- روزی دور هم نشسته بودیم و می خواستیم صبحانه بخوریم که دیدیم علی نیست . فرمانده به ما گفت : برو ببین علی باغشنی کجا رفته. من اسلحه ام را برداشتم و به قله کوه رفتم علی پای درختی نشسته بود و به محض اینکه چشمش به من افتاد خندید من گفتم : علی جان ما همه معطل تو هستیم تا بیایی و صبحانه بخوریم علی به من گفت : برادر جان من اشتهای صبحانه ندارم . هر چه اصرار کردم به من گفت : بروید و صبحانه خود را میل کنید . من پیش فرمانده آمدم و گفتم : هر کار کردم علی نیامد و در فکر است، فرمانده از جا پا شد و با همدیگر پیش علی رفتیم . فرمانده به علی گفت : علی جان پاشو بریم من هم صبحانه نخورده ام با هم صبحانه بخوریم ، هر چه فرمانده اصرار کرد علی از جا بلند نشد. فرمانده به علی گفت : چرا امروز تو فکری هستی ؟ آیا دلت برای وطن تنگ شده؟ علی جواب داد : خیر . گفت : برای پدر و مادرت دلت تنگ شده ؟ گفت : خیر . گفت پس چرا در فکر هستی ؟ گفت : دیشب خواب دیدم و برای همان تو فکر هستم فرمانده گفت : علی جان بگو چه خوابی دیدی؟ علی به فرمانده گفت : دیشب خواب دیدم کسی پیش من آمد و گفت : فردا تو مثل من بی سر می شوی. من گفتم : شما کیستید ؟ گفت : حسینم . از خواب پریدم و برای همین است که توی فکرم . سپس علی بلند شد و با هم آمدیم و صبحانه خوردیم و با هم خداحافظی کردیم و رفتیم توی سنگرها . من بعد از ساعتی دیدم از چهار طرف گلوله می آید ساعتی نگذشته بود که خمپاره ای آمد و به سنگرعلی اصابت کرد و سر علی از بدن جدا گشت . <ref>[http://%20%20http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%203536 3536 سایت شهدای یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references />