ویرایش‌ها

شهیدحسین چلویز

۷۳ بایت اضافه‌شده، ‏۱۱ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۱۲:۳۵
/* خاطرات */
پدرم پنج بار به جبهه رفت. هر سری که می رفت لباس، پوتین و سایر لوازم به او می دادند. یک دفعه که آمد پدرم گفت: این بار که می خواستم بروم دیدم پوتین هایم سالم است و از تدارکات پوتین نگرفتم و گفتم: با همین پوتین می روم و با این کار خواست تا اسراف نکند.
می گفتیم: پدر تو زیاد به جبهه رفته ای نمی خواهد که بروی. گفت: مگر خون من از خون شهدای دیگر رنگین تر است. باید بروم این بار هم دفعه آخر است که می روم و دیگر برنمی گردم و انشاءالله شهید می شوم.آخرین باری که با هم اعزام شدیم با توجه به مشکلات زندگی و وضعیتی که در زندگیش داشت من به او گفتم: که اگر امکان دارد شما بیا در تدارکات کار کن که خطرش کمتر است. او برگشت و به من گفت: من اگر بخواهم شهید بشوم چه آر پی جی زن باشم، چه در تدارکات خدمت کنم فرقی ندارد من آمده ام تا انجام وظیفه کنم.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6277 سایت شهدای یاران رضا]</ref>
==نگارخانه تصاویر==
<gallery>
 
Image:6277.jpg
 
 
</gallery>
==پانویس==
<references />
مدیر
۱۱٬۹۷۱
ویرایش