- یک روز که در اتاق برادر بهرامیه حضور داشتیم، ایشان از قسمت خواهران مسئول آنها را جهت برپایی جلسه ای فرا خواند. این خواهر آمدند و چند لحظه ای که گذشت ایشان به این خواهر گفتند بفرمائید خواهر، شما کاری داشتید؟ مسئول خواهران گفتند: شما خودتان گفتید: بیائید اینجا جلسه است! این خواهر متعجب شد که چطور برادر بهرامیه این ویژگی را داشت که به خواهران مراجعه کننده نگاه نمی کرد به طوری که حتی خواهرانی را که با ایشان همکار بودند نمی شناخت !
- در شلمچه یک منطقه گلوگاهی بود که خیلی از بچه ها در آنجا شهید شده بودند . جنازه هایشان دیده می شد ولی به دلیل اینکه تله های انفجاری در آنجا کار گذاشته بودند کسی جرأت نمی کرد که برود و جنازه ها را بیاورد. آن منطقه قتلگاه بسیار بدی بود. ظاهراً برادر بهرامیه خودش به آن منطقه جهت آوردن شهدا رفته بود چون در مشهد خانواده های مفقودین و شهدا به ایشان خیلی مراجعه می کردند و ایشان می گفت: هر جور شده باید آن جنازه ها به عقب منتقل گردد. چون معلوم بود که اینها شهید شده اند ولی تا جنازه هایشان به عقب منتقل نمی شد وضعیتشان روشن نمی شد. ظاهراً ایشان به اتفاق چند نفر در قالب یک تیم گشتی عملیاتی یا تیم های اطلاعاتی رفته بودند که آن منطقه را شناسایی بکنند که ایشان را با آر. پی. جی زده بودند و به طوری جنازه اش سوخته بود و به قدری دلخراش بود که حتی کسی تحمل دیدن عکس جنازه ایشان را هم نداشت !<ref>[http://%20%20http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%204364 4364 سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس==