-یکی از همرزمان برادرم محمد نقل می کرد هنگامی که با هم در منطقه بودیم برای شرکت در یک عملیات باید به منطقه ای باتلاقی می رفتیم که هیچ وسیله نقلیه ای نمی توانست از آنجا عبور کند ولی محمد با شجاعت تمام اسلحه ها و مهمات را بر روی دوشش گذاشت و از آن منطقه عبور کرد که تا مدتها شانه هایش کبود بود و درد می کرد .
-به خاطر دارم هنگامی که محمد برای آخرین بار از جبهه به مرخصی آمده بود من و همسرش را برای زیارت به مشهد مقدس برد سپس صبح روزی که می خواست عازم جبهه شود از ما خداحافظی کرد و گفت مادر جان آیا از من راضی هستی؟ گفتم بله پسرم چرا راضی نباشم؟ گفت سلام من را به خواهران و برادرانم برسان و به پدر بگو نگران من نباشد سپس رفت و بعد از سه روز بود که خبر شهادتش را برایمان آوردند .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=4133 سایت یاران رضا]</ref>
==نگارخانه تصاویر==
<gallery>
Image:4133 (1).jpg
</gallery>
==پانویس==