شهید عباس باقری تشکری: تفاوت بین نسخهها
Fazayemajazi (بحث | مشارکتها) (←خاطرات) |
Kheyri9803 (بحث | مشارکتها) (←خاطرات) |
||
| سطر ۱۱۲: | سطر ۱۱۲: | ||
- اودرآخرین دیداربه من گفت : ممکن است که من دیگر تورا نبینم و این آخرین دیدار باشد ودر قالب این صحبتهای خواست غیر مسقتیم بفهماند که شهادت وی نزدیک است . بعد از عملیات ما همگی منتظر بودیم که از ایشان خبر برسد اما روزها گذشت و ما هیچ خبری از او نداشتیم تا اینکه در جلسه اس که با حضور شهید برونسی در باشگاه مهران برگزار شده اولین خبرایشان را از شهید برونسی شنیدیم وقتی به او گفتیم : ما از عباسمان بی خبر هستیم حتی نمی دانیم که او درجبهه چه سمتی یا مسئولیتی دارد ونقش ایشان را در جبهه از او سوال کردیم ایشان گفتند : ما همگی در جبهه پاسدار هستیم و انجام وظیفه می کنیم سوال کردیم حالا از عباس چه خبری دارید آیا سالم است یا مجروح ؟ ایشان گفتند : عباس آن طرف مانده است و روحیه ای که من از عباس سراغ دارم ایشان به احتمال زیاد شهید شده اند ما خبر شهادت ایشان را آن زمان از شهید برونسی شنیدیم بعداً دوستان و همرزمان شهید به ما مراجعه کرد و خاطراتی از ایشان برایمان تعریف کردند گفتند : آقای تشکری در فاو فرماندهی را بعهده داشتند چون فرماندهی گردان را بعهده داشتند مانده بودند تا که دشمن را سرگرم کنند تا نیروهای دیگر بتوانند آن منطقه را که درآن شرایط از استراتژیکی خاص برخوردار بود تخلیه کنند و نیروهای دیگر منطقه ی مجنون را ترک کنند این چند نفر برای انجام این کار در سنگر مانده بودند که عراقیها از پشت ایشان را دور زد و با پرتاب نارنجک سنگر منهدم می شود تا این مرحله از مفقودیت ایشان را رزمندگان دیده بودند ولی مراجع بعدی را که اسارت بوده یا شهادت هیچ کس مطلع نبودو هنوز هم ما خبر قطعی از شهادت ایشان نداریم .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=3647 سایت شهدای یاران رضا]</ref> | - اودرآخرین دیداربه من گفت : ممکن است که من دیگر تورا نبینم و این آخرین دیدار باشد ودر قالب این صحبتهای خواست غیر مسقتیم بفهماند که شهادت وی نزدیک است . بعد از عملیات ما همگی منتظر بودیم که از ایشان خبر برسد اما روزها گذشت و ما هیچ خبری از او نداشتیم تا اینکه در جلسه اس که با حضور شهید برونسی در باشگاه مهران برگزار شده اولین خبرایشان را از شهید برونسی شنیدیم وقتی به او گفتیم : ما از عباسمان بی خبر هستیم حتی نمی دانیم که او درجبهه چه سمتی یا مسئولیتی دارد ونقش ایشان را در جبهه از او سوال کردیم ایشان گفتند : ما همگی در جبهه پاسدار هستیم و انجام وظیفه می کنیم سوال کردیم حالا از عباس چه خبری دارید آیا سالم است یا مجروح ؟ ایشان گفتند : عباس آن طرف مانده است و روحیه ای که من از عباس سراغ دارم ایشان به احتمال زیاد شهید شده اند ما خبر شهادت ایشان را آن زمان از شهید برونسی شنیدیم بعداً دوستان و همرزمان شهید به ما مراجعه کرد و خاطراتی از ایشان برایمان تعریف کردند گفتند : آقای تشکری در فاو فرماندهی را بعهده داشتند چون فرماندهی گردان را بعهده داشتند مانده بودند تا که دشمن را سرگرم کنند تا نیروهای دیگر بتوانند آن منطقه را که درآن شرایط از استراتژیکی خاص برخوردار بود تخلیه کنند و نیروهای دیگر منطقه ی مجنون را ترک کنند این چند نفر برای انجام این کار در سنگر مانده بودند که عراقیها از پشت ایشان را دور زد و با پرتاب نارنجک سنگر منهدم می شود تا این مرحله از مفقودیت ایشان را رزمندگان دیده بودند ولی مراجع بعدی را که اسارت بوده یا شهادت هیچ کس مطلع نبودو هنوز هم ما خبر قطعی از شهادت ایشان نداریم .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=3647 سایت شهدای یاران رضا]</ref> | ||
| + | ==نگارخانه تصاویر== | ||
| + | <gallery> | ||
| + | |||
| + | Image:3647 (1).jpg | ||
| + | |||
| + | |||
| + | </gallery> | ||
==پانویس== | ==پانویس== | ||
<references /> | <references /> | ||
نسخهٔ کنونی تا ۱۷ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۱۴:۲۳
تاریخ تولد : 1344/01/20
نام : عباس محل تولد : مشهد
نام خانوادگی : باقریتشکری تاریخ شهادت : 1362/12/15
نام پدر : علی مکان شهادت : شرق بصره
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : جنوب غرب
شغل : پاسدار انقلاب اسلامی یگان خدمتی : لشکر 5 نصر
گروه مربوط : فرماندهان شهید خراسان
نوع عضویت : فرمانده هان رده دو مسئولیت : جانشین گردان
گلزار : بهشترضا ( ع ) مشهد مقدس
خاطرات
- حدود دو سال بعد از شهادت عباس ، یک شب خواب دیدم که برادرم بالای پشت بام ایستاده و به من می گوید که به مامان وآقا جان نگو که من آمدام و حالت نظاره برخانواده داشت و می خواست ببیند هرکدام از ما به چه کاری مشغول هستیم و چه مشکل یا مسئله خاصی داریم من هم تصمیم گرفتم خوابم را برای کسی تعریف نکنم فکر می کنم که شهید همیشه مواضب ما هستند و اگر در بین ما نیستند ازمسائل مشکلات ما آگاهی دارند .
- یکروز مرا صبح زود از خواب بیدار کرد که باهم نماز بخوانیم گفت: بیا چادرت را سر کن پهلوی من بایست و نماز بخوان و آن موقعی که به سن تکلیف رسیدم برای خواندن نماز اول وقت بسیار تاکید می کرد و همچنین رعایت حجاب واحترام به والدین را یادآوری می کرد .
- عباس از منافقین بیزار بود با عصبانیت با آنان برخورد می کرد در همسایگی ما خانواده ای زندگی می کردند که موادمخدر توزیع ومصرف می کردند همیشه بر ضدانقلاب صحبت می کردند و با موازین انقلاب مخالف بوده و بدگویی می کردند از این جهت ما با ایشان قطع رابطه کرده بودیم ویک شب عباس به منزل نیامد صبح که آمدند برایمان تعریف کردند که ساعت 2 بعد از نیمه شب با همکاری کمیته به منزل ایشان حمله کرده و پس از جستجوی منزل مقداری موادمخدر کشف و ضبط کردند وچون با باند قاچاق همکاری داشتند خانم صاحبخانه به اعدام محکوم شده است ایشان گفتند: من از این گونه افراد متنفر هستم چون باعث انحراف فکری و اخلاقی جوانان می شوند .
- یکروز که مدرسه ها تعطیل شده بود عباس دست مرا گرفته بود و به خانه می برد بچه های مدرسه در خیابان پاکتهای شیر و آب میوه مصرف نشده را که بعنوان تغذیه به آنها داده بودند زیر پاهایشان می ترکاندند عباس از اینکار بچه ها ناراحت شد و شروع کرد به نصیحت کردن بچه ها وگفتند: که اگر اینها رانمی خورید اسراف نکنید اینها را توی دست و پا نریزید ومیوه هارا له نکنید به کسانی بدهید که نیاز دارند .
- یک شب آخرین باری که به مرخصی آمده بودند برای دیدن بچه برادرم که تازه به دنیا آمده بود همگی درمنزل ایشان جمع شده بودیم ایشان برای خداحافظی هم آمده بودند درمنزل ایشان یک اتاق بیشترنبود همه دور هم نشسته بودیم و می گفتیم ومی خندیدیم نیم ساعت از اذان و نماز اول وقت گذشته بود تا عباس از راه رسید با عجله گفت : نمازم دیر شد همانجا کنار دیوار درگوشه ای ازاتاق به نماز ایستاد با اینکه اتاق شلوغ بود اما ایشان بدون توجه به دیگران نمازشان را می خواندند من با همان کوچکی به او نگاه می کردم ومی دیدم که او با یک معنویت خاصی مشغول نماز است . .
- دفعه ی آخر که مجروح شده بودند دربیمارستان امام رضا هم بستری بودند ما را از مجروحیت خودمطلع ساختند پس از بهبودی برای زیارت امام رضا (ع) به حرم مطهر مشرف شدند ازقضا مادرم نیز همان روز برای زیارت درحال رفتن به حرم بودند که عباس از حرم بر می گردد ودر راه همدیگر را می بینند مادرم به ما می گوید : مگر شمامشهد بودی ؟ چرا به ما چیزی نگفتی ؟ عباس می گوید : آخر دوباره می خواهم به جبهه بروم مادرم می گوید: حالا بیا تا پدرت را هم ببینی وغذایی هم بخوری بعداً بروی و او هم قبول می کند و یک ساعت پیش ما بودند ورفتند .
- مادرم تعریف می کنند که یک روز عباس موقع ظهر از راه رسید من کتلت(کباب) درست کرده بودم همه غذا خورده بودند فقط دو تا کتلت باقی مانده بود که برای عباس گذاشتم عباس از پنجره بیرون رانگاه می کرد دیدم که عباس کتلتها را ساندویچ کرد وبیرون رفت و بعد ازمدتی برگشت از او پرسیدم چکار کردی؟ گفت : مادرآن جوانی را که می بینی کارگر است خانه اش در خواجه ربیع است و از اینجا دور است ظهرها هیمنجا می ماند و استراحت می کند تاباز دوباره شروع به کار کند با خودم فکر کردم که حتماً گرسنه است برای همین برایش ساندویچ بردم .
- یکروز عباس به مادرم گفت : امروز می خواهیم مجسمه ی شاه را سرنگون کنیم (یکی از روزهای دوران انقلاب بود ) من ومادرم به میدان شهدا رفتیم دیدیم که یک طنابی را به گردن مجسمه انداخته اند و جلو چشمان همه مردم می خواستند آن رابکشند مامانم گفتند : عبای آنقدر جلو نایست ممکن است مجسمه روی شما بیفتد اجتماع مردم باعث شد که دیگر او را درمیان مردم گم کنیم .
- یکدفعه وقتی که از جبهه برگشت به مامانم گفت: چرا شما به جهاد سازندگی نمی روید ؟ درآنجاخیلی ازکارهای کمک به جبهه انجام می شود شمامی توانید به آنجا رفته و خیاطی کنید و به کارهای بسته بندی مواد غذایی ودرست کردن مرباوغیره کمک کنید آنقدر مادرم را تشویق کردند که مادرم این کار را شروع کرده و ادامه دادند .
- چند وقت پیش آقای دهنوی برایم تعریف کردند که ایشان وعباس در حال فرار از دست دشمن باید از بالای کوه تا پایین را که سرازیری بود می پیمودند دشمن درقسمت بالای سر ایشان بوده وتیر اندازی می کرده است در همین هنگام پای عباس پیچ خورده و دیگر نمی توانسته راه برود آقای دهنوی به برادرم گفته بودند سعی کن که راه بروی اما هر کاری کرده بودند بازهم نمی توانستند راه بروند تا اینکه آقای دهنوی به ایشان گفته بود : آیا شنیدی که امام گفته اند باید هر کس از فرماندهی اطاعت کند گفته بود: آری عباس می گوید : پس هر چه من به تو دستور می دهم باید اطاعت کنی دستور می دهم که بیایی و بر پشت من سوار شوی ولی عباس باز هم امتناع می کند و می گوید این کار درست نیست آقای دهنوی گفته بود: اطلاعت ازفرماندهی اطاعت ازامام است و من الان به تو دستور می دهم توهم اگر امام را دوست داری باید به حرف ایشان گوش کنی پس حالا دیگر حرف نباشد بیایید و بر پشت من سوار شوید عباس دیگر نمی توانسته چیزی بگوید آقای دهنوی او را تا پایین کوه کول گرفته بود و آورده بود اما در تمام طول مسیر عباس از اینکه مجبور شده بر کول فرمانده خود سوار شود اظهار ناراحتی کرده و شرمنده بوده است .
- من به یاد دارم در نزدیک میدان شهدا درمنزلی روبروی اداره قند وشکر پیرزنی زندگی می کرد این خانم فلج بود وهیچکاری نمی توانست به تنهایی انجام دهد بعد ازشهادت عباس پدرم به او سر می زد و اگر کاری داشت برایش انجام می داد من هم همراه پدرم چند بار به آنجا رفتم آن پیر زن در اتاق کوچکی زندگی می کردکه تمام وسایل مورد نیاز را دور خود چیده بود آنقدر مریض بودکه قادربه انجام کاری نبود بوی بدی تمام اتاق را گرفته بود آن خانم تعریف می کرد که عباس همیشه از من سر می زد وخبر می گرفت یک پیک نیک وچراغ برده بود ویک میله برایش ساخته بودکه به کمک آن بتواند بلند شود .
- عباس چند بار مجروح شده بود ولی اصلاً به مااطلاع نمی داد که مجروح شده است یکبار ما فهمیدیم که ایشان در بیمارستان اهواز بستری است وقتی پس از بهبودی برای مرخصی به مشهد آمدند مدارک و برگه های آزمایشگاه را درکیف او پیدا کردیم از اوپرسیدیم مگر شما مجروح شده بودی؟ گفت : نه این برگه ها مال یکی از بچه هاست بعدگفتیم اما چرا شماروی برگه نوشته شده ؟گفتند:درست است فقط کمی ترکش به کمرم خورده است که زود خوب شد .
- یک سری خواب دیدم که شهید تشکری وشهید قناد دوتایی در یک باغ سرسبز قدم می زنند دور باغ سیم خاردار کشیده شده بود من اینور سیم خاردار بودم وآنها آن طرف سیم خاردار قدم می زدند به ایشان گفتم : چرا شما به این طرف سیم خاردار نمی آیید؟ الان چند ساعت است که منتظر آمدن شما هستیم؟ اما در جواب آنها به من تعارف می کردندکه علیزاده تو هم به این طرف بیا این طرف خیلی با صفاست اینطرف خیلی خوب است و تو چرا به اینطرف نمی آیی یادم می آید که شهید قناد هم که با ایشان بود در عملیات مفقود می شود .
- عباس قبل از عملیات در جبهه یک نامه به قاسم می نویسد و در آن خبر می دهد که مادرت مریض است و قاسم هم نامه را به عباس نشان می دهد وبه مشهد برمی گردد وقتی که متوجه می شودمادرش سالم است و به او اینطور گفته اند که نتواند در عملیات شرکت کند خیلی ناراحت می شود و فوراً به جبهه باز می گردد برای اینکه قاسم خیلی کوچک بود عباس این کار راکرد تا اودر عملیات شرکت نکند وقتی قاسم به جبهه برمی گردد عملیات شروع شده بود قاسم عباس را پیدا کرده ودر کنارش می جنگد عباس یک دفعه تا به پشت سرش نگاه می کند قاسم رامی بیند وبا تعجب می پرسد اِ قاسم تو چرا آمدی ؟ قاسم هم می پرسد تو چرا مرا فریب دادی ؟ بعد همان موقع با هم وارد سنگر می شوند وخمپاره ای به سنگر اصابت می کند از همان لحظه به بعد هر دوباهم گم شده بودند (مفقودالاثر گشتند ). .
- یکشب ایشان را خواب دیدم که در جایی نشسته بود من برای رسیدن به آنجا مراحل دشواری راطی کردم مثل یک آزمون برایم سخت بود از به اصطلاح هفت خان رستم که رد شدم هر مرحله از مرحله ی بعدی مشکل تر بود تا به جایی رسیدم که از زیر آب باید رد می شدم به کمک طناب از زیر آب رد شدم ایوانی بودکه 20 تا پله داشت فکرش را بکنید ساختمانی که وسط یک باغ باشد وبدون محافظ و نگهبان بعد ازایوان یک راهرو بود وبعدازآن وارد اتاقی شدم که عباس آنجا بود اتاق کوچک بود وموکت قهوه ای رنگی پهن شده بود چند تا از شهیدان مفقود الاثر آنجا بودند همه لباسهای خاکی به تن داشتند لباسهای بسیجی تنشان بود داداش من هم تکیه بر دیوار داده بود با اشتیاق به طرف او رفتم وگفتم: عباس تو کجایی؟ چرا نمی آیی ؟ اوگفت: من اینجا هستم گفتم : این ها چه کسانی هستند گفت : اینها کسانی هستند که جنازه هاشان هنوز پیدا نشده هر وقت جنازه هاشیان ازاینجا می روند ما اینجا منتظر جنازه هایمان هستیم هر وقت پیدا شد از اینجا می رویم منتظر من نباشید من نمی آیم مراحل بازگشت من بسیار ساده تر بود دربین راه بارگشت یک دفعه یادم آمد که من از پسرخاله هایم شهید علی وکاظم نوالهیان خبر نگرفتم پس دوباره برگشتم باز همان مراحل دشوار را طی کردم این بار یک نگهبان را دیدم گفتم : علی و کاظم نوالهیان را صدا بزنید تا آنها را ببینم آنها داخل اتاق نبودند در یک راهرو نشسته بودند صدایشان رسا بود امانه خیلی بلند ونه خیلی آهسته انگار می خواستند فریاد بزنند ولی نمی توانستند این خوابی بود که من ازآنها دیدم .
- شب 22 بهمن (سالگرد پیروزی انقلاب بود) قرار بود مثل هر دو سال مردم در ساعت معین بالای پشت بام رفته و الله اکبر بگویند عباس همان شب از جبهه آمد سه یا چهار سال بعد از انقلاب بود همه ی مردم آهسته آهسته تکبیر می گفتند و فقط در صحن حیاط منزلشان حاضر می شدند عباس بالای پشت بام رفت و تکبیر گفت . مادر ودیگر خواهران وبرادرانم نیز صدا زد واز آنها خواست که بالای پشت بام بیایند و با صدای بلند تکبیر بگویندگفت : شماها مدیون شهدا هستید آنها با جان خوددر جبهه های جنگ حق علیه باطل می جنگند اما شما حاضر نیستید باصدای بلند تکبیر بگویید این بود که همه همسایه ها کم کم بر روی پشت بام آمدند و باصدای بلند تکبیر گفتند . حتی بعد از شهادت عباس برای اینکه یاد اورا دردلها زنده نگه دارند هر سال روز 22 بهمن همراه با مردم بر روی پشت بام ها می رویم و با صدای بلند تکبیر می گوییم .
- روزی برادرم عباس از جبهه برگشت بود بین دو همسایه درگیری پیش آمده بود به نحوی که قرار بود مامورین کلانتری به شکایت آنان رسیدگی کنند در همین موقع تا عباس را در کوچه دیدند از او خواستند که به دعوایشان رسیدگی کند او هم حدود دوساعت به حرفهای طرفین دعوا گوش کرده و مشکل آنان را بدنن شکایت به مقامات مسئول حل ورسیدگی نمود بعداً مادرم به عباس گفت : چرا به خانه همسایه که ضد انقلاب است رفته ای و با آنان صحبت کرده ای؟ عباس گفت : مادر دراین باره حق با آنهاست این موضوع جدای از مسئله مشکلات انقلاب است اول بایدحق آنها را بدهیم بعداً حقمان رابگیریم .
- در زمان قبل از پیروزی انقلاب عباس به کمک برادر بزرگترم رفته بودند و از آقای قرائتی خواسته بودند تا به خانه ی ما بیایند وکلاس تشکیل دهند اتفاقاً برنامه ی خاموشی بود و برای اینکه جلب توجه نشود برقها را خاموش می کردند وشمع روشن می کردند با احتیاط همسایه ها را خبر می دادند که درکلاس شرکت کنند و برای کلاس تخته سیاو گچ نیز آورده بودند به آنان می گفتند : که یک آقایی می خواهند برای شما صحبت کنند آقای قرائتی درمورد انقلاب و بازگشت امام به ایران واطلاعیه های امام برای آنان صحبت کردند در پایان کلاس به آنها آموزش اسلحه می دادند روزها وسایل را جمع می کردند تا کسی آنها را نبیند وباز روز بعد همین کار را تکرار می کردند .
- زمانی که مادرم برای ناهار آش رشته پخته بودند قاسم شاکری از دوستان عباس آنجا در منزل ما بودند تمام آشی را که مادرم برای آنها ریخته بود قاسم شاکری آن را خورده بود و چیزی برای خوردن عباس باقی نگذاشته بود چون من کوچک بودم اجازه داشتم وارد اتاق برادرم بشوم وقتی وارد اتاق آنها شدم دیدم با هم دیگر سرو صدا می کنند عباس می گوید نه دیگر نمی خواهد آش بریزید قاسم می گوید ولی من می خواهم تا دوباره آش بریزند من کاسه را گرفتم تا دوباره برایشسان آش بیاورم ولی عباس اجازه این کار را به من نمی دادند تااینکه مادرم آمد و گفت : چرا اینقدر سر وصدا می کنید ؟ قاسم گفت : حاج خانم من هنوز هم گشنه هستم و می خواهم آش بخورم ولی عباس نمی گذارد عباس گفت : ولی آش را برای خودش نمی خواهد مادرم گفت: هر چه مهمان بگوید باید همان کار را بکنیم برای همین به من گفت : برو یک کاسه دیگر آش بیاور وقتی آش آوردم آن را جلوی عباس گذاشت فهمیدم که اوآش را برای عباس می خواسته است نه برای خودش وعباس هم دوست داشت که سهم آش خود را به قاسم بدهد و نه ازسهم دیگران .
- آقای تشکری پیش از عملیات خیبر به قرارگاه لشگر 5 نصر که در تیپ امام جواد (ع ) بود منتقل شد ایشان ساکش را به یک کانکس فرماندهی تحویل داد اما بچه های دیگر ساکشان را به تعاون تحویل دادند در ساک فقط دروبینش بود با آن دوربین خیلی عکس گرفته بودم عکسهایی ازشهر از بهشت زهرا و بهشت رضا و از شهر قم گرفته بودیم اوگفت : چون امکانش زیاد است که ترکش به دوربین اصابت کند و دوربین از بین برود باید آن را درون ساک بگذارم بعد از تحویل ساک به منطقه اعزام شدند (منطقه عملیاتی خیبر) ایشان سه روز درمنطقه بودند من پشت خط بودم و مهمات حمل ونقل می کردم تا اینکه یک شب شهید دهنوی به من گفت : آقای علیزاده شما باید درخط مقدم بمانی گفتم :آخر من که اسحله ندارم گفت : یکی از اسلحه های شهدا را بردار و بمان گفتم : چشم اطاعت از فرماندهی واجب است درهمین موقع بود که عباس را دیدم اما نمی دانستم این شب آخری است که عباس را می بینم شهید قاسم شاکری را هم دیدم بین همه ی آنها مهمات را تقسیم کردند در ضمن با همدیگر صحبت می کردیم آقای شاکری گفت : امکان داردعراق فردا صبح پاتک بزند چون دشمن در حال جمع کردن نیروهاست وتانکهایش را جلو می آورد صبح که عباس را دیدم او حال مرا پرسید فاصله ی من با او 50 قدم بیشتر نبود اوبالا مستقر بود درهمین حال که با هم احوالپرسی می کردیم یکی از رزمندگان که پهلوی عباس بود مجروح شد عباس امدادگر را صدا زد من هم گفتم : اوحالش خیلی بده حتماً باید امدادگر بیاید اما آنقدر آتش دشمن سنگین بود که امدادگر نمی توانست خودش را به آنجا برساند همینطور که با عباس صحبت می کردم یک دفعه صدایش قطع شد ودیگر صدایش را نشنیدم واورا ندیدم .
- او مطالعه کتاب را خیلی دوست داشت یکروز که من خود را برای امتحان کنکور آماده می کردم صبح زود بیدار شدم و کتاب تاریخ رامرور می کردم کم کم خسته شدم همینطور کتاب را بالای سرم انداخته بودم و خوابم برده بود درعالم خواب و بیداری دیدم که جلوی در نشسته است وزانوهایش را دربغل گرفته اخمهایش درهم کشیده پرسیدم از چی ناراحتی ؟ با ناراحتی گفت : چرا کتابت را اینطور با بی احترامی انداخته ای ؟
- یادم می آید وقتی که برای آخرین بار به جبهه می رفت دوستاش دنبال او آمده بودند از پشت در صدا می زدند یا عباس بیا طفلان درانتظارآب هستند می گویند : یا عباس یا عباس طفلان نشسته درانتظار آبند عباس هم زود حاضر شد وبا آنان رفت .
- همیشه وقتی عباس را خواب می دیدم درهمان منزلی بویم که قبلاً زندگی می کردیم و درمیدان شهدا بود اما این بار خواب دیدم اینجا هستیم همان روزهایی بود که امام راحل فوت کرده بودند خواب دیدم امام آمده اند و من از پنجره بیرون رانگاه می کردم از آسمان ندا می دادند که امام می آید و همه ی مردم در حال صلوات فرستادن بودند امام با همان ماشین که زمان ورود به ایران در بهشت زهرا سوار بودند ودیگرشهدا با اسب بودند سیلی از اسب بود که شهدا با لباسهای بسیجی بر آن سوار بودند که پشت سر امام بودند ومن عباس را در میان آنها دیدم که پشت سر امام می رفت .
- قبل از انقلاب که من به کودکستان می رفتم اجباراً از داشتن روسری و چادر محروم بودیم و می گفتند نباید چادر یا روسری سرتان کنید من هم این مسئله برایم عادی بود یکروز پسرخاله ام به منزل ما آمدند (ایشان بعداً شهید شدند ) همگی دراتاق نشسته بودیم من هم بدون روسری و چادر بودم ایشان خیلی آهسته به من گفتند : برو چادر یا روسری سرت کن این پسرخاله نامحرم است من گفتم : نه اشکالی ندارد من هنوز کوچک هستم ونماز برای من واجب نیست هنوز لازم نیست چادر سرم کنم وقتی دیدندمن به این زودی قانع نمی شوم دستم را گرفتند و بیرون ازاتاق بردند و به من گفتند: حق نداری داخل اتاق بیایی تا وقتی که اینها نرفته اند تو حق نداری بیایی از آن به بعد من به اهمیت حجاب پی بردم و دانستم که رعایت حجاب چقدر برای آنان مهم است .
- وقتی که می خواست در دبیرستان ثبت نام کند برگه های انتخاب رشته را به اوداده بودند واو هم آنها را زیر فرش گذاشته بود شب برقها رفته بودند (قطع شده بودند) و خاموشی شود من هم برای اینکه بتوانم فانوس راروشن کنم یکی از این برگه ها را از زیر فرش برداشتم و آتش زدم و فانوس را با آن روشن کردم اتفاقاً آن برگه ی انتخاب اولشان بود صبح که دنبال برگه هایشان می گشتند آنرا پیدا نکردند ووقتی فهمیدند من اشتباهاً این کار را کردم مجبور شدند انتخاب دوم را که خدمات اداری بود برگزینند و دراین رشته ادامه ی تحصیل بدهند که البته موفق به اخذ مدرک نشدند .
- یک دفعه من خواب دیدم که سه تا پرنده آمده اند وتوی حیاط نشسته اند یک پرنده بالش شکسته بود ودیگری پایش شکسته وسومی هم از سینه و سرش خون می آمدو مجروح بود مادرم این پرنده ها را گرفتند پرنده های بزرگ و سفید رنگی بودند و آنها را پانسمان کردند تا بهتر شدند و پرواز کردند و رفتند صبح که ازخواب بیدار شدم متوجه شدم یکی ازبرادرهایم که جبهه بوده و دستش ترکش خورده بود آمده است به مادرم گفتم : این همان پرنده ای است که من در خواب دیدم باش شکسته است بعداز ظهر همان روز برادر دیگرم عباس آمد که هم سرو و هم سینه اش ترکش خورده بود و باندپینچی شده بود بطوری که اگر فقط یک میلیمتر آنطرف تر اصابت میکرد حتماً شهید شده بودند ترکش دیگری به نزدیک قلبشان اصابت کرده بود تمام وسایلی که در جیب داشتند سوراخ شده بود اما به قلبشان نخورده بودبا خودم گفتم : این برادرم همان پرنده بود که سر و سینه اش خونی بود روز بعد هم برادر دیگرم از جبهه آمدند که طوری که هر سه در حیاط نشسته بودند وبا هم شوخی می کردند .
- یکبار عباس به من عکس داد که در آن دختری چادرنماز سرش بود و بر روی سجاده نشسته بود و درحال خواندن قرآن بود من آنموقع کوچک بودم منظورش این بود که من دوست دارم شما هم مانند این دختر خوب که قرآن می خواند باشی .
- وقتی کوچک بودم یک چادر مشکی آستین دارداشتم یکبار وقتی آن را پوشیدم داداشم خیلی ازآن خوشش آمد و دوستانش را صدا زد که ببینید که خواهر کوچکم چه چادرقشنگی سرش کرده است آنها هم مرا تشویق کردند که همیشه چادر سرم کنم و حجاب داشت باشم .
- زمانی که عباس شهید شد، ما را به عنوان خانواده شهید به باشگاه مهران دعوت کردند که در آنجا با سردار شهید عبدالحسین برونسی دیدار داشتیم. شهید برونسی چنان از شجاعت و دلاوریهای عباس صحبت می کرد که ما به آن موقع فکرش را نکرده بودیم. شهید برونسی گفت: ای کاش من عباس تشکری بودم. او همیشه خط شکن بود، همیشه در حال پیشروی بوده و عقب نشینی نداشت خوشا به حال عباس که به مقام شهادت رسید .
- آخرین عملیاتی که ایشان شرکت کرد عملیات خیبر بود. وقتی که مأموریت شش ماهة ایشان پایان یافت و عازم مشهد شدند، شهید برونسی که در آن موقع فرمانده بود ند فقط در یک کلام مختصر و کوتاه به ایشان گفتند: عباس می دانم که تو خسته شده ای و حق داری که به مرخصی پایان مأموریت بروی اما فقط به خاطر فاطمة زهرا (س) بیا و در این عملیات هم شرکت کن. عباس با شنیدن این حرف سرش را پایین انداخت و دیگر هیچ چیز نگفت. او به خاطر فاطمة زهرا (س) حرف شهید برونسی را رد نکرد و با اطاعت حرف فرماندهی در آن عملیات شرکت کرد. پیش از عملیات بچه های تبلیغات یک نوار کاست از سینه زنی و مداحی شرکت کنندگان در عملیات ضبط کردند که من هم در آن شرکت داشتم. با فرمانده گروهان و فرمانده دسته و فرمانده گردان هم در این نوار مصاحبه شده است. شب سوم عملیات خیبر بود که عباس یک طور دیگر شده بود. حالتش فرق کرده بود صبح که شد عراق پاتک داشت. یک لحظه فقط من و عباس همدیگر را دیدیم و احوال یکدیگر را پرسیدیم و پس از آن دیگر او را ندیدم .
- وقتی که ایشان در بچگی مریض شد، او را نزد دکتر بردیم و در بیمارستان بستری شد . پس ازانجام مراحل درمان، دکترش از من پرسید شما با مریض چه نسبتی دارید؟ گفتم: پدرش هستم. گفت: شما زیاد زحمت نکش، اگر عمری از او باقی باشد زنده می ماند وگرنه ... . من هم همان موقع عباس را با همان حال مریضی برداشتم و به خانه آوردم. به مادرش گفتم مراقب او باش. من تا یک ساعت دیگر برمی گردم . فوراً رفتم پیش امام رضا (ع) " حزم مطهر امام رضا (ع) " گفتم آقاجان من پیش تو آمده ام، نه پولی دارم و نه وسیله ای و نه می توانم خدمتی برای تو انجام دهم و نه مثل بعضی ها می توانم قالی بخرم و اینجا پهن کنم. کارهایی که دیگران می کنند من نمی توانم بکنم من همین طور دست خالی پیش تو آمده ام و شفای عباس را از تو می خواهم. وضعیت مالی ما هم آنقدر خوب نیست که درمان او را ادامه بدهم. خلاصه بعد از یک ساعت راز و نیاز و التماس و درخواست به خانه برگشتم و در کمال تعجب دیدم که عباس در حیاط مشغول بازی است. از مادرش پرسیدم چه اتفاقی افتاده؟ مادرش گفت: چیزی نشده! فقط عباس گفت: مادر من گرسنه هستم، برایم غذا بیاور بخورم من هم برایش غذا بردم و او خورد و سپس شروع کرد به بازی کردن. من هم خدا را شکر کردم که عباس شفا پیدا کرد .
- یک بار من خواب دیدم، مابین کوه گودالی است و همة رزمندگان آنجا جمع شده اند عباس هم آنجا بود. من هم رفتم پیش او ایستادم. عباس مفقود شده بود که برادرش گفت: بیایید برای او جایی در بهشت رضا درست کنیم و عکس او را تشییع نماییم. گفتم: نه، او از اول دوست داشت مانند فاطمة زهرا (س) گمنام باشد . خودش به من گفت: خوش به حال آنهایی که گمنام رفتند و اثرس از آنها نیست . گفت: اگر خدا خواست و زمانش که رسید، ما اینجوری برویم. خودش دوست داشت مفقود بشود .
- یکی از روزهای ماه مبارک رمضان بود. من و عباس و شهید پیروی و شهید امیر قناد در حالی که همگی روزه بودیم جهت اعزام ساعت 7 صبح به فرودگاه مراجعه کردیم گفتند پرواز ساعت 10 صبح صورت خواهد گرفت. تأخیر در پرواز باعث شد که به خانه برگردیم و ساعت دو بعدازظهر مجدداً به فرودگاه آمدیم. دوباره اعلام کردند که پرواز تأخیر دارد. دیگر ما خجالت می کشیدیم که به خانه برگردیم . همانجا ماندیم. مقصدمان تهران بود و پرواز با هواپیمای سی 130 انجام می شد که سر و صدای زیادی داشت. تمام بچه ها روزه دار بودند. یک ساعت مانده به افطار سوار هواپیما شدیم. همه به شدت تشنه بودند. فکر می کردیم بعد از افطار درحال پرواز لااقل روزه را با آب خوردن می توانیم باز کنیم. بعد از افطار طلب آب کردیم. اما مسئول هواپیما گفت: حالا که شما 14 ساعت صبر کردید چند دقیقة دیگر صبر کنید تا به تهران برسیم. آقای تشکری هر چه آب داشتیم قبلاً به دیگر مسافرین هواپیما داده بود. از تشنگی زبانمان خشک شده و قادر به حرف زدن نبودیم وقتی به فرودگاه مهرآباد رسیدیم، همگی روزه هایمان را با خوردن نوشابه باز کردیم. شب آقای تشکری بچه ها را به رستوران برد و از آنها به خاطر صبرشان در برابر گرسنگی و تشنگی قدردانی کرد .
- عملیات پنجوین بود. ما پشت خط بودیم. بچه ها همه در چادرها خوابیده بودند. قصد داشتیم عراقی ها را اذیت کنیم. ساعت 12 الی 1 بعد از نیمه شب بود. آقای تشکری به من گفت: علیزاده ما امشب می خواهیم یک فیلمی برای عراقی ها بازی کنیم اگر شما هم خوابت نمی آید بیا تو چادر ما. گفتم، باشد حتماً می آیم . به چادر او که رفتیم من نقش بی سیم چی را بازی می کردیم. من و او با هم تنها بیدار بودیم. بقیة بچه ها خواب بودند. بی سیم چی: از قرارگاه به فرماندة گردان ها، برادرها نیروهایتان را به سمت چپ هدایت کنید. فرماندة گردان می گفت، وضعیت نیروهای من به این شکل هست یا این که به توپخانه بگویید آتش بریزد و ... عباس عراقی ها را اذیت می کرد تا فکر کنند امشب عملیات است ولی ما شب اصلی که عملیات انجام می دهیم باز آنها آن شب خواب هستند. به آقای تشکری گفتم : صدای خر و پف برادرها بلند است، حتماً عراقی ها می فهمند که ما دروغ می گوییم. گفت: نه پتو را رویشان بینداز تا صدایشان را نشنوند
- ساختمان این خانه را که در آن زندگی می کنیم هنوز نساخته بودیم. نزدیک عید بود قصد داشتیم برای عید کار بنایی این خانه را تمام کنیم. یک روز با عباس به اینجا آمدیم. تازه داشتند دیوارهای خانه را بالا می بردند. عباس نگاهی به این جای اتاقهایی که ساخته نشده بود کرد و گفت: یکی از این اتاق ها مال من است. به او گفتم: همان جایی هم که زندگی می کنیم یکی از اتاق ها مال تو باشد. گفت: نه من این اتاق را برای کتابه خواندن بچه ها می خواهم . این خانه پس از شهادت عباس تکمیل شد ولی نا قبلاً نمی توانستیم بدون او اینجا زندگی کنیم. در همین رابطه یکی از همسایگان عباس را خواب دیده بود . ایشان خواب دیده بود که عباس سوار بر اسب سفید، یک شال سبز به گردن به آنجا آمده و زنگ می زند. از او می پرسد با چه کسی کار دارید؟ می گوید کلید در حیاط ما را بدهید اینجا کار دارم. گفتم : اینها نیستند. شما با اینها چه نسبتی دارید؟ گفت: من برادر آقای تشکری هستم. گفتم اما اینها که سید نیستند اما شما شال سبز دارید و سید هستید. عباس گفته بود: این شال گردن سبز را در جبهه به من دادند. بعد از این موضوع به این خانه نقل مکان کردیم .
- زمانی که اما خمینی دستور تشکیل بسیج را دادند ایشان فرمانده بسیج پایگاه مسجدمان شد و تمام بچه ها را در منزلمان جمع کرد و باعث شد آقای قرائتی برنامه هایشان را با تشکیل کلاس درس درمنزل ما شروع کنند. به آقای قرائتی گفتند:شما می توانید برای برگزاری کلاسهایتان به منزل ما بیایید. یک تخته سیاه به منزل آورد و بچه ها را جمع کردند و تا 7 الی 8 شب در منزل ما همین برنامه را داشتند که آقای قرائتی درس می دادند و اینها هم درس می گرفتند .
- بعد از عملیات والفجر3 که با ایشان آشنا شدم، در عملیات پنجوین بود و ایشان فرماندهی گروهان را به عهده داشت و شب عملیات ایشان مجروح شده و به پشت خط اعزام که به اصفهان منتقل و در بیمارستان بستری می شود. پس از بهبودی مستقیماً به منطقه برمی گردند .
- زمانی که اما خمینی دستور تشکیل بسیج را دادند ایشان فرمانده بسیج پایگاه مسجدمان شد و تمام بچه ها را در منزلمان جمع کرد و باعث شد آقای قرائتی برنامه هایشان را با تشکیل کلاس درس درمنزل ما شروع کنند. به آقای قرائتی گفتند:شما می توانید برای برگزاری کلاسهایتان به منزل ما بیایید. یک تخته سیاه به منزل آورد و بچه ها را جمع کردند و تا 7 الی 8 شب در منزل ما همین برنامه را داشتند که آقای قرائتی درس می دادند و اینها هم درس می گرفتند .
- وقتی که از تنگة چزابه آمد شکمش ترکش خورده بود و مجروح شده بود و به ما خبر نداده بود که ایشان مجروح شده است. بعد از اینکه خوب شده بود موقع درآوردن زیرپوشش، از جای بخیه فهمیدم که قبلاً مجروح شده و به من چیزی نگفته است .
- یک شب خواب دیدم که به عباس گفتم: آقا تو کجایی؟ چند وقت است که دنبالت می گردیم. چرا تو گم شدی؟ (مفقود شدی) چرا ما را سرگردان گذاشته ای؟ گفت: آقا جان من هنوز هم در حال خدمت هستم. در یکی از شهرهای ایران خدمت می کنم . آقاجان شما اصلاً ناراحت نباش من هر جا که هستم در حال خدمت هستم .
- شبی که عملیات پنجوین آغاز شد، ایشان به شدت مریض بود. حالش خیلی بد بود با این حال ایشان آماده شدند که در عملیات شرکت کنند. هرچه به او گفتیم که بماند و استراحت کند او قبول نکرد. گفت: من مسئولیت گروهان را به عهده دارم چطوری می توانم پشت خط بمانم هر یک از رزمندگان که دارویی به همراه داشت به او داد تاحالش بهتر شود اما ایشان در همان عملیات مجروح گشت و به پشت خط اعزام و در بیمارستان بستری شد .
- وقتی که بچه داداشم به دنیا آمد (داداش بزرگترم ) عباس آقا گوشواره به گوش او کرده و درحالی که همه ی فامیلها جمع شده بودند عباس گوشه ای ایستاد و نماز خواند .
- بعد از شهادت عباس یکی از دوستانش که از جبهه آمده بود تعریف می کرد که خانواده ی من در نیشابور زندگی می کردند زمانی که من در جبهه بودم عباس در غیاب من از خانواده ام سرکشی و به مشکلات آنان رسیدگی می کرده است از مشهد برای آنان وسایل مورد نیازشان را می فرستادند .
- اودرآخرین دیداربه من گفت : ممکن است که من دیگر تورا نبینم و این آخرین دیدار باشد ودر قالب این صحبتهای خواست غیر مسقتیم بفهماند که شهادت وی نزدیک است . بعد از عملیات ما همگی منتظر بودیم که از ایشان خبر برسد اما روزها گذشت و ما هیچ خبری از او نداشتیم تا اینکه در جلسه اس که با حضور شهید برونسی در باشگاه مهران برگزار شده اولین خبرایشان را از شهید برونسی شنیدیم وقتی به او گفتیم : ما از عباسمان بی خبر هستیم حتی نمی دانیم که او درجبهه چه سمتی یا مسئولیتی دارد ونقش ایشان را در جبهه از او سوال کردیم ایشان گفتند : ما همگی در جبهه پاسدار هستیم و انجام وظیفه می کنیم سوال کردیم حالا از عباس چه خبری دارید آیا سالم است یا مجروح ؟ ایشان گفتند : عباس آن طرف مانده است و روحیه ای که من از عباس سراغ دارم ایشان به احتمال زیاد شهید شده اند ما خبر شهادت ایشان را آن زمان از شهید برونسی شنیدیم بعداً دوستان و همرزمان شهید به ما مراجعه کرد و خاطراتی از ایشان برایمان تعریف کردند گفتند : آقای تشکری در فاو فرماندهی را بعهده داشتند چون فرماندهی گردان را بعهده داشتند مانده بودند تا که دشمن را سرگرم کنند تا نیروهای دیگر بتوانند آن منطقه را که درآن شرایط از استراتژیکی خاص برخوردار بود تخلیه کنند و نیروهای دیگر منطقه ی مجنون را ترک کنند این چند نفر برای انجام این کار در سنگر مانده بودند که عراقیها از پشت ایشان را دور زد و با پرتاب نارنجک سنگر منهدم می شود تا این مرحله از مفقودیت ایشان را رزمندگان دیده بودند ولی مراجع بعدی را که اسارت بوده یا شهادت هیچ کس مطلع نبودو هنوز هم ما خبر قطعی از شهادت ایشان نداریم .[۱]