شهیدمحمدرضارحیمی
==زندگی نامه==
==خاطرات==
• * همسر
من هم دختر دایی و هم دختر عمه ایشان بودم .از زمانی که بچه بودیم آشنایی داشتیم .خواهر محمد رضا در یک راهپیمایی پیشنهاد او را برای از دواج با من مطرح کرد و من به دو انگیزه این پیشنهاد را پذیرفتم. اول اینکه ایشان پاسدار بودند و پیرو امام و دوم اینکه خانواده ایشان را می شناختم و مادرم می گفت اگر با او ازدواج کنی فکرم راحت می شود .
• * رضا چهره برقی
روزی که می خواست به جبهه برود از ساختمان عملیات سپاه تا مسجد با وی بودم .حرفهایش شیرین بود تا این که فهمیدم می خواهد حرفی را به من بگوید ولی پنهانش می کند .موقع خداحافظی با لبان متبسم و عارفانه به من نگاه کرد و گفت :دیشب خواب خواب عجیبی دیدم که در طول عمرم چنین خوابی ندیده بودم .تا صبح با ناصر چهره برقی بودم .همه اش از بهشت تعریف می کرد؛آنچنان تعریف کرد که وقتی از خواب بیدار شدم به خدا می خواستم زودتر بمیرم .پس از سکوت و گرفتگی خاصی ، باز تبسم کرد و دستم را محکم فشار داده و با اینکه من با این حال نمی خواستم جدا شوم ، زود بر گشت و رفت چون من ... هنوز ایستاده بودم ، از کنار خیابان گفت:به من نیز مژدگانی داد .فکر آن مژدگانی مرا به خود مشغول کرده .آیا شهادت ...؟عملیات که تمام شده ...
• عوض وفایی
بزرگواری این برادر عزیز ، زیاد و غیر قابل وصف می باشد چنانکه شب عملیات بدر که من با صدای انفجار گلوله توپ از خواب بیدار شدم و با شتاب به بیرون رفتم وبه اطراف نگاه کردم ،در لحظه ای که آرامش بر قرار شد، نجوای مناجات و راز و نیاز را از دور شنیدم .به دنبال صدا رفتم تا کنار سنگرهای پل سازی رسیدم .شهید رحیمی را دیدم که در حال سجده ، گریه و دعا می کند .مناجات وی تمام شد به جلو رفتم .پرسید وفایی تو هستی ؟جواب دادم بله . پرسیدم چرا گرفته ای ؟جواب داد:بچه ها به خط مقدم رفته اند ولی فرمانده گردان دستور ماندن مرا در اینجا داده تا جواب گوی مراجعات باشم .از جدایی بچه ها ناراحت هستم .
ساعت ۹ به محل استقراربر گشتیم .می بایست از یکدیگر جدا می شدیم .در باز گشت به او فکر می کردم .یادم آمد آن روزهایی که گرم ساختن پل ها بود .چه جانفشانی هایی از خود نشان داد .!او را می دیدم که خون از لا به لای انگشتانش می چکید و می گفت :بگذار بریزد و زهی سعادت که خونم در راه خدا ریخته شود .واقعا چه نازنین بود او!
او با چندین تن از افراد تحت فرمانش برای جمع آوری پلها به اعماق هور رفت .پلها راجمع آوری کرده بودند . خرسند از نتایج کار خویش و خسته از تلاش بی وقفه خود ،دمی چند سر به آسمان کرد و خاموش و بی صدا با محبوب سخن گفت .آن چنان در جذبه روحانی این لحظه فرو رفته بود که نا گاه پاره ترکشی سوزان بر رخساره زیبایش فرو خلید و جانش را به جانان وا گذاشت.
<ref>[http://%20http://wikishahed.ir/%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7%D8%B1%D8%AD%DB%8C%D9%85%DB%8C سایت ویکی شاهد] </ref>
==پانویس==
<references />
==رده==
{{ترتیبپیشفرض:محمد_رضا_رحیمی}}
[[رده: شهدای ایران]]
[[رده: شهدای استان اردبیل]]
==پانویس==
<references />