شهید هادی جوادی: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
(خاطرات)
سطر ۱۲: سطر ۱۲:
  
 
==خاطرات==
 
==خاطرات==
 
 
« در آخرین مرحله که به مرخصی آمده بود ، وضعیت جنگ تغییر کرده بود . هنگامی که از جبهه آمده بودم پس از حدود دو ساعت به درب منزل ما مراجعه نمود و پس از احوال پرسی گفت : بیا برویم بیرون از شهر. با یکدیگر توسط موتور یکی از دوستان به بیابان رفتیم و در آنجا شهید هادی وضعیت جنگ و نیازی که در جبهه ها بود تشریح کرد و اشاره کرد که با وجود این مسئله که من برادرم هم شهید شده است ، به من اجازه شرکت در عملیات را نمی دهند . خانواده ام هم شاید از رفتن من ناراحت شوند ، ولی به علت نیازی که در جبهه ها هست ، می خواهم بروم و با تأکید زیاد پیشنهاد رفتن به جبهه را به من داد ولی من در اثر معرفت نداشتن ، بهانه گرفتم که هموز دو ساعت بیشتر از آمدنم به فردوس نمی گذرد و خسته هستم ولی ایشان همچنان تأکید می کرد . پس از این که از آمدن من به جبهه مأیوس شد گفت که من خواهم رفت ولی بعد پشیمان خواهی شد . فردای آن روز شهید با ساک کوچکی که در دست داشت به دور از چشم دیگران با وضعیتی که فقط خدا از دل او خبر داشت به جبهه رفت و پس از مدتی در جزیره مجنون به لقا ا... رسید . با توجه به صحبت ها و حال او در این اواخر فکر می کنم خوب می دانست کجا خواهد رفت و وضعیت ما را هم می دید که می گفت : اگر بیایی پشیمان خواهی شد که شدم . »
 
« در آخرین مرحله که به مرخصی آمده بود ، وضعیت جنگ تغییر کرده بود . هنگامی که از جبهه آمده بودم پس از حدود دو ساعت به درب منزل ما مراجعه نمود و پس از احوال پرسی گفت : بیا برویم بیرون از شهر. با یکدیگر توسط موتور یکی از دوستان به بیابان رفتیم و در آنجا شهید هادی وضعیت جنگ و نیازی که در جبهه ها بود تشریح کرد و اشاره کرد که با وجود این مسئله که من برادرم هم شهید شده است ، به من اجازه شرکت در عملیات را نمی دهند . خانواده ام هم شاید از رفتن من ناراحت شوند ، ولی به علت نیازی که در جبهه ها هست ، می خواهم بروم و با تأکید زیاد پیشنهاد رفتن به جبهه را به من داد ولی من در اثر معرفت نداشتن ، بهانه گرفتم که هموز دو ساعت بیشتر از آمدنم به فردوس نمی گذرد و خسته هستم ولی ایشان همچنان تأکید می کرد . پس از این که از آمدن من به جبهه مأیوس شد گفت که من خواهم رفت ولی بعد پشیمان خواهی شد . فردای آن روز شهید با ساک کوچکی که در دست داشت به دور از چشم دیگران با وضعیتی که فقط خدا از دل او خبر داشت به جبهه رفت و پس از مدتی در جزیره مجنون به لقا ا... رسید . با توجه به صحبت ها و حال او در این اواخر فکر می کنم خوب می دانست کجا خواهد رفت و وضعیت ما را هم می دید که می گفت : اگر بیایی پشیمان خواهی شد که شدم . »
با تعدادی از دوستان به همراه شهید هادی جوادی عازم جبهه های نبرد علیه باطل بودیم . در داخل قطار طبق معمول شب می کردیم که پس از رسیدن به اهواز در چه واحدی مشغول خدمت شویم . هر کس پیشنهادی کرد و پیشنهاد من به علت آشنایی با واحد تخریب به رفتن به این واحد بود شهید هادی جوادی به دلایلی پیشنهاد را نپذیرفت . وقتی در رابطه با حال و هوای آن واحد صحبت شد ، قرار بر این گذاشتیم چنانچه وضعیت به طور دلخواه نباشد برای ایشان انتقالی بگیریم به هر واحدی که می خواهند بروند . بالاخره وارد تخریب لشکر 21 امام رضا (ع) شدیم ، پس از چند روزی نزدیکی های غروب ایشان را مشاهده کردیم که در کنار خاک ریزی که نزدیکی قرارگاه واحد تخریب در اهواز بود ایستاده و بر خاکریز تکیه داده و تنها است و گویا با خود فکرهایی می کرد به سراغش رفتم و برایشان گفتم : انتقالی می خواهی؟ در جواب گفت : من جای خودم را پیدا کردم و با توجه به این که مأموریت ایشان سه ماه بیشتر نبود و علیرغم مدت مأموریت تقریبا 2 سال در واحد تخریب خدمت نموده تا به شهادت رسیده .<ref>[http://%20http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6104 سایت یاران رضا]</ref>
+
با تعدادی از دوستان به همراه شهید هادی جوادی عازم جبهه های نبرد علیه باطل بودیم . در داخل قطار طبق معمول شب می کردیم که پس از رسیدن به اهواز در چه واحدی مشغول خدمت شویم . هر کس پیشنهادی کرد و پیشنهاد من به علت آشنایی با واحد تخریب به رفتن به این واحد بود شهید هادی جوادی به دلایلی پیشنهاد را نپذیرفت . وقتی در رابطه با حال و هوای آن واحد صحبت شد ، قرار بر این گذاشتیم چنانچه وضعیت به طور دلخواه نباشد برای ایشان انتقالی بگیریم به هر واحدی که می خواهند بروند . بالاخره وارد تخریب لشکر 21 امام رضا (ع) شدیم ، پس از چند روزی نزدیکی های غروب ایشان را مشاهده کردیم که در کنار خاک ریزی که نزدیکی قرارگاه واحد تخریب در اهواز بود ایستاده و بر خاکریز تکیه داده و تنها است و گویا با خود فکرهایی می کرد به سراغش رفتم و برایشان گفتم : انتقالی می خواهی؟ در جواب گفت : من جای خودم را پیدا کردم و با توجه به این که مأموریت ایشان سه ماه بیشتر نبود و علیرغم مدت مأموریت تقریبا 2 سال در واحد تخریب خدمت نموده تا به شهادت رسیده .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6104 سایت یاران رضا]</ref>
  
 
==پانویس==
 
==پانویس==
 
<references />
 
<references />

نسخهٔ ‏۹ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۱۰:۳۶

تاریخ تولد : 1348/08/05 نام : هادی‌ محل تولد : فردوس نام خانوادگی : جوادی‌ تاریخ شهادت : 1367/04/12 نام پدر : عباسعلی‌ مکان شهادت : منطقه غرب تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : تخریب‌ گلزار : بهشت‌اکبر


خاطرات

« در آخرین مرحله که به مرخصی آمده بود ، وضعیت جنگ تغییر کرده بود . هنگامی که از جبهه آمده بودم پس از حدود دو ساعت به درب منزل ما مراجعه نمود و پس از احوال پرسی گفت : بیا برویم بیرون از شهر. با یکدیگر توسط موتور یکی از دوستان به بیابان رفتیم و در آنجا شهید هادی وضعیت جنگ و نیازی که در جبهه ها بود تشریح کرد و اشاره کرد که با وجود این مسئله که من برادرم هم شهید شده است ، به من اجازه شرکت در عملیات را نمی دهند . خانواده ام هم شاید از رفتن من ناراحت شوند ، ولی به علت نیازی که در جبهه ها هست ، می خواهم بروم و با تأکید زیاد پیشنهاد رفتن به جبهه را به من داد ولی من در اثر معرفت نداشتن ، بهانه گرفتم که هموز دو ساعت بیشتر از آمدنم به فردوس نمی گذرد و خسته هستم ولی ایشان همچنان تأکید می کرد . پس از این که از آمدن من به جبهه مأیوس شد گفت که من خواهم رفت ولی بعد پشیمان خواهی شد . فردای آن روز شهید با ساک کوچکی که در دست داشت به دور از چشم دیگران با وضعیتی که فقط خدا از دل او خبر داشت به جبهه رفت و پس از مدتی در جزیره مجنون به لقا ا... رسید . با توجه به صحبت ها و حال او در این اواخر فکر می کنم خوب می دانست کجا خواهد رفت و وضعیت ما را هم می دید که می گفت : اگر بیایی پشیمان خواهی شد که شدم . » با تعدادی از دوستان به همراه شهید هادی جوادی عازم جبهه های نبرد علیه باطل بودیم . در داخل قطار طبق معمول شب می کردیم که پس از رسیدن به اهواز در چه واحدی مشغول خدمت شویم . هر کس پیشنهادی کرد و پیشنهاد من به علت آشنایی با واحد تخریب به رفتن به این واحد بود شهید هادی جوادی به دلایلی پیشنهاد را نپذیرفت . وقتی در رابطه با حال و هوای آن واحد صحبت شد ، قرار بر این گذاشتیم چنانچه وضعیت به طور دلخواه نباشد برای ایشان انتقالی بگیریم به هر واحدی که می خواهند بروند . بالاخره وارد تخریب لشکر 21 امام رضا (ع) شدیم ، پس از چند روزی نزدیکی های غروب ایشان را مشاهده کردیم که در کنار خاک ریزی که نزدیکی قرارگاه واحد تخریب در اهواز بود ایستاده و بر خاکریز تکیه داده و تنها است و گویا با خود فکرهایی می کرد به سراغش رفتم و برایشان گفتم : انتقالی می خواهی؟ در جواب گفت : من جای خودم را پیدا کردم و با توجه به این که مأموریت ایشان سه ماه بیشتر نبود و علیرغم مدت مأموریت تقریبا 2 سال در واحد تخریب خدمت نموده تا به شهادت رسیده .[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا