ویرایشها
/* خاطرات */
به خاطر دارم موقعی که پدرم شهید شد من سال اول دبیرستان بودم یک شب فردی از طرف سپاه به منزل ما آمد و با من کمی صحبت کرد ولی خبر شهادت پدرم را نداد. به من الهام شده بود که باید خبری شده باشد و الا کسی از طرف سپاه پیش ما نمی آمد صبح اول وقت آماده ی رفتن به مدرسه شدم جلوی در حیاط که رسیدم یکی از همسایه ها آمد به خبر شهادت پدرم را به من داد در آن لحظه مات و مهبوت ماندم به بعد که به فکر مادر مریضم افتادم گریه ام گرفت به داخل خانه برگشتم تا عکس پدرم را بردارم و به عکاسی بدهم تا آن را بزرگ کند و برای تشییع جنازه آماده کنیم این خبر به گوش مادرم نیز رسیده بود خیلی برایمان سخت و ناراحت کننده بود چرا که من پسر بزرگ خانواده بودم و در آن موقع شانزده ساله بودم برادران و خواهرانم کوچک بودند و تصور اینکه پدرشان شهید شده برایشان مشکل بود ولی با وجود اینکه پدرم در رابطه با جبهه و جنگ برایم صحبت می کرد خیلی خوشحال بودم که به هدف و آرزوی خودش رسیده و باعث افتخار خانواده بوده که پدرمان در این راه به شهادت رسیده است.
آخرین دیدار من به پدرم در سال شصت و پنج دو شب قبل از رفتن ایشان به جبهه بود پدرم هر موقع که می خواست به جبهه برود به خانواده چیزی نمی گفت و بعد از چند روز که از رفتنش می گذشت خبر می داد که در جبهه حضور دارد ولی آخرین مرتبه ای که به جبهه رفت در سال شصت و پنج بود که از راه آهن به خانه خبر داد که دارم به جبهه اعزام می شوم گفت: اگر می خواهید مرا ببینید هر چه سریعتر خوتان را به راه آهن برسانید هنگامیکه کا به راه آهن رفتیم پدرم به ما گفت: این بار که بروم دیگر راه برگشتی وجود ندارد و شهید می شوم و از این جهت بود که نمی خواست مثل دفعات قبل بی خبر به جبهه برود.
==نگار خانه تصاویر==
<gallery>
Image:4821 (1).jpg
</gallery>
منبع سایت یاران رضا
HYPERLINK "http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=4821" http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=4821