ویرایش‌ها

شهید ناصر کاظمی

۱۰۹ بایت حذف‌شده، ‏۹ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۰۷:۱۹
==زندگی‌نامه==
 دوازدهم خرداد سال 1335 بود که ناصر در تهران چشم به جهان گشود. دوران کودکی و نوجوانی را به تحصیل و کسب دانش پرداخت. از همان ابتدا روحیات خاص و بلند نظری‌های او دورنمایی از آینده ای روشن و تابناک بود. با پایان گرفتن تحصیلات متوسطه به دانشگاه راه یافت و در دو رشته پیراپزشکی و تربیت بدنی پذیرفته شد و دو مین رشته را به دلیل علاقه ای که به آن داشت برگزید و در کنار تحصیل برای امرار معاش به تدریس پرداخت. رفتن به گالریدر زمان پهلوی به دلیل حرکات ضد آمریکایی دستگیر و راهی زندان قصر شد و پس از آزادی از زندان یک مبارز تمام عیار بود. پس از پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی به سپاه پاسداران پیوست و به منظور مقابله با تحرکات منافقین به کردستان اعزام شد. در حالی که فرمانده سپاه پاوه بود در تشکیلات منافقین نفوذ کرده و اطلاعات بسیاری را جمع آوری نمود. با شروع جنگ تحمیلی به دفاع از مرزها برخاست و سر انجام در ششم شهریور سال 1361 معاون قرارگاه حمزه سیدالشهدا (س) به شهادت رسید. سردشت شاهد اصابت تیر به پیشانی این دلاور 26 ساله بود. پیکر پاک فرمانده سپاه کردستان را در قطعه 24 بهشت زهرا (س) در نزدیکی دکتر چمران آرمیده است. از او یک فرزند به یادگار باقی ماند.
ناصر کاظمی
9/3/61<ref>[http://http://www.sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=135 سایت صبح]</ref>
کاظمی داشت زمین و زمان را به هم می‌دوخت که: «محمود کاوه کجا است پس؟» چه می‌دانستیم؟ فقط شنیده بودیم توی محاصره است. کجا؟ نمی‌دانستیم. با همه دعوا داشت که چرا تنهاش گذاشته‌اید.
بالأخره محمود با چهار نفر دیگر از یک کانال زدند بیرون. سه‌تاشان مجروح شده بودند. اما محمود سالم بود. کاظمی از این رو به آن رو شد. لب‌هاش از خنده باز شد؛ چشم‌هاش از شادی برق می‌زد؛ با همه بگو بخند می‌کرد. دم غروب هم بود؛ گفت «حالا که محمود پیدا شد،‌ برم یه سر به بچّه‌ها بزنم تا تاریک نشده و برگردم.» یک ربع نکشید که خبر آوردند کاظمی کمین خورده و مجروح شده. ما به مجروح بودنش هم نرسیدیم. تا رسیدیم، شهید شده بود. محمود چه اشکی می‌ریخت. تمام پهنای صورتش اشک بود.<ref>[http://%20SUBDOC/yadgaran_10.htm نرم افزار شاهد]</ref>
*شهید کاظمی به روایت شهید بروجردی
ازدواج هم کرده بود؟
-تازه ازدواج کرده بود. با توجّه به شرمی که از زحمات ایشان داشتیم، جرأت نداشتیم مثلاً بگوییم تو باید این قدر زیادتر در کردستان بمانی؛ می‌گفتیم شما نیایید، ولی بعد از یک مدّتی پیدایش می‌شد. با این که تازه ازدواج کرده بود، فقط پانزده روز مرخّصی خواست. ماه رمضان بود؛ می‌گفت: «می‌خواهم بمانم و روی خودم کار کنم.» باز نتوانست قبول کند و در همان ماه رمضان، آمد منطقه. این حاکی از مسئولیت‌شناسی ایشان بود.<ref>[http://%20http://salehat.ir/index.php/component/content/article/85-news/shohada/165-1390-03-27-14-32-34 سایت صالحات]</ref>
شهادت کاظمی غم سنگینی را روی شانه ما گذاشت وقتی به خدمت امام (ره) رسیدم، خبر شهادت او را به اطلاع ایشان رساندم امام با چشمانی اشک آلود فرمودند: «ما فرماندهان غرب را زنده می‌خواهیم».
خیلی زود یاران امام (ره) یکی پس از دیگری از این دیار خاکی رخت بربستند و اسطوره ای شدند که امروز فاصله ما با آن‌ها به درازای فراموشی یک عهد ازلی با امام و شهداست.<ref>[http://%20http://www.sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=135 سایت صبح]</ref>
*فوتبال بازی کردن با ناصر کاظمی
هم‌زمان با شنیدن خبر شهادت ناصر، صدای هلی‌کوپتر در پادگان پیرانشهر آمد. بچّه‌ها می‌دانستند من به شهید بروجردی علاقه دارم؛ به من گفتند: «رضا! بدو برادر بروجردی آمده.» بی‌سیم پشتم بود. خودم را به شهید محمد بروجردی رساندم. سلام و احوال‌پرسی کردیم. مرا بغل کرد و در حین روبوسی به او گفتم: «خبر دارید؟» گفت: «چی رو؟» گفتم: «ناصر شهید شد!».
شهید بروجردی بدون این‌که خم به ابرو بیاورد، با همان تبسّم همیشگی‌اش، ذکر «الحمدلله رب العالمین» را گفت. فکر کردم متوجه نشده و دوباره تکرار کردم. شهید بروجردی هم گفت: «إنّا لله و أنّا إلیه راجعون.» بعد فهمیدم که این آرامش، برای شهید بروجردی همیشگی است و در هر شرایطی وجود دارد.<ref>[http://%20http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13910607000061 سایت فارس نیوز]</ref>
==پانویس==
دیوانسالار، مدیر، uploader
۵٬۰۸۰
ویرایش