ویرایش‌ها

پرش به: ناوبری، جستجو

شهید حبیب الله رضوانی نژاد

۴ بایت حذف‌شده، ‏۷ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۱۳:۵۳
/* خاطراتر */
والسلام
==خاطراترخاطرات==
* خاطره از زبان همسر شهيد
حبیب از بستگانم بود و خانه ما زیاد رفت و آمد می کرد و او را کاملاً می شناختم. یک روز پدرش خانه ما آمد گفت: کسی خانه هست؟ پدر و مادرم نبودند. گفتم: نه، چیزی نگفت و رفت، من رفتم در مغازه، حبیب هم داخل مغازه بود من را که دید گفت: پدرم خانه ی شما آمد؟ گفتم: بله گفت: چیزی نگفت؟ گفتم: نه، گفت: پس دوباره می آید. شب دوباره آمدند و موضوع خواستگاری را مطرح کردند و بعد از آزمایش و خرید، با هم دیگر عقد کردیم. سر سفره عقد بهش گفتند: باید به عروس زیر زبانی بدهی، خندید و گفت: انبردست می دهم، چون آن زمان برق کشی هم می کرد.
آخرین باری که می خواست به جبهه برود من خیلی ناراحت بودم می گفتم: جبیب نرو، احسان کوچک است، من تنها هستم، آن موقع احسان 11 ماهه بود، گفت: باید بروم، تو تنها نیستی خدا را داری ولی من قبول نمی کردم، به شوخی گفت: اگر یک بار دیگر گفتی نرو مثل اعلاميه می چسبانمت به دیوار. فردا صبح هم كه می خواست برود در حیاط گفت: حلالم کن، مواظب خودت و احسان هم باش، بعد خداحافظی کرد رفت.
در آخرین مرخصی که شهید به فسا آمده بود حال و هوای دیگری داشت یک روز آمد خانه قاب عکس بزرگی دستش بود گفتم: این چیه؟ گفت: این عکس خودم هست آن را بزرگ کرده ام، این عکس را نگه دار شاید رفتم و دیگر برنگشتم، عکسم را بر روی جنازه ام بگذارید و موقع رفتن از همه خداحافظی کرد و حلالیت طلبید و رفت.<ref>سایت نویدشاهد</ref>
 
 
==پانویس==
<references />
۵٬۰۸۰
ویرایش