل حسن زفاک داشتیم. حسن وقتی به عملیات گشت و شناسایی می رفت و برمی گشت به او می گفتیم: شما گزارش کار خود را بنویس تا تنظیم و جمع بندی کنیم و به قرارگاه بفرستیم تا برادران مسئول، استفاده کنند. ایشان محکم می ایستاد و می گفت: من نمی نویسم. من کاری نکرده ام که بنویسم!
*←← اولین عملیات آبی
در عملیات والفجر هشت قرار بود نیروهای رزمنده از اروند عبور کنند و خود را به جایی که لشکرهای دیگر بودند برسانند. یعنی ام الرصاص و کانال ماهی را فتح کنیم. قرار شد من و شهید زفاک از داخل آب برویم و معبری در پشت جزیره ی ام الرصاص بزنیم. یعنی از جایی که به بصره و فاو منتهی می شد، به جزیره ام الرصاص وارد شویم. این اولین عملیات آبی ما بود.
*←← مسیر عملیات
شب اولی که می خواستیم وارد آب شویم، صورتمان را با کک سیاه کردیم تا در زیر نور ماه نمایان نشود. جوراب نازک سیاه رنگی هم بر روی سرمان کشیدیم و با لباس غواصی و سلاح ضد آب و هفت تیر کوچکی که شهید زفاک به همراه داشت وارد آب شدیم. از آنجا که شهید زفاک چند بار از این مسیر آمده بود به راحتی حرکت می کرد. موقع مدّ آب بود. وقتی می خواستیم برویم موج آب ما را به موانعی می زد که پر از سیم خاردار، مواد آتش زا و... بود. خیلی دقت می خواست تا آسیب به بدنمان وارد نشود. خلاصه خود را آرام، آرام به پشت جزیره رساندیم. در آنجا محلی بود که بعثی ها برای شستن ظرف ها تهیه کرده بودند. آن محل موقعیت خوبی برای نفوذ بود. به داخل رفتیم و مستقیم به سمت ستاد فرماندهی عراق حرکت کردیم. داخل ستاد شدیم و آنجا را شناسایی و مواضع و ادوات عراقی ها را بررسی کردیم.
*←← شجاعت
بعد از پایان اولین شب مأموریت، شهید زفاک اصرار می کرد که امشب را اینجا بمانیم و فردا شب برگردیم ولی من اصرار کردم که برگردیم. خلاصه برگشتیم. شب بعد دوباره به آنجا رفتیم و وقتی کارمان را تمام کردیم شهید زفاک گفت: تو می خواهی برگردی برگرد. من همین جا می مانم. هرچه اصرار کردم قبول نکرد و ماند. در آنجا برای مخفی شدن به جز یک درخت خرما، چیز دیگری وجود نداشت. ایشان رفت و خود را در میان برگ های نخل پنهان کرد و مشغول جمع آوری اطلاعات از دشمن شد.
*←← هدایت عملیات
یکی از اقدامات قبل از شروع عملیات، هدایت نیروهای زبده ی غواصی بود که همگی از بچه های ایثارگر و از جان گذشته انتخاب شده بودند. غواص ها به دو گروه چهار نفره تقسیم شدند. قرار بود این گروه ها از بین دو خط دشمن عبور کنند و از پشت وارد جزیره شوند و تا شب خود را داخل نیزارهای دشمن استتار کنند و در شب بعد که نیروهای ما از روبرو خط دشمن را شکستند بیایند و به بقیه ملحق شوند. شناسایی این محورها را خود شهید زفاک انجام داده بود.
*←← قدرت ایمان
عملیات با رمز یا فاطمه الزهرا (س) شروع شد. حسن زفاک بعد از شکسته شدن خط اول، با سه نفر همراهش، از پشت جزیره و پشت سر دشمن، وارد عمل شدند. در حین انجام ماموریت، برادر زفاک به آن سه نفر می گوید: شما مرا پشتیبانی کنید و در صورت شهید شدن من، نفر بعدی کار را ادامه بدهد.
*←← ذکاوت
خودش می گفت: در همین درگیری، یک مرتبه متوجه شدم که در بین دو لشکر دشمن گیر افتاده ام. تعداد عظیمی از نیروهای دشمن از جلو، در حال عقب نشینی بودند و یک عده از عقب به کمک نیروهای جلویی می آمدند. می گفت: در این لحظه دو اسلحه برداشتم و هر دو را روی رگبار گذاشتم. یکی را به طرف لشکر جلویی و دیگری را به طرف لشکر پشت نشانه رفتم. شروع به شلیک کردم و غلط زدم و پشت خاکریزی پناه گرفتم. با این کار عراقی ها غافلگیر شدند.
*←← درآرزوی شهادت
در حین بازگشت، ماهیچه پای او مجروح شده بود و بازگشت او یک شبانه روز به تاخیر افتاد. همه بچه ها از بازگشت حسن قطع امید کرده بودند. اما برادر حسن با هر زحمتی که بود خود را به نیروهای خودی ملحق کرد. به ما خبر دادند که زفاک آمده است. من باور نمی کردم. خیلی خوشحال شدم و خود را به سنگر فرماندهی رساندم تا مطمئن شوم ایشان سالم برگشته. وقتی رسیدم دیدم حسن در حال گریه کردن است. به او گفتم: به خاطر جراحتی که برداشته ای گریه می کنی؟
*←← بشارت شهادت
یک روز صبح که از خواب بیدار شد دیدم این حسن، حسن چند روز پیش نیست. خیلی خوشحال و خندان و سرحال است. گفتم: حسن چه خبر است؟ چه طور شده که این همه سرحال هستی؟
*←← صبح آرزو
صبح آن روز، هنگام شروع حرکت، شهید زفاک از نیروها جدا شد و سینه خیز به طرف سنگر کمین دشمن حرکت کرد تا سنگر عراقی ها را منهدم سازد. دستور عقب نشینی صادر شده بود اما حسن زفاک از سر جایش تکان نمی خورد و هر چه صدایش می کردند برنمی گشت. یکی از بچه ها به طرفش رفت و او را تکان داد. اما او تکان نخورد. حسن زفاک شهید شده بود. در آن شرایط امکان بازگرداندن پیکر مطهر حسن مقدور نبود و در نتیجه ایشان، به آنچه آرزویش بود رسید.
==وصيتنامه==
بسم الله االرحمن الرحيم
*← دانشگاه کربلا
خدا را خيلى خيلى شكرگزارى مى كنم كه به من توفيق داد تا به جبهه بیایم و از مادرم هم تشكر فراوان مى نمايم كه به من اجازه داد تا به اين دانشگاه كربلا كه هر روز خون دهها على اكبر و قاسم در آن مى ريزد بیایم و درس شهامت و شهادت یباموزم.
*← عظمت جبهه
سخنم به برادران ديگر اين است كه تا به جبهه نيامده ايد هرگز نمى توانيد عظمت و شوكت آن را درك كنيد و قادر نخواهيد بود انسان هاى مخلص حاضر در جبهه را در نظر خويش مجسم كنيد.
*← سنگرهای پشت جبهه
برادرانم؛ تا آنجا كه مى توانيد به جبهه ها بيائيد و اگر هم اين توانايى را نداريد با كار كردن، با درس خواندن، با كمك و يارى كردن به برادران در جبهه، با وحدت و انسجام خود، با پر كردن سنگر مساجد، با شركت نمودن در دعاهاى كميل، حضور در نماز دشمن شكن جمعه و ديگر كارهايى كه به نفع جمهورى اسلامى است مشت بر دهان ياوه گويان شرق و غرب بزنيد و نيز با عمل نمودن به سخنان گوهر بار امام، پوزه ی ابر قدرت شرق و غرب را به خاك فنا بماليد.
*← وصیت به روحانیون
گرچه كوچكتر از آن هستم كه حرفى با برادران روحانى بزنم. اما برادران، شما مسئول ارشاد مردم هستيد. از شما خواهش مى كنم تا آنجا كه مى توانيد براى خانواده هاى شهداء و مردم، از مقام و قرب و منزلت شهدا در روز قيامت در نزد خدا و ائمه معصومين (ع) بگوئيد. اين خانواده هاى شهدا كه فرزندشان يا پدرشان در راه خدا شهيد شدند اگر گريهاى مى كنند گريه از روى خوشحالى بكنند. چون فرزند يا پدرشان فىسبيل الله كشته شده و هميشه هم دعا كنند كه خدا شهدايشان را با شهداى صدر اسلام محشور بگرداند.
*← وصیت به دانش آموزان
با دانش آموزان عزيز و على الخصوص همكلاسی هایم هم حرفى دارم و آن اينكه همانگونه كه ما بعد از۱۴۰۰ سال،سلاح افتاده ی على اكبر (ع) را از زمين برداشتيم و نگذاشتيم با زمین ماندن اين سلاح، اسلام از بين برود شما هم بعد از ما سلاحمان را برگيريد و به قلب دشمن نشانه رويد تا مشركين بدانند اسلام هيچگاه فنا نمى شود و اصلا" فانى شدنى نيست. زيرا كه در هر عصر و زمانى، جانبازانى پيدا مى شوند و آن را با خون خود آبيارى مى كنند. اگر نمى توانید به اين جبهه هاى حق عليه باطل بيايید، با درس خواندن، راه شهيدان عزيز دانش آموز را ادامه بدهيد تا بتوانيد براى اين جمهورى اسلامى خدمت شايانى بكنيد تا ديگر در امور كشور احتياجى به افراد اجنبى نداشته باشيم.
*← وحدت و یکپارچگی
برادرانم؛ هيچوقت از روحانيت دست برنداريد و اميدوارم ان شاء الله اين وحدت بينتان هميشه باقى بماند و ديگر هم اينكه هيچوقت امام را تنها نگذاريد و هميشه و در همه حال همراه و همگام و ياور او باشيد.
*← سرود سرخ دامادى
اگر همسنگران، روزى، به سنگر