به خاطر دارم که دو شبانه روز برای جمع کردن چغندر به سر چاه کشاورزی رفته بودم. یک شب خواب دیدم که تیری به پهلویم اصابت کرد و به زمین افتادم و فریاد بلندی کشیدم که در همان لحظه از خواب بیدار شدم و تا صبح نخوابیدم و بلافاصله از آنجا به روستا برگشتم و جریان را برای برادر علی تعریف کردم و او هم تعبیر به شهادت برادرش علی محمد کرد. که اتفاقا به واقعیت پیوست و عصر همان روز آمدند و خبر شهادت علی محمد را برایمان آوردند .
خاطره ای که از برادرم علی محمد به خاطر دارم اینست که ایشان در آخرین اعزام خود به جبهه های حق علیه باطل به یکی از اقوام گفته بود مواظب پدر و مادرم باشید چون این بار که به جبهه بروم شهید می شوم و به آرزوی خودم خواهم رسید و به استقبالم در کال اسد آباد خواهید آمد. و همین طور هم شد و پس از چند روز که از رفتنش می گذشت خبر شهادتش را برایمان آوردند .<ref>[http://%20http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%203754 3754 سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references />