شهید محمد رضا پیروی: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
(خاطرات)
سطر ۹: سطر ۹:
  
 
==خاطرات==
 
==خاطرات==
روزی که محمدرضا از سربازی به خانه برگشته بود به من گفت: مادر جان آیا دلت برایم تنگ شده یا نه؟ در جواب به او گفتم بله خیلی برایت دعا کردم که به سلامت سربازیت تمام شود و به آغوش خانواده برگردی. سپس گفت: اگر روزی افتخار شهادت نصیبم شد، در غم از دست دادن من گریه نکن و صبور باش چون شهادت آرزوی قلبی من است. من هم گفتم شهادت افتخار است و من هم افتخار می کنم که مادر شهید باشم.
+
روزی که محمدرضا از سربازی به خانه برگشته بود به من گفت: مادر جان آیا دلت برایم تنگ شده یا نه؟ در جواب به او گفتم بله خیلی برایت دعا کردم که به سلامت سربازیت تمام شود و به آغوش خانواده برگردی. سپس گفت: اگر روزی افتخار شهادت نصیبم شد، در غم از دست دادن من گریه نکن و صبور باش چون شهادت آرزوی قلبی من است. من هم گفتم شهادت افتخار است و من هم افتخار می کنم که مادر شهید باشم.هنگامیکه محمد رضا می خواست برای اعزام به جبهه نام نویسی کند با او به مشهد رفتیم. آنقدر ذوق و شوق رفتن به جبهه را داشت که لحظه ای نگذشت تا من صحبت کنم و هرچه از من سوال می کردند خودش جواب می دهد. فقط من رضایت نامه ی او را امضاء کردم. موقعی هم که اسمش را نوشتند به او گفتند: تا چند وقت دیگر خودتان را برای اعزام معرفی کنید.آخرین باری که فرزندم محمد رضا می خواست به جبهه برود پیش من آمد و گفت: مادر جان دیشب خواب دیدم که مانند کبوتری هستم با بالهای شکسته و پر خون که در حال پرواز کردن هستم سپس گفت: به من الهام شده این بار که بروم شهادت نصیبم خواهد شد مرا ببخشید و برایم گریه و زاری نکنید.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=5059 سایت یاران رضا]</ref>
هنگامیکه محمد رضا می خواست برای اعزام به جبهه نام نویسی کند با او به مشهد رفتیم. آنقدر ذوق و شوق رفتن به جبهه را داشت که لحظه ای نگذشت تا من صحبت کنم و هرچه از من سوال می کردند خودش جواب می دهد. فقط من رضایت نامه ی او را امضاء کردم. موقعی هم که اسمش را نوشتند به او گفتند: تا چند وقت دیگر خودتان را برای اعزام معرفی کنید.
+
 
آخرین باری که فرزندم محمد رضا می خواست به جبهه برود پیش من آمد و گفت: مادر جان دیشب خواب دیدم که مانند کبوتری هستم با بالهای شکسته و پر خون که در حال پرواز کردن هستم سپس گفت: به من الهام شده این بار که بروم شهادت نصیبم خواهد شد مرا ببخشید و برایم گریه و زاری نکنید.
+
<ref>[http://%20HYPERLINK%20"http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=5059"%20http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=5059 سایت یاران رضا]</ref>
+
 
==پانویس==
 
==پانویس==
 
<references />
 
<references />

نسخهٔ ‏۱۴ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۱۰:۵۴

محمدرضا محل تولد : مشهد نام خانوادگی : پیروی‌ تاریخ شهادت : 1366/12/28 نام پدر : علی‌اکبر مکان شهادت : تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : خدمه‌تانک‌ گلزار : بهشت‌رضا

خاطرات

روزی که محمدرضا از سربازی به خانه برگشته بود به من گفت: مادر جان آیا دلت برایم تنگ شده یا نه؟ در جواب به او گفتم بله خیلی برایت دعا کردم که به سلامت سربازیت تمام شود و به آغوش خانواده برگردی. سپس گفت: اگر روزی افتخار شهادت نصیبم شد، در غم از دست دادن من گریه نکن و صبور باش چون شهادت آرزوی قلبی من است. من هم گفتم شهادت افتخار است و من هم افتخار می کنم که مادر شهید باشم.هنگامیکه محمد رضا می خواست برای اعزام به جبهه نام نویسی کند با او به مشهد رفتیم. آنقدر ذوق و شوق رفتن به جبهه را داشت که لحظه ای نگذشت تا من صحبت کنم و هرچه از من سوال می کردند خودش جواب می دهد. فقط من رضایت نامه ی او را امضاء کردم. موقعی هم که اسمش را نوشتند به او گفتند: تا چند وقت دیگر خودتان را برای اعزام معرفی کنید.آخرین باری که فرزندم محمد رضا می خواست به جبهه برود پیش من آمد و گفت: مادر جان دیشب خواب دیدم که مانند کبوتری هستم با بالهای شکسته و پر خون که در حال پرواز کردن هستم سپس گفت: به من الهام شده این بار که بروم شهادت نصیبم خواهد شد مرا ببخشید و برایم گریه و زاری نکنید.[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا