ویرایش‌ها

شهید حمیدرضا بدری گوجه

۷۲ بایت اضافه‌شده، ‏۱۳ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۰۴:۳۵
/* خاطرات */
• دسته ما قرار بود برای دومین بار در طی همان روزهایی که در دز مستقر بودیم به خط مقدم برود ( و روز اوّل و یا دوّم عید سال 1366 بود ) شهید بدری داشت لباسهای نظامی خودش را می شست و هوا هم ابری بود نم نم ریزش باران شروع شده بود و ما سوار خودروها شدیم تا به طرف خط مقدم برویم. چون بسیجی بودیم مدت چند ماهی بود بچه ها آنجا بودند فرماندهان و مسئولین تصمیم گرفته بودند بچه ها را مرخصی بفرستند تا بعد از مرخصی باز به منطقه غرب حرکت کنند. به هر حال با اینکه سوار خودروها بودیم گفتنند: که بچه های دسته یک پایین بیایند. ما پایین آمدیم و بعد گفتند: شما باید مرخصی بروید و بعد از مرخصی باز در این گردان جایگاه خواهید داشت. بلافاصله این مسئله مطرح شد که پس کی به خط برود و جایگزین نیروها بشود. شهید بدری کسی بود که بلافاصله از لباس شستن دست کشید و چون مسئله تسلیحات گردان نازعات هم بود. گفت: من را هم به خط مقدم بفرستید. می خواهم بروم ودر خط باشم. در اینجا حوصله ام سر رفته است. بعد به او گفتم: حمید تو تازه از خط برگشتی وضعیت جسمی تو هم خوب نیست. در عملیات قبلی مجروح شده بود و صورتش هم حالت سوختگی داشت. گفتم: که یک مقداری باید بهبودی پیدا کنی، بعد تقاضا کن که به خط مقدم بفرستنت. الان وضعیت جسمیت خوب نیست. ولی ایشان نپذیرفند و گفتند که: من به طرف خط می روم. و تعدادی از نیروها ی تازه هم آماده شدند برای اینکه بروند و خط را از برادرهای دیگر تحویل بگیرند. ایشان هم جز اولین نفراتی بود که آمادگی خودش را اعلام نمود. همیشه برای از خود گذشتگی و ایثار و نهایتاً شهادت آماده بود. پلاک هم دستش بود و با پلاک داشت بازی می کرد. و با همدیگر خداحافظی کردیم. و با فردی که دوست خوبی در جبهه های حق علیه باطل بودیم. به هر حال صحبتهای دوستانه ای هم داشتیم. آن روزهای آخری خیلی باهم صمیمی بودیم. رابطه مان بیش از حد زیاد شده بود و شاید نمی دانستیم که حمید عزیز تا چند روز دیگر به شهادت می رسد.
<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=3815 سایت شهدای یاران رضا]</ref>
==نگارخانه تصاویر==
<gallery>
 
Image:3815.jpg
 
</gallery>
==پانویس==
<references />
مدیر
۱۱٬۹۷۱
ویرایش