۹۸۱ بایت اضافهشده،
۲ آبان ۱۳۹۸، ساعت ۰۵:۱۸ ==خاطرات==
*مگه صدای اذان رو نشنيدی؟
جزيره مينو بوديم. براي انجام دادن كاری سوار ماشین شديم و به طرف اهواز حركت كرديم.
فصل تابستان بود و گرمای طاقت فرسای خوزستان همه رو اذيت می كرد. نزديكی های اهواز، حميدرضا ماشینو یهو كنار جاده متوقف كرد. پرسیدم چرا وایسادی؟
گفت: مگه صدای اذان رو نشنيدی؟
گفتم: تا اهواز راهی نمونده، اونجا زير سرپناهی نماز می خونيم. حميدرضا نگاه معني داری به من كرد و گفت: تو از كجا می دونی تا اهواز ما زنده هستيم؟
پیاده شدیم و با مقدار آبی كه داخل ماشين داشتيم، وضو گرفتيم و همونجا نماز رو اول وقت به جا آورديم.
<ref>اخلاق و عرفان</ref>