همسرش می گوید: می گفت؛ تو باید خودت را برای شهادت من آماده کنی. هر بار که از منطقه عملیاتی بر می گشت و به او می گفتم: از منطقه چه خبر؟ می گفت: خبری نیست. هیچ وقت از خودش تعریف نمی کرد. ولی با همکارانش که می نشستند من بارها می شنیدم که از شجاعت ها و کارهای او تعریف می شد. آخرین بار که به منطقه رفت روز دوشنبه ۶/۲/۱۳۶۱ بود که دو روز بعد از جبهه تلفن زد. از او پرسیدم: کی بر می گردی؟ خیلی آرام گفت: من دیگر بر نمی گردم و از من خواست که با او خداحافظی کنم.
در غیاب او رویا شدیداً مریض بود ولی هر چه او را دکتر می بردم می گفتند: سالم است. در انتظار برگشتن نصرا... بودیم که او برگشت امّا چه برگشتی! روز جمعه ۱۰ اردیبهشت در جریان عملیات بیت المقدس و فتح خرمشهر، همراه شهید ستوان نصیر رادفر بر اثر سقوط بالگرد و آتش گرفتن آن، هر دو شدیداً سوختند. ستوان نصیر رادفر در همان وهله اول شهید شد ولی نصراله را به تهران منتقل کردند.
من به تهران رفتم، او به قدری سوخته بود که او را نشناختم. پرسیدم: پس نصراله کجاست؟ صدائی جوابم داد: من اینجا هستم. باورم نمی شد خودش باشد. با همه دردی که می کشید باز مثل گذشته صبور بود و حتی حال و احوال ما را پرسید، ولی خواست خداوند بالاتر از همه چیز بود. در آخرین دیدار با مادر و خواهرش گفته بود: این بار می خواهم به کربلا بروم. نصراله تفضلی در ساعت۷:۳۰ سه شنبه شب به دیدار پروردگارش شتافت. او را طبق وصیتش در روستای قاطول در کنار امام زادگان ولی و علی(ع) این روستا به خاک سپردند.مبنعسایت ویکی شاهد<ref>[http://wikishahed.ir/%D9%86%D8%B5%D8%B1%D8%A7%D9%84%D9%87_%D8%AA%D9%81%D8%B6%D9%84%DB%8Cسایت ویکی شاهد]</ref>==پانویس==<references />