راوی: محمدجعفر اسدی<ref>[http://www.sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=25 سایت صبح]</ref>
بسم الله الرحمن الرحیم
بعد از مدت ها برگشته بودیم ارومیه. شب خانه ی یکی از آشناها ماندیم. صبح که برای نماز پا شدیم، به م گفت « گمونم اینا واسه ی نماز پا نشدن. » بعدش گفت « سر صبحونه باید یه فیلم کوچیک بازی کنی!» گفتم« یعنی چی ؟ » گفت « مثلا من از دست تو عصبانی می شم که چرا پا نشدی نمازت رو بخونی. چرا بی توجهی کردی و از این حرفا. به در میگم که دیوار بشنوه. » گفتم « نه، من نمی تونم. » گفتن« واسه ی چی ؟ این جوری بهش تذکر می دیم. یه جوری که ناراحت نشه. »گفتم « آخه تاحالا ندیدم چه جوری عصبانی می شی. همین که دهنت رو باز کنی تا سرم داد بزنی، خنده م می گیره، همه چی معلوم می شه. زشته. » هرچه اصرار کرد که لازمه، گفتم«نمی تونم خب. خنده م می گیره. » بعد ها آن بندی خدا یک نامه از مهدی نشانم داد. درباره ی نماز و اهمیتش.
یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 22
موضوع : عبادی ، نماز
سرجلسه، وقت نماز که می شد، تعطیل می کرد تا بعد نماز. داشتیم می رفتیم اهواز. اذان می گفتند. گفت« نماز اول وقت رو بخونیم. » کنار جاده آب گرفته بود. رفتیم جلوتر؛ آب بود. آنقدر رفتیم، تا موقع نماز اول وقت گذشت. خندید و گفت « اومدیم ادای مؤمن ها رو در بیاریم، نشد. »یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 51موضوع : عبادی ، نماز به مان گفت « من تند تر می رم، شما پشت سرم بیاین. » تعجب کرده بودیم. سابقه نداشت بیش تر از صد کیلومتر سرعت بگیرد. غروب نشده، رسیدیم گیلان غرب. جلوی مسجدی ایستاد. ماهم پشت سرش. نماز که خواندیم سریع آمدیم بیرون داشتیم تند تند پوتین هامان را می بستیم که زود راه بیفتیم. گفت « کجا با این عجله ؟ می خواستیم به نماز جماعت برسیم که رسیدیم. »یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 30موضوع : عبادی ، نماز جماعت وقت نماز جماعت که می شد، اصرار می کرد من جلو بایستم. قبول نمی کردم. من یک بسیجی ساده بودم و آقا مهدی فرمانده لشکر. نمی توانستم قبول کنم. بهانه می آوردم. اما تقریبا همیشه آقا مهدی زورش بیش تر بود. چند بار شد که با حرف هایش گریه م انداخت. می گفت « شما جای پدر و عموی ماهایید شا باید جلو وایستید. » بعضی وقت ها خودش را از من قایم می کرد، نماز که تمام می شد، توی صف می دیدمش یا بعضی وقت ها بچه ها می گفتند که « آقا مهدی هم بودها! »یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 34موضوع : عبادی ، نماز جماعت هرسه تاشان فرمانده لشکر بودند ؛ مهدی باکری، مهدی زین الدین و اسدی. می خواستیم نماز جماعت بخوانیم. همه اصرار می کردند یکی از این سه تا جلو بایستند، خودشان از زیرش در می رفتند. این به آن حواله می کرد، آن یکی به این. بالاخره زور دو تا مهدی ها بیش تر شد، اسدی را فرستادند جلو. بعد از نماز شام خوردیم. غذا را خودشان سه تایی برای بچه ها می آوردند. نان و ماست. یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 39موضوع : عبادی ، نماز جماعت دونفری، چند تاگلوله ی آرپی جی برایش بردیم. گفت« چرا یکی دیگه رو آوردی ؟ زود برش گردون سر پستش. . » بعد گفت « امام پیام داده هرجوری شده جزیره رو حفظ کنید و بگرد عقب هر چی نیرو داری ور دار بیار. » بچه ها پخش و پلا بودند. نمی شد جمعشان کرد. مانده بودم چه کنم. از بلند گوی ماشین شروع کردم اذان گفتن؛وقتش نبود. از هرگوشه چند نفری آمدند؛ به اندازه ی یک گروهان. پیام حاجی را به شان گفتم. خودشان به ستون شدند و رفتند جلو، پیش او. یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 90موضوع : سیاسی ، امام خمینی وسط عملیات یک رادیوی کوچک هم راهش بود. بی سیم زد «بیا پیش من. » از هر طرف آتش می آمد. وقتی رسیدم، رادیو را روشن کرد. به م گفت « این رو گوش کن! » داشت پیام امام را پخش می کرد. یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 95موضوع : سیاسی ، امام خمینی سال پنجاه و شش پادگان ارومیه خدمت می کردم. آمدند گفتند « ملاقاتی داری. » مهدی بود. به م گفت « باید از این جا دربری. » هر طور بود زدم بیرون. من را برد خانه ی عمه ش. کلی شیشه ی نوشابه آن جا بود. گفت« بنزین می خوایم. » از باک ژیانم بنزین کشیدم بیرون. شروع کردیم کوکتل مولوتف ساختن. خوب بلد نبودم اما مهدی وارد بود. چند تایش را بردیم بیرونشهر و امتحان کردیم. ازش خبری نداشتم. کوکتل مولو تف هایی را هم که ساخته بودیم ندیدم. دو – سه روز بعد شنیدم مشروب فروشی های شهر یکی یکی دارد آتش می گیرد. حالا می فهمیدم چرا ازش خبری نیست. یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 3موضوع : سیاسی ، انقلاب در سی امین روز از فروردین ماه سال 1333 خداوند مهدی را به خانواده معتقد و با ایمان باکری در شهرستان «میاندوآب» عطا فرمود. مهدی خردسال بود که از نعمت دستان نوازشگر مادر محروم شد. او تحصیلات خود را در ارومیه آغاز کرد و از سال آخر دبیرستان همزمان با شهادت برادرش «علی» به دست مامورین ساواک به فعالیت های سیاسی علیه رژیم پرداخت. پس از اخذ دیپلم وارد دانشگاه شد و در رشته مهندسی مکانیک کسب علم نمود.او همزمان با تحصیل، مبارزات سیاسی خود را علیه رژیم ظلم و استبداد در تبریز گسترش داد و پس از مدتی برادرش حمید را به منظور ارتباط با سایر مبارزان و تهیه اسلحه و مهمات به خارج از کشور فرستاد. پس از اتمام تحصیلات مهدی به سربازی اعزام شد اما فرمان امام را مبنی بر ترک پادگان ها، لبیک گفت و از آن پس زندگی مخفیانه خود را آغاز کرد. پس از پیروزی انقلاب اسلامی و همزمان با تشکیل سپاه پاسداران به عضویت سپاه در آمد و در سازماندهی این ارگان نقش مؤثری را ایفا نمود.مدتی نیز در دادستانی دادگاه انقلاب خدمت کرد. او همزمان با فعالیت در سپاه، مسئوولیت شهرداری ارومیه را نیز بر عهده گرفت. با شروع جنگ تحمیلی زندگی مشترک خود را آغاز کرد و بلافاصله پس از ازدواج(روز بعد از ازدواجش) عازم جبهه ها شد. باکری در پاکسازی منطقه از مزدوران شرق و غرب شبانه روز تلاش می کرد و خدمات ارزنده ای را ارائه داد. او در عملیات فتح المبین در منطقه رقابیه به عنوان معاونت تیپ نجف اشرف به مقابله با دشمن پرداخت و از ناحیه چشم مجروح شد و پس از آن در عملیات هایی چون بیت المقدس، مسلم بن عقیل، والفجر مقدماتی، والفجر یک تا چهار و... در سمت های مختلف شرکت کرد و عاشقانه ازمیهن اسلامی دفاع نمود.او مدتی قبل از عملیات بدر به خدمت رهبر و محبوبش امام خمینی (ره) رسید و اشک ریزان از ایشان خواست تا برایش دعا کنند که شهد شیرین شهادت را بنوشد. چند روز بعد دعای پیر جماران در حق مهدی مستجاب شد. بیست و پنجم بهمن سال 1363 در عملیات بدر در شرق دجله فرماندهی لشگر عاشورا را به عهده داشت که بر اثر اصابت گلوله به دیدار محبوبش شتافت.پیکر پاک این فرمانده 30 ساله چون مرواریدی در صدف پنهان ماند. منبع سایت صبحموضوع : زندگی نامه سرداران دختر خانه بودم. داشتم تلویزیون تماشامی کردم. مصاحبه ای بود با شهردار شهرمان. یک خورده که حرف زد، خسته شدم سرش را انداخته بود پایین و آرام آرام حرف می زد. باخودم گفتم« این دیگه چه جور شهرداریه؟ حرف زدن هم بلد نیست. » بلند شدم و تلویزیون را خاموش کردم. چند وقت بعد همین آقای شهردار شریک زندگیم شد. یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 5موضوع : خانواده ، ازدواج بعد از مدت ها آمده بود خانه ی ما. تعجب کردیم. نشسته بود جلوی ما حرف های معمولی می زد. مادرم هم بود. زن داداشم هم. همه بودند یک کمی میوه خورد و بلند شد که برود. فهمیده بودم چیزی میخواهد بگوید که نمی تواند. بلند که شد. ما هم باهاش پاشدیم تا دم در. هی اصرارکرد نیاییم. اما رفتیم؛همگی. توی راه رو به م فهماند بیرون منتظرم است. به بهانه ی خرید رفتم بیرون. هنوز سر کوچه ایستاده بود. به من گفت «آقا مهدی را می شناسی؟ مهدی باکری؟ می خواد ازت خواستگاری کنه ! بهش چی بگم؟» یک هفته تمام فکر می کردم. شهردار ارومیه بود. از سال پنجاه و یک که ساواکی ها علی شان را اعدام کرده بودند، اسمشان را شنیده بودم. یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 6موضوع : خانواده ، ازدواج خواهرش بهش گفته بود «آخه دختر رو که تا حالا قیافه ش رو ندیده ای، چه جوری می خوای بگیری؟ شاید کچل باشه. » گفته بود « اون کچله رو هم بالاخره یکی باید بگیره دیگه !»یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 7موضوع : خانواده ، انتخاب همسر روز عقد کنان بود. زن های فامیل منتظر بودند داماد را بینند. وقتی آمد، گفتم « اینم آقا داماد. کت و شلوار پوشیده و کراواتش رو هم زده، داره می آد. » مرتب وتمیز بود. با همان لباس سپاه. فقط پوتین هایش کمی خاکی بود. یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 9موضوع : خانواده ، عروسی از شهردای یک بنز داده بودند بهش. سوارش نمی شد. فقط یک بار داد ازش استفاده کردند؛ داد به پرورشگاه. عروسی یکی از دخترا بود. گفت « ماشینو گل بزنین واسه ی عروس. »یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 16موضوع : خانواده ، عروسی از پنجر یک نگاه به بیرون کرد و گفت « بچه ها بسه دیگه ؛ دیر وقته. برین دم خونه ی خودتون» بهش گفتم « چی کارشون داری؟ بچه، بذار بازیشون رو بکنن. خوبه خودت بچه نداری ! معلوم نبود چی کار می خواستی بکنی. » گفت « من بچه ندارم ؟ من توی لشکر یک عالمه بچه دارم. هروز مجبورم به ساز یکیشون برقصم. »یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 25موضوع : خانواده ، فرزند از قبل به پدر ومادرم گفته بودم دوست دارم مهرم چه باشد. یک جلد قرآن و یک اسلحه. این هم که چه جور اسلحه ای باشد، برایمفرقی نداشت. پرسید « نظرتون راجع به مهریه چیه ؟» گفتم « هرچی شما بگین. » گفت « یک جلد قرآن و یک کلت کمری. چه طوره؟» گفتم « قبول. » هیچ کس بهش نگفته بود. نظر خودش را گفته بود. قبلا به دوست هایش گفت بود« دوست دارم زنم اسلحه به دوش باشد. »یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 8موضوع : خانواده ، مهریه مادرم نمی گذاشت ما غذا درست کنیم پدرم نسبت به غذا حساس بود؛ اگر خراب می شد، ناراحت می شد. تا قبل از عروسی برنج درست نکرده بودم. شب اولیکه تنها شدیم، آمد خانه و گفت « ما هیچ مراسمی نگرفتیم. بچه ها میخوان بیان دیدن. می تونی شام درست کنی؟» کته ام شفته شده بود. همان را آورد، گذاشت جلوی دوست هاش. گفت « خانم من آشپزیش حرف نداره، فقط برنج این دفعه ای خوب نبوده وا رفته. »یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 11موضوع : خانواده ، همسرداری دیر به دیر می آمد. اما تا پایش را می گذاشت توی خانه بگو بخنده مان شروع می شد. خانه مان کوچک بود؛ گاهی صدایمان می رفت طبقه ی پایین. یک روز همسایه پایینی به م گفت « به خدا این قده دلم می خواد یه روز که آقا مهدی می یاد خونه لای در خونه تون باز باشه، من ببینم شما دو تا زن و شوهر به هم دیگه چی می گید، این قدر می خندید؟»یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 24موضوع : خانواده ، همسرداری بهش گفتم « توی راه که برمی گردی، یه خورده کاهو و سبزی بخر. » گفت « من سرم خیلی شلوغه، می ترسم یادم بره. روی یه تیکه کاغذ هرچی می خوای بنویس، به م بده. » همان موقع داشت جیبش راخالی می کرد. یک دفترچه ی یاداشت و یک خودکار در آورد گذاشت زمین. برداشتمشان تا چیزهایی که می خواستم تویش بنویسم یک دفعه به م گفت« ننویسی ها! » جا خوردم. نگاهش که کردم، به نظرم کمی عصبانی شده بود. گفتم « مگه چی شده؟ » گفت « اون خوداری که دستته مال بیت الماله. » گفتم « من که نمی خوام کتاب باهاش بنویسم. دو – سه تا کلمه که بیش تر نیست. » گفت «نه. »یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 23موضوع : اقتصادی ، بیت المال از بس با آمبولانس این طرف و آن طرف رفته بود، یکی از یخچال هایش شکسته بود. زنگ زد به م. گفت«خسارت این یخچال چه قدر می شه؟» گفتم« برای شما هیچی. » قطع کرد. معلوم بود از حرفم ناراحت شده. کلی التماس کردم تا قبول کرد بروم پیشش. به م گفت « مگه بیت المال من و تو داره که این جوری حرف می زنی؟»یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 64موضوع : اقتصادی ، بیت المال وقتی به م گفت « ازت راضی نیستم. »، انگار دنیا روی سرم خراب شده بود. پرسیدم« واسه چی ؟» گفت « چرا مواظب بیت المال نیستی؟می دونی اینا رو کی فرستاده ؟ می دونی اینا بیت المال مسلموناس؟شهید دادیم واسه ی اینا! همه ش امانته ! » گفتم « حاجی می گی چی شدیا نه؟» دستش را باز کرد. چهار تاحبه قند خاکی توی دستش بود. دم در چادر تدارکات پیدا کرده بود. بعدش شروع کرد به بازدید. ترس برم داشته بود. وضع ماشین را که دید، کلی شرمنده شدم. آخر سر گفت « یکی ازدسته ها ت با تمام تجهیزات به خط شن. » گفت « از آمادگی نیروهات راضی ام. » راه افتاد برود. دلم شور می زد. فکر کردم دلداریم داده. با این حرفش آرام نشدم. وقتی داشت می رفت، کشیدمش کنار. گریه ام گرفته بود. گفتم « بگو به خدا ازت راضی ام. » خندید و رفت. یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 84موضوع : اقتصادی ، بیت المال یخ نمی رفت توی کلمن. با مشت کوبیدم روش. به م گفت « الله بنده سی. توی خونه ی خودت هم این جوری کلمن رو یخ می ریی؟ اگه مادرت بفهمه این بلا رو سرکلمن می آری چی می گه ؟»یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 86موضوع : اقتصادی ، بیت المال کم تر شبی می شد بدون گریه سر روی بالش بگذارم. دیر به دیر می آمد. نگرانش بودم. همه ش با خودم فکر می کردم « این دفعه دیگه نمی آد. نکنه اسیر شه. نکنه شهید شه. اگه نیاد، چی کار کنم ؟» خوابم نمی برد. نشسته بودم بالای سرش و زار زار گریه می کردم. به م گفت « چرا بی خودی گریه می کنی؟ اگه دلت گرفته چرا الکی گریه می کنی! یه هدف به گریه ت بده. » بعدش گفت « واسه ی امام حسین گریه کن. نه واسه ی من. »یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 26موضوع : اعتقادی ، امام حسین (ع) یکی از بچه ها خواب دیده بود رفته بهشت. کلی فرشته هم دارند تند تند یک قصر می سازند به چه بزرگی. به شان گفته بود « این مال کیه ؟» گفته بودند « مهدی باکری. همین روزا قراره بیاد. »یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 100موضوع : اعتقادی ، بهشت ده تا کامیون می بردیم منطقه ؛ پر مهمات. رسیدیم بانه هوا تاریک تایک شده بود. تا خط هنوز راه بود. دیدیم اگر برویم، خطرناک است. توی شهر در هر جای دولتی را که زدیم، اجازه ندادند کامیون را توی حیاطشان بگذاریم. می گفتند « اینجا امنیت نداره ! » مانده بودیم چه کنیم. زنگ زدیم به آقا مهدی و موضوع را بهش گفتیم. گفت « قل هوالله بخونید و بیاین. منتظرتونم. »یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 29موضوع : اعتقادی ، توکل قبل از عملیات بدربود. یکی – دو روز مانده بود به عملیات. بهش گفتم « این عملیات کارت خیلی سخته ها!» گفت« چه طور؟» گفتم« آخه این اولین عملیاتیه که حمید کنارت نیست. باید تنهایی فرماندهی کنی. » گفت « حمید نیست، خداش که هست. »یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 97موضوع : اعتقادی ، توکل قبل از عملیات بدربود. یکی – دو روز مانده بود به عملیات. بهش گفتم « این عملیات کارت خیلی سخته ها!» گفت« چه طور؟» گفتم« آخه این اولین عملیاتیه که حمید کنارت نیست. باید تنهایی فرماندهی کنی. » گفت « حمید نیست، خداش که هست. »یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 97موضوع : اعتقادی ، خدا خیلی اصرار کردم تا بگوید. گفت « باشه وقتی رفتیم بیرون. » گفتم « امکان نداره. بیاد همین جا توی حموم به م بگی. » قسمم داد و گفت « تا من زنده م نباید واسه ی کسی تعریف کنی ها!» زخم طناب بود. روی هر دو شانه اش. از بس جنازه ی شهدا را آورده بود عقب. یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 82موضوع : اخلاقی ، اخلاص والفجر یک بود. با گردانمان نصفه شبی توی راه بودیم. مرتب بی سیم می زدیم بهش و ازش می پرسیدیم « چی کار کنیم؟» وسط راه یک نفربر دیدیم. درش باز بود. نزدیک تر که رفتیم، صدای آقا مهدی را از توش شنیدیم. با بی سیم حرف می زد. رسیده بودیم دم ماشین فرماندهی. رفتیم بهش سلام بکنیم. رنگ صورت مثل گچ سفید بود. چشم هایش هم کاسه ی خون. توی آن گرما یک پتو پیچیده بودبه خودش و مثل بید می لرزید. بد جوری سرما خورده بود. تا آمدیم حرفی بزنیم، راننده ش گفت « به خدا خودم رو کشتم که نیاد ؛ مگه قبول می کنه؟»یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 31موضوع : اخلاقی ، تلاش قبل از عملیات رمضان، برای شناسایی رفته بود جلو، برگشت. تیر خودره بود به سینه ش. سریع فرستادیمش بیمارستان اهواز. یک روپوش پزشکی پیدا کردم و بردم برایش. همان را پوشید و یواشکی از بیمارستان زدیم بیرون. توی راه سینه ش را فشار می داد. معلوم بود هنوز جای تیر خوب نشده. بهش گفتم « اینجوری خطرناکه ها. باید برگردیم بیمارستان. » گفت« راهت رو برو. شاید به مرحله ی دوم عملیات رسیدیم. »یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 33موضوع : اخلاقی ، تلاش توی ماشین داشت اسلحه خالی می کرد؛ با دو- سه تا بسیجی دیگر. از عرق روی لباس هایش می شد فهمید چه قدر کار کرده. کارش که تمام شد همین که از کنارمان داشت می رفت، به رفیقم گفت « چه طوری مشد علی؟» به علی گفتم « کی بود این؟» گفت « مهدی باکری ؛ جانشین فرمانده تیپ. » گفتم « پس چرا داره بار ماشین رو خالی می کنه؟ » گفت « یواش یواش اخلاقش می آد دستت. »یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 28موضوع : اخلاقی ، تواضع اخوی ؛ بیا یه دستی به چراغای ماشین بزن. – شرمنده، کار دارم. دستم بنده. برو فردا بیا. – باید همین امشب برم خط. بی چراغ نمی شه که. – می بینی که، دارم لباس هام رو می شورم. الانم که دیگه هوا داره تاریک می شه. برو فردا بیا، مخلصتم هستم، خودم درستش می کنم. – اصلا من لباس ها رو می شورم، تو هم چراغ ماشین من رو درست کن. هر چه قدر بهش گفت« آقا مهدی ! به خدا شرمندم، ببخشید. نمی خواد بشوری. » گفت « ما با هم قرار داد بستیم. برو سرکارت، بذار منم کارم رو بکنم. »یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 45موضوع : اخلاقی ، تواضع یکی از بچه ها شب ها چشمش جایی را نمی دید. آخر شب رفته بود دستشویی، نمی توانست راه سنگرش را پیدا کند و برگردد. آقا مهدی که دید دارد دور خودش می چرخد، بهش گفته بود «مال کدوم گروهانی ؟» گفته بود « بهداری. » آقا مهدی دستش راگرفته بود و آورده بودش دم سنگرش. قسم می خوردیم « اونی که دیشب آوردت آقا مهدی بود. » باور نمی کرد. یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 65موضوع : اخلاقی ، تواضع یکیشان با آفتابه آب می ریخت، آن یکی سرش را می شست. – بهت می گم کم کم بریز. – خیله خب. حالا چرا این قدر می گی؟- می ترسم آب آفتابه تموم بشه. – خب بشه می رم یه آفتابه دیگه آب می آرم. رفته بود برایش آب بیاورد که بهش گفتم « خوبه دیگه ! حالا فرمانده لشکر باید بیان سر آقا رو بشورن! » گفت « چی می گی؟ حالت خوبه ؟» گفتم « مگه نشناختیش؟»گفت نه. یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 75موضوع : اخلاقی ، تواضع بد وضعی داشتیم. از همه جا آتش می آمد روی سرمان نمی فهمیدیم تیرو ترکش از کجا می آید. فقط یک دفعه می دیدم نفر بغل دستیمان افتاد روی زمین. قرارمان این بود که توی درگیری بی سیم ها روشن باشد، اما ارتباط نداشته باشیم. خیلی از بچه ها شهید شده بودند. زخمی هم زیاد بود. توی همان گیرودار، چند تا اسیر هم گرفته بودیم. به یکی از بچه ها گفتم « ما مواظب خودمون نمی تونیم باشیم، چه برسه به اون بدبختا. برو یه بلایی سرشون بیار. » همان موقع صدا از بی سیم آمد « این چه حرفی بود تو زدی؟ زود اسیرهاتون رو بفرستید عقب » صدای آقا مهدی بود. روی شبکه صدایمان را شنیده بود. خودش پشت سرمان بود؛ صد و پنجاه متر عقب تر. یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 36موضوع : اخلاقی ، رفتار با اسرا رفتیم توی شهر و یک اتاق کرایه کردیم. به م گفت « زندگی ای که من می کنم سخته ها. » گفتم « قبول. » برای همه کاراش برنامه داشت؛ خیلی هم منظم و سخت گیر. غذا خیلی کم می خورد. مطالعه خیلی می کرد. خیلی وقت ها می شد روزه می گرفت. معمولا همان روزهایی هم که روزه بود می رفت کوه. به یاد ندارم روزی بوده باشد که دونفرمان دو تا غذا از سلف دانشگاه گرفته باشیم. همیشه یک غذا می گرفتیم، دو نفری می خوردیم. خیل وقت ها می شد نان خالی می خوردیم. شده بود سرتاسر زمستان، آن هم توی تبریز، یک لیتر نفت هم توی خانه مان نباشد. کف خانه مان هم نم داشت، برای این که اذیتمان نمکند چند لا چند لا پتو و فرش و پوستین می انداختیم زمین. یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 2موضوع : اخلاقی ، ساده زیستی روز عقد کنان بود. زن های فامیل منتظر بودند داماد را بینند. وقتی آمد، گفتم « اینم آقا داماد. کت و شلوار پوشیده و کراواتش رو هم زده، داره می آد. » مرتب وتمیز بود. با همان لباس سپاه. فقط پوتین هایش کمی خاکی بود. یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 9موضوع : اخلاقی ، ساده زیستی از شهردای یک بنز داده بودند بهش. سوارش نمی شد. فقط یک بار داد ازش استفاده کردند؛ داد به پرورشگاه. عروسی یکی از دخترا بود. گفت « ماشینو گل بزنین واسه ی عروس. »یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 16موضوع : اخلاقی ، ساده زیستی لباس نو تنش نمی کرد. همیشه می شد لااقل یک وصله روی لباس هایش پیدا کرد، اما همیشه تمیز واتو کرده بود. پوتین هایش هم همیشه از تمیزی برق می زد. یک پارچه سفید هم داشت می انداخت گردنش. یک بار پرسیدم « این واسه ی چیه ؟» گفت « نمی خوام یقه ی لباسم چرک باشه!»یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 40موضوع : اخلاقی ، ساده زیستی اتفاقی آمده بود سنگر ما ؛ سرظهر. نماز خواندیم. برای ناهار هم نگه ش داشتیم. چند قوطی تن ماهی را باز کردیم. نخورد. گفت « روغنش واسه معدم خوب نیست. » می دانستم معده ش ناراحتی دارد. گفت « اگه لوبیا بود، می خوردم. » پا شدم کنسرو لوبیا پیدا کنم. هر چه گشتم، نبود. سر سفره که آمدم، دیدم دارد نان خشک های توی سفره را جمع می کند و می خورد. همان شد ناهارش. یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 66موضوع : اخلاقی ، ساده زیستی توی بهداری کار می کردم. معاون بودم. مسئولمان رفته بود مرخصی، من به جایش رفتم جلسه ی مسئولین دسته ها. یک چیزهایی در مورد آقا مهدی شنیده بودم. یکی – دو بار هم از دور دیده بودمش، ولی اصلا نمی شناختمش. حتی چهره اش هم در خاطرم نبود. توی چادر که نشسته بودیم، به یکی از بچه ها گفتم« این آقا مهدی کیه؟» گفت « مگه نمی شناسیش؟» گفتم« چرا، می خوام بیش تر بشناسمش. » گفت « بغل دستت نشسته. »یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 77موضوع : اخلاقی ، ساده زیستی اولین روز عملیات خیبر بود. از قسمت جنوبی جزیره، با یک ماشین داشتم بر می گشتم عقب. توی راه دیدم یک ماشین با چراغ روشن داشت می آمد. این طور راه رفتن توی آن جاده، آن هم روز اول عملیات، یعنی خودکشی. جلوی ماشین راگرفتم. راننده آقا مهدی بود. بهش گفتم « چرا این جوری می ری؟ می زننت ها. » گفت « می خوام به بچه ها روحیه بدم. عراقی ها رو هم بترسونم. می خوام یه کاری کنم او نا فکر کنن نیروهامون خیلی زیاده. »یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 59موضوع : اخلاقی ، شجاعت توجیهمان می کرد. می گفت که چه کار کنیم و چه کار نکنیم. عراقی ها هم یک بند می زدند. بعضی وقت ها گلوله ی توپ می خورد همان نزدیکی. آقا مهدی هم عین خیالش نبود و حرف هایش را می زد. گاهی می گفت« اینا مامور نیستند. » یکی از خمپاره ها درست خورد دو – سه متری بالای سرمان، پشت خاکریز. صدای انفجارش خیلی بلند بود؛ کلی گرد وخاک رفت هوا. همه نیم خیز شدیم. سرمان را که بلند کردیم، دیدیم آقا مهدی ایستاده و دارد می خندد. گفت « اینم مامور نبود. »یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 74موضوع : اخلاقی ، شجاعت توی سنگر نشسته بودیم که صدای هواپیما آمد. پشت بندش هم صدای انفجار. از توی سنگر پرید بیرون و رفت بالا ی یک تپه. پایین که آمد، می خندید. صورتش گل انداخته بود. میگفت« اینا رو نیگا کن، عین خود صدام بی عقلند. بی چاره نیروهاشون. هرچی بمب داشتند ریختند روی سر خودشون. »یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 91موضوع : اخلاقی ، شوخی باران خیلی تند می آمد. به م گفت « من می رم بیرون» گفتم « توی این هوا کجا می خوای بری؟» جواب نداد. اصرار کردم. بالاخره گفت « می خوای بدونی ؟ پاشو تو هم بیا. » با لندرور شهرداری راه افتادیم توی شهر. نزدیکی های فرودگاه یک حلبی آباد بود. رفتیم آنجا. توی کوچه پس کوچه هایش پر از آب و گل و شل. آب وسط کوچه صاف می رفت توی یکی از خانه ها. در خانه را که زد، پیرمردی آمد دم در. ما راکه دید، شروع کرد به بد و بی راه گفتن به شهردار. می گفت « آخه این چه شهردایه که ما داریم؟ نمی آد یه سری به مون بزنه، ببینه چی می کشیم. » آقا مهدی بهش گفت «خیله خب پدرجان. اشکال نداره. شما یه بیل به ما بده، درستش می کنیم؟» پیرمرد گفت « برید بابا شماهام! بیلم کجا بود. » از یکی از هم سایه ها بیل گرفتیم. تا نزدیکی های اذان صبح توی کوچه، راه آب می کندیم. یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 15موضوع : اخلاقی ، صبر بهش گفتم « توی راه که برمی گردی، یه خورده کاهو و سبزی بخر. » گفت « من سرم خیلی شلوغه، می ترسم یادم بره. روی یه تیکه کاغذ هرچی می خوای بنویس، به م بده. » همان موقع داشت جیبش راخالی می کرد. یک دفترچه ی یاداشت و یک خودکار در آورد گذاشت زمین. برداشتمشان تا چیزهایی که می خواستم تویش بنویسم یک دفعه به م گفت« ننویسی ها! » جا خوردم. نگاهش که کردم، به نظرم کمی عصبانی شده بود. گفتم « مگه چی شده؟ » گفت « اون خوداری که دستته مال بیت الماله. » گفتم « من که نمی خوام کتاب باهاش بنویسم. دو – سه تا کلمه که بیش تر نیست. » گفت «نه. »یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 23موضوع : اخلاقی ، عصبانیت چند وقتی می شد که حمید شهید شده بود. یک روز با آقا مهدی رفته بودیم مسجد اعظم قم. احسان را هم با خودش آورده به م گفت « آقا دایی، من کار دارم، می رم چند دقیقه دیگه می آم. شما بی زحمت احسان رو نگه دارین. » رفت. پاشدم تا قرآن بردارم. آمدم دیدم احسان نیست. این طرف و آن طرف را هم گشتم؛ نبود. همان موقع مهدی برگشت. پرسید « احسان کو؟» گفتم « رفتم قرآن بیارم، اومدم دیدم نیست. » نارحت شده بود. گفت«آخه من اون بچه رو دادم دست شما، حالا می گین نیست! »اولین بار بود که می دیدم عصبانی شه. خیلی احسان را دوست داشت. یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 72موضوع : اخلاقی ، عصبانیت سال پنجاه و دو تازه دانشجو شده بودم. تقسیممان که کردند، افتادم خوابگاه شمس تبریزی. آب و هوای تبریز به م نساخت، بد جوری مریض شدم. افتاده بدم گوشه ی خوابگاه. یکی از بچه ها برایم سوپ درست می رد و ازم مراقبت می کرد. هم اتاقیم نبود. خوب نمی شناختمش. اسمش را که از بچه ها پرسیدم، گفتند « مهدی باکری. »یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 1موضوع : اخلاقی ، کمک به دیگران هرچه به عنوان هدیه ی عروسی به مان دادند، جمع کردیم کنار هم به م گفت « ما که اینا رو لازم نداریم. حاضری یه کار خیر باهاش بکنی؟» گفتم « مثلا چی ؟» گفت « کمک کنیم به جبهه. » گفتم « قبول ! » بردمشان در مغازه ی لوازم منزل فروشی. همه شان رادادم، ده – پانزده تا کلمن گرفتم. یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 10موضوع : اخلاقی ، کمک به دیگران شهردار که بود، به کار گزینی گفته بود از حقوقش بگذارند روی پول کارگرهای دفتر. بی سرو صدا، طوری که خودشان نفهمند. یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 12موضوع : اخلاقی ، کمک به دیگران شهر دار ارومیه که بود، دوهزار و هشت صد تومان حقوق می گرفت. یک روز به م گفت« بیا این ماه هرچی خرجی داریم رو کاغذ بنویسیم، تا اگه آخرش چیزی اضافه اومد بدیم به یه فقیر. » همه چی را نوشتم ؛ از واکس کفش گرفته تا گوشت و نان و تخم مرغ. آخر ماه که حساب کردیم، شد دوهزار و ششصد و پنجاه تومان. بقیه ی پول را داد لوازم التحریر خرید، داد به یکی از کسانی که شناسایی کرده بود و می دانست محتیجند. گفت « اینم کفاره ی گناهای این ماهمون. »یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 14موضوع : اخلاقی ، کمک به دیگران باران خیلی تند می آمد. به م گفت « من می رم بیرون» گفتم « توی این هوا کجا می خوای بری؟» جواب نداد. اصرار کردم. بالاخره گفت « می خوای بدونی ؟ پاشو تو هم بیا. » با لندرور شهرداری راه افتادیم توی شهر. نزدیکی های فرودگاه یک حلبی آباد بود. رفتیم آنجا. توی کوچه پس کوچه هایش پر از آب و گل و شل. آب وسط کوچه صاف می رفت توی یکی از خانه ها. در خانه را که زد، پیرمردی آمد دم در. ما راکه دید، شروع کرد به بد و بی راه گفتن به شهردار. می گفت « آخه این چه شهردایه که ما داریم؟ نمی آد یه سری به مون بزنه، ببینه چی می کشیم. » آقا مهدی بهش گفت «خیله خب پدرجان. اشکال نداره. شما یه بیل به ما بده، درستش می کنیم؟» پیرمرد گفت « برید بابا شماهام! بیلم کجا بود. » از یکی از هم سایه ها بیل گرفتیم. تا نزدیکی های اذان صبح توی کوچه، راه آب می کندیم. یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 15موضوع : اخلاقی ، کمک به دیگران فکش اذیتش می کرد. دکتر معاینه کرد و گفت « فردا بیا بیمارستان. » باید عکس می گرفت. عکسش که آماده شد، رفتیم دکتر بیند. وسط راه غیبش زد. توی راه روهای بیمارستان دنبالش می گشتیم. دکتر داشت می رفت. بالاخره پیداش کردم. یک نفر را کول کرده بود داشت از پله ها می برد بالا. یک پیرمرد را. یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 19موضوع : اخلاقی ، کمک به دیگران اخوی ؛ بیا یه دستی به چراغای ماشین بزن. – شرمنده، کار دارم. دستم بنده. برو فردا بیا. – باید همین امشب برم خط. بی چراغ نمی شه که. – می بینی که، دارم لباس هام رو می شورم. الانم که دیگه هوا داره تاریک می شه. برو فردا بیا، مخلصتم هستم، خودم درستش می کنم. – اصلا من لباس ها رو می شورم، تو هم چراغ ماشین من رو درست کن. هر چه قدر بهش گفت« آقا مهدی ! به خدا شرمندم، ببخشید. نمی خواد بشوری. » گفت « ما با هم قرار داد بستیم. برو سرکارت، بذار منم کارم رو بکنم. »یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 45موضوع : اخلاقی ، کمک به دیگران پشت وانت، پر گلوله ی آرپی جی بود. نفهمیدم چی شد که چپ کردم. می دانستم همان نزدیکی ها عراق ها هستند؛ همان جایی که خاکریز درست و حسابی نداشت. هرچه قدر قبلا گفته بودیم « یه فکری برای این جا بکنین. »، کسی جرات نکرده بود خاکریز بزند. ازم صدا در نمی آمد. می ترسیدم. توی کابین ماشین هم بدجوری گیر کرده بودم. همان موقع صدای یک ماشین آمد؛ یک ماشین سنگین اشهدم را هم گفتم. باز نفهمیدم چی شد که ماشین چرخی زد و برگشت سرجایش. آقا مهدی بود. با لودر آمده بود خاکریز بزند. همه ی آپی جی ها را ریختیم توی بیل ماشینش و بردیم برای بچه ها. یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 81موضوع : اخلاقی ، کمک به دیگران کم تر شبی می شد بدون گریه سر روی بالش بگذارم. دیر به دیر می آمد. نگرانش بودم. همه ش با خودم فکر می کردم « این دفعه دیگه نمی آد. نکنه اسیر شه. نکنه شهید شه. اگه نیاد، چی کار کنم ؟» خوابم نمی برد. نشسته بودم بالای سرش و زار زار گریه می کردم. به م گفت « چرا بی خودی گریه می کنی؟ اگه دلت گرفته چرا الکی گریه می کنی! یه هدف به گریه ت بده. » بعدش گفت « واسه ی امام حسین گریه کن. نه واسه ی من. »یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 26موضوع : اخلاقی ، گریه می گفت « اطلاعاتی باید آموزش ببینه. جوری که کار با قطب نما و دوربین مادون و گراگیری و از اینحرفا. ملکه ی دهنش بشه. »بچه ها را بردیم بیابان. بیست کیلومتری قرارگاه. خودشان برگشتند. برای این که ثابت کنند کارشان را بلدند، دو تا موتور و وسایل تدارکات و یک ضبط صوت هم از تدارکات برداشتند؛ بی سر و صدا. به مسئول تدارکات کارد می زدی، خونش در نمی آمد. آقا مهدی هم خوش حال بود و می خندید. گفت « با اینا کاری نداشته باشین»یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 49موضوع : اجتماعی ، آموزش نظامی بعد از مدت ها برگشته بودیم ارومیه. شب خانه ی یکی از آشناها ماندیم. صبح که برای نماز پا شدیم، به م گفت « گمونم اینا واسه ی نماز پا نشدن. » بعدش گفت « سر صبحونه باید یه فیلم کوچیک بازی کنی!» گفتم« یعنی چی ؟ » گفت « مثلا من از دست تو عصبانی می شم که چرا پا نشدی نمازت رو بخونی. چرا بی توجهی کردی و از این حرفا. به در میگم که دیوار بشنوه. » گفتم « نه، من نمی تونم. » گفتن« واسه ی چی ؟ این جوری بهش تذکر می دیم. یه جوری که ناراحت نشه. »گفتم « آخه تاحالا ندیدم چه جوری عصبانی می شی. همین که دهنت رو باز کنی تا سرم داد بزنی، خنده م می گیره، همه چی معلوم می شه. زشته. » هرچه اصرار کرد که لازمه، گفتم«نمی تونم خب. خنده م می گیره. » بعد ها آن بندی خدا یک نامه از مهدی نشانم داد. درباره ی نماز و اهمیتش. یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 22موضوع : اجتماعی ، امر به معروف و نهی از منکر پانزده روز می شد که حمید و مرتضی یاغچیان شهید شده بودند آقا مهدی آمد، بهم گفت « واسه ی شهادت این بچه ها نمی تونستی یه پارچه بزنی؟» گفتم« خیلی وقته بچه های تبلیغات پلاکارد آماده کردن، ولی با خودمون گفتیم شاید صلاح نباشه بزنیم. بچه ها اگه ببینند، روحیه شون خراب می شه. » یک جوری که انگار ناراحت شده باشد نگاهم کرد و گفت « یعنی می گی این بچه ها از شهادت می ترسن ؟ مگه این راهی که دارن می رن غیر شهادت جایی دیگه هم می ره؟ وقتی شهادت اینا رو تذکر بدیم همه مون روحیه می گیریم. »یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 63موضوع : اجتماعی ، تبلیغات بقال محلشان بود. حاجی را که می دید، روبوسی میکرد و برایش حدیث میگفت. وقتی فهمید جنسش را ارزان تر از جاهای دیگر بهش می فروشد، گفت « اگه این دفعه ارزون تر از جای دیگه حساب کنی، دیگه ازت هیچی نمی خرم» پیرمرد گفت« نمی خری؟ من به هرکی بخوام ارزون تر میدم. اگه هم نخری، حلالت نمی کنم. ! »یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 20موضوع : اجتماعی ، خرید سال پنجاه و دو تازه دانشجو شده بودم. تقسیممان که کردند، افتادم خوابگاه شمس تبریزی. آب و هوای تبریز به م نساخت، بد جوری مریض شدم. افتاده بدم گوشه ی خوابگاه. یکی از بچه ها برایم سوپ درست می رد و ازم مراقبت می کرد. هم اتاقیم نبود. خوب نمی شناختمش. اسمش را که از بچه ها پرسیدم، گفتند « مهدی باکری. »یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 1موضوع : اجتماعی ، دانشگاه وسط جلسه ی فرماندهی، مسول دفترش آمد و گفت « دوتا بسیجی دم در معطلند. هرچی می گم شما جلسه دارین، نمی رن. می خوان باهاتون عکس بندازن. » حاجی نگاهی کرد و گفت « ببخشید! » وقتی برگشت توی اتاق، گفت « تو دقیقه بیش تر کار نداشت. دیدم انصاف نیست دلشون رو بشکنم. »یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 87موضوع : اجتماعی ، صمیمیت توی خانه افتاده بودم ؛ یک پای شکسته، دو دست شکسته، فک ترکش خورده. پدرم ازم دلخور بود. میگفت « ببین خودت رو به چه روزی انداختی! » آقا مهدی آمده بود عیادت. با پدرم حرف می زد. سیر تا پیاز شب عملیات را برایش گفت. نیم ساعت هم بیش تر خانه مان نماند. پدرم می گفت « اومدی این جا تعمیرگاه. زود بازسازی می شی، می ری پیش آقا مهدی. اون بندی خدا دست تنهاس. »یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 85موضوع : اجتماعی ، عیادت از مریض توی تیپ نجف جانشینم بود. یک روز محسن رضایی آمد و گفت « می خوایم بذاریمش فرمانده تیپ. » مخالفت کردم. حرف خودش را تکرار کرد. باز مخالفت کردم. فایده نداشت. وقتی دیدم با مخالفت کاری از پیش نمی رود، التماس کردم. گذاشتندش فرمانده تیپ عاشورا. یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 27موضوع : اجتماعی ، فرماندهی آقا مهدی که دیدمان، گفت« برادر!برگردین عقب. این جا امنیت نداه. » رفیقم بهش گفت « بیا این جا ببیینم ! تو کی هستی که به ما می گی برگردین عقب؟ اصلا می دونی کی ما رو فرستاه این جا که حالا تو به مون می گی برگردین؟» آقا مهدی گفت« کی ؟» رفیقم گفت« مارو آقا طیب فرستاد. اگه هم قرار باشه برگردیم عقب، خودش باید به مون بگه. من که عقب برو نیستم. » بهش گفتم« بابا این آقا مهدی بود ها. چرا این جوری حرف زدی؟ گفت « آقا مهدی دیگه کیه؟» گفتم « مهدی باکری. فرمانده لشکر. » چشم هایش گرد شد. گفت « بگو به حضرت عباس. »یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 35موضوع : اجتماعی ، فرماندهی هرسه تاشان فرمانده لشکر بودند ؛ مهدی باکری، مهدی زین الدین و اسدی. می خواستیم نماز جماعت بخوانیم. همه اصرار می کردند یکی از این سه تا جلو بایستند، خودشان از زیرش در می رفتند. این به آن حواله می کرد، آن یکی به این. بالاخره زور دو تا مهدی ها بیش تر شد، اسدی را فرستادند جلو. بعد از نماز شام خوردیم. غذا را خودشان سه تایی برای بچه ها می آوردند. نان و ماست. یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 39موضوع : اجتماعی ، فرماندهی حدود پنج ساعت باهام حرف زد. قبول نمی کردم. می گفتم « کار من نیست. نمی تونم انجامش بدم. » آخرش گفت« روز قیامت که شد؛ من رو می کشن پای میز محاکمه. پرونده م رو باز می کنن و از اول شروع می کنن. به م می گن این کار رو کردی. این اشتباه رو کردی. اون جا این کار رو کردی. خلاصه می گن و می گن تا می رسن به این جا که من بهت گفتم. » بعدش گفت« منم جواب می دم هر چی تا حالا گفتین قبول، اما توی این یه مورد، من فلان روز پنج ساعت با فلانی حرف زدم. فکر می کردم اگه قبول کنه، جلوی تمام این حیف و میلا که گفتین گرفته می شه، اما اون بابا قبول نکرد که نکرد. » این ها را که می گفت دست و پاهام مثل چوب خشک شده بود. بغض کرده بودم. گفتم « من نمی فهمیدم؛ هرچی شما بگین!»یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 44موضوع : اجتماعی ، فرماندهی توی قرارگاه تاکتیکی بودیم. دو نفر اسیر عراقی آوردند. تا آقا مهدی دیدشان. گفت « به خدا اون یکی تیربارچی شونه. اولین کسی بود که آتیش رو شروع کرد. » عراقیه هم آقا مهدی را شناخت. گفت « این اولین نفرتون بود که اومد جلو. »یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 47موضوع : اجتماعی ، فرماندهی کنار جاده صفی آباد – دزفول، مزرعه های کاهو برق می زد. گفت « وایستابخریم. » چند تایش را همان جا شستیم و دوباره راه افتادیم. چند برگ کاهو خوره بود که گفت « کسی توی لشکر کاهو نداره. یادت باشه رسیدیم اهواز، به تدارکات بگم واسه ی همه بخره. »یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 50موضوع : اجتماعی ، فرماندهی سرش را پایین انداخت و گفت « سه ماه منتظر مونده اید واسه ی همچین روزی. چی بگم ؟ شرمندم ! عملیات لو رفته. آب انداخته اند توی منتطقه » همه توی میدان صبحگاه داشتند گریه می کردند، او هم مثل بقیه. یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 53موضوع : اجتماعی ، فرماندهی گفتند « زیر هجده ساله ها برند پرسنلی برگه تسویه بگیرند. » برگه ها دستمان بود. زار می زدیم التماس می کردیم بگذاردند برویم پیشش. سر به سرمان گذاشت. گفت « بفرمایید خرابکارا! تخریب چی هر جا بره، حتما واسه ی خراب کاریه. » رفیقم با گریه گفت« قد شما که از ما هم کوتاه تره. » خنده ای کرد، گفت « برگردید برید سر گردان خودتون. »یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 54موضوع : اجتماعی ، فرماندهی بیست روز مانده بود به عملیات خیبر. همه ی فرمانده دسته ها را جمع کرده بود، ازشان گزارش بگیرد. به فرماند ده زرهی گفت« چه کاره اید؟» گفت « ما آمادنیستیم. تانکهامون هم هنوز آمادنیستن. » آقا مهدی بهش گفت « خیله خب، تو نمی خاد بیای. » به فرمانده تخریب گفت« شما چه طور ؟» جواب داد « بچه ها ی ما هنوز آموزش کافی ندیدن. » آقا مهدی گفت« شما هم نیا. به جای این که شما ها برین رو مین، خودمون می ریم. » سومی که دید اوضاع این جوری است، گفت« حاجی خیالت از بابت بچه های ماراحت. »یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 58موضوع : اجتماعی ، فرماندهی همه دمغ بودیم. خبر شهادت حمید بد جوری حالمان را گرفته بود. آقا مهدی وقتی قیافه هامان را دید، مسئول تدارکات را صدا کرد. گفت « چی به خورد اینا دادی این ریختی شدن؟ » بعدش گفت « امروز روز مبعثه. باید خوش حال باشین. قیامت چی می خواین جواب حضرت زهرا رو بدین؟» بعد به همه مان کمپوت داد و سر حالمان آورد. یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 62موضوع : اجتماعی ، فرماندهی یکی از بچه ها شب ها چشمش جایی را نمی دید. آخر شب رفته بود دستشویی، نمی توانست راه سنگرش را پیدا کند و برگردد. آقا مهدی که دید دارد دور خودش می چرخد، بهش گفته بود «مال کدوم گروهانی ؟» گفته بود « بهداری. » آقا مهدی دستش راگرفته بود و آورده بودش دم سنگرش. قسم می خوردیم « اونی که دیشب آوردت آقا مهدی بود. » باور نمی کرد. یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 65موضوع : اجتماعی ، فرماندهی کم سن و سال بود. از این چادر به آن چادر دنبال فرمانده لشکر می گفت. بهش گفتم« چی کارش داری حالا؟» گفت « پوتین ندارم. می خوام ازش پوتین بگیرم. »گفتم «خب چرا نمی ری تدارکات ؟» گفت « فقط باید از خودش بگیرم. » بالاخره پیداش کرد. به آقا مهدی گفت « تو که بلد نیستی لشکر رو اداره کنی، چرا نمی ری یکی دیگه جات کار کنه ؟ یه جفت پوتین هم نمی تونی بدی به نیروهات؟» آقا مهدی خنده ش گرفته بود. نه حرفی بهش زد، نه کاریش کرد. رفت یک جفت پوتین آورد، داد به ش. یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 70موضوع : اجتماعی ، فرماندهی بهش گفتم« خیلی از بچه های امداد مرخصی می خوان. بعضی هاشون می خوان تسویه کنن. چی به شون بگم؟» گفت « ازقول من به شون سلام برسون، بعد بگو اگه رفتید خونه، ازتون پرسیدند توی این مدت که جبهه بودین خط مقدم رو هم دیدید یا نه، چی به شون می گین. اگه جواب داشتند که بسم الله. هر کدومشون خواست بره، می تونه بره. اگه جواب نداشتن، بمونن. » عین صحبت های آقا مهدی را به شان گفتم. هیچ کدامشان نرفتند. یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 73موضوع : اجتماعی ، فرماندهی یکی را می خواستیم برای فرماندهی گردان. آقا مهدی به م گفت « آدم داری؟» گفتم « یکی از بچه ها بد نیست؛ فرمانده گروهانه. میگم بیاد پیشت. » توی راه باهش صحبت کردم. توجیهش کردم. می ترسیدم قبول نکند. بندی خدا اخلاق خاصی داشت؛ یک کمی تند بود. دیده بودم قبلا با فرمانده گردانش جر و بحث کرده بود. دوتایی نشسته بودند توی نفربر. آقا مهدی حرف می زد و او سرش را انداخته بود پایین و فقط گوش می کرد. حرف های آقا مهدی که تمام شد، فقط یک جمله گفت. گفت « روی چشم. هرچی شما بگین. » از ماشین که می آمد بیرون، داشت گریه می کرد. یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 76موضوع : اجتماعی ، فرماندهی دست برد یک قاچ خربزه بردارد، اما دستش را کشید ؛ انگار یاد چیزی افتاده بودم. گفتم « واسه ی شما قاچ کردم بفرمایید. ! » نخورد. هرچه اصرار کردم، نخورد. قسمش دادم که این ها را با پول خودم خریدم و الان فقط برای شما قاچ کرده ام. باز قبول نکرد. گفت « بچه ها توی خط از این چیزا ندارن. »یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 79موضوع : اجتماعی ، فرماندهی توی جزیره سنگر ساختن خیلی سخت بود. سوله ها را می گذاشتیم. روی پد، کامیون کامیون خاک رویش می ریختیم تا می شد سنگر. دوتا سوله ی شش متری به مان دادند که بکنیمشان اورژانس. قبل عملیات بدر، چند روز پشت سر هم با کامیون خاک می آوردیم، می ریختیم رویشان. روز آخر آمد بازدید. کار هم تقریبا تمام بود. وقتی سنگر ها را دید، گفت « یکی از شش متری ها را بدین یگان دریایی. » با این حرفش خستگی به تنم ماند. قبول نکردم. هرچه کردم تا منصرفش کنم نشد. رو کرد به من گفت « بیا جلوتر کارت دارم. » جلو که رفتم، صورتم را بوسید و گفت« سنگر رو می دی؟»یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 88موضوع : اجتماعی ، فرماندهی لودر گیر کرده بود؛ بقیه ی ماشین ها پشتش. راننده هرکاری کرد، نتوانست دربیاید. گفت « برادر من، اگه گاز کمتری بدی خودش درمی آد. » راننده عصبانی شد و گفت « من دو ساعته با این لکنتی ور می رم نتونسته م درش بیارم. حالا تو از راه نرسیده، می گی این کار رو بکن، این کار رو نکن؟ اگه راست می گی خودت بیا درش بیار. » حاجی الله اکبر که گفت ماشین در آمد. راننده از خوشحالی نمی دانست چه کار کند. بهش که گفتند کی بوده، از خجالت سرخ شد. یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 93موضوع : اجتماعی ، فرماندهی قرار بود قایق ها را آماده کنم، بفرستم آن طرف دجله. کارم که تمام شد، بدون اجازه ی آقا مهدی رفتم آن طرف آب. من را که دید گفت « با اجازه ی کی اومدی این جا؟» گفتم « بابا اون ور پوسیدیم. گفتیم یه بارم بیایم این ور. » به م گفت « حالا که اومدی ببین بهت چی می گم ؛ می ری اون ور و هرچی پل شناور خیبر داری ور می داری می آری این جا. می خوام یه پل بزنی رو دجله. یه جوری که با تویوتا بشه از روش رد شد. » گفتم « چی می گی حاجی ؟ پل خیبر مگه یه ذره – دو ذره است ور دارم بیارم ؟ چه جوری بیارمشون این جا ؟ » گفت « یه جرثقیل هست؛ منتها راننده ش نمی آد. می ری پیداش می کنی و هر طوری شدمی آریش تا پل رو برات سر هم کنه. اگه شده به زور اسلحه می بریش. باهاش حرف بزن. راضیش کن. چه می دونم ؟ یه کارتن تن ماهی بهش بده. فقط بیارش. »یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 96موضوع : اجتماعی ، فرماندهی پیرمرد نگذاشت آقا مهدی برود توی حمام. بهش گفت « بازدید بی بازدید. لازم نکردنیگا کنی. اگه می خوای بری تو، می ری مثل بقیه توی صف وا می ایستی تا نوبتت بشه. » رفت توی صف تا نوبتش بشود. یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 80موضوع : اجتماعی ، قانون قبول نمی کرد. می گفت « قبل از عملیات ممنوعه. » یکی گفت «ما که تا بعد از عملیات نمی تونیم ظاهرش کنیم. » فکر کرد و گفت « قبول!» همان آخرین عکسش شد. یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 94موضوع : اجتماعی ، قانون لباس نو تنش نمی کرد. همیشه می شد لااقل یک وصله روی لباس هایش پیدا کرد، اما همیشه تمیز واتو کرده بود. پوتین هایش هم همیشه از تمیزی برق می زد. یک پارچه سفید هم داشت می انداخت گردنش. یک بار پرسیدم « این واسه ی چیه ؟» گفت « نمی خوام یقه ی لباسم چرک باشه!»یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 40موضوع : اجتماعی ، لباس سال پنجاه و شش پادگان ارومیه خدمت می کردم. آمدند گفتند « ملاقاتی داری. » مهدی بود. به م گفت « باید از این جا دربری. » هر طور بود زدم بیرون. من را برد خانه ی عمه ش. کلی شیشه ی نوشابه آن جا بود. گفت« بنزین می خوایم. » از باک ژیانم بنزین کشیدم بیرون. شروع کردیم کوکتل مولوتف ساختن. خوب بلد نبودم اما مهدی وارد بود. چند تایش را بردیم بیرونشهر و امتحان کردیم. ازش خبری نداشتم. کوکتل مولو تف هایی را هم که ساخته بودیم ندیدم. دو – سه روز بعد شنیدم مشروب فروشی های شهر یکی یکی دارد آتش می گیرد. حالا می فهمیدم چرا ازش خبری نیست. یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 3موضوع : اجتماعی ، مبارزه توی آبادان، رفته بود جبهه ی فیاضیه، شده بود خمپاره انداز شهید شفیع زاده دیده بانی می کرد و گرا بهش می داد، اوهم می زد. همان روزهایی که آبادان محاصره بود. روزی سه تا گلوله ی خمپاره ی صد وبیست هم بیش تر سهمیه نداشتند. این قدر می رفتند جلو تا مطمئن شوند گلوله ایشان به هدف می خورد. تعریف می کردند، می گفتند« یک بار شفیع زاده با بی سیم گفته بودیه هدف خوب دارم. گلوله بده. » آقا مهدی گفته بوده « سه تامون رو زدیم. سهمیه ی امروزمون تمومه. »یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 18موضوع : اجتماعی ، مبارزه قبل از عملیات رمضان، برای شناسایی رفته بود جلو، برگشت. تیر خودره بود به سینه ش. سریع فرستادیمش بیمارستان اهواز. یک روپوش پزشکی پیدا کردم و بردم برایش. همان را پوشید و یواشکی از بیمارستان زدیم بیرون. توی راه سینه ش را فشار می داد. معلوم بود هنوز جای تیر خوب نشده. بهش گفتم « اینجوری خطرناکه ها. باید برگردیم بیمارستان. » گفت« راهت رو برو. شاید به مرحله ی دوم عملیات رسیدیم. »یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 33موضوع : اجتماعی ، مجروحیت توی قیافه ی همه می شد خستگی را دید. دو مرحله عملیات کره بودیم. آقا مهدی وضع را که دید، به بچه های فنی – مهندسی گفت جایی درست کنند برای صبحگاه. درستش کرد. یک روزه. همه ی نیروها هم موظف شدند فردا صبحش توی محوطه جمع شوند. صحبت های آقا مهدی جوری بود که کسی نمی توانست ساکت باشد. آن قدر بلند بلند شعار می دادند و فریاد می زدند که نگو. بعد از صبحگاه وقتی آقا مهدی می خواست برود. بچه ها ریختند دور و برش. هرکسی هر جور بود خودش را بهش می رساند وصورتش را می بوسید. بندی خدا توی همین گیر و دار چند بار خورد زمین. یک بار هم ساعتش از دستش افتاد. یکی از بچه ها برش داشت. بعد پیغام داد « بهش بگین نمی دم. می خوام یه یادگار ازش داشته باشم. »یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 43موضوع : اجتماعی ، محبوبیت بعد از سخنرانی ول کنش نبودند. این قدر دور و برش می رفتند و می آمدند که از کارهای بعدیش عقب می افتاد. به م گفت « من بعد از این جا یه جای دیگه کار دارم. باید سر وقت برسم. صحبت من که تمام شد، تندی می آی مداحی رو شروع می گنی. نکنه فاصله بندازی و معطل کنی ها!»یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 52موضوع : اجتماعی ، محبوبیت عملیات که شروع شد، تازه فهمیدیم صد کیلومتر از مرز را داده دست نیروهای اهل سنت. بیش ترشان هم محلی. توی جلسه ی توجیهی هم هیچ حرفی نزده بود. عین صد کیلومتر را حفظ کردند؛ با کمترین تلفات و خسات. اگر قبل از عملیات می گفت، خیلی ها مخالفت می کردند. یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 17موضوع : اجتماعی ، مدیریت یک وانت از انبار مهماتشان پر کرده بودیم. تا آمدیم حرکت کنیم، آمد جلوی ماشین و نگذاشت رد شویم. هرچه گفتیم « بچه ها توی خط مهمات می خوان! » قبول نمی کرد. می گفت « زاغه مال بچه های ماست. کسی حق نداره ازش چیزی برداره. » کار داشت بیخ پیدا می کرد که آقا مهدی سروکله اش پیدا شد. بهش گفتم، رفت سمتش و صورتش را بوسید و گفت« به فرمانده لشکرتون سلام برسون، بگو مهدی باکری مهمات میخواست، از اینجا برداشت. اگه ول نکرد و ناراحت شد، بیا به م بگو، عینش رو برمی گردونم. »یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 68موضوع : اجتماعی ، مدیریت تا سنگرش پنجاه متر بیش تر نبود. دویدم طرف سنگر. زمین گل بود. پوتین هایم ماند توی گل. پا برهنه رفتم تا سنگرش. گفتم « تانکهاشون از کانال رد شدن. دارن میان توی جزیره. چی کار کنیم؟ با خونسردی خم شد، از روی زمین یک موشک آرپی جی برداشت. داد دستم. گفت « الله بنده سنی، جنگ جنگ تا پیروزی. »یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 83موضوع : اجتماعی ، مدیریت بعضی از بچه ها خسته شده بودند. به م گفتند « برو به آقا مهدی بگو کار ماتموم شده. می خوایم برگردیم عقب. » گفتم « کی گفته کارتون تمام شد. بر می گردین عقب؟» گفتند « فرمانده گروهانمون. حلا هم خودش زخمی شده، بردنش. » با حمید توی یک سنگر نشسته بودند و دیده بانی می کردند. به شان گفتم که بچه ها چه پیغامی دادند. گفت « جاده راهش بازه. هر کی می خواد بره بره. من و حمید خودمون دوتایی می مونیم. »یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 42موضوع : اجتماعی ، مقامت عملیات که شروع شد، تازه فهمیدیم صد کیلومتر از مرز را داده دست نیروهای اهل سنت. بیش ترشان هم محلی. توی جلسه ی توجیهی هم هیچ حرفی نزده بود. عین صد کیلومتر را حفظ کردند؛ با کمترین تلفات و خسات. اگر قبل از عملیات می گفت، خیلی ها مخالفت می کردند. یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 17موضوع : اجتماعی ، وحدت منطقه ی پنجوین، شب عملات و الفجر چهار، توی اطلاعات عملیات لشکر بودم. همان موقع خبر آوردند حمید -برادر آقا مهدی – مجروح شده، دارند می برندش عقب. به آقا مهدی که گفتم، سریع از پشت بی سیم گفت « حمید رو برگردونید این جا. » خیلی نگذشته بود که آمبولانس آمد و حمید را ازش بیرون آوردند. آقا مهدی بهش گفت « اگه قراره بمیری، همین جا پشت خاکریز بمیر، مثل بقیه ی بسیجی ها. »یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 32 برادرش فرمانده یکی از خطوط عملیات بود. رفته بودم پیشش برای همآهنگی. همان موقع یک خمپاره انداختند من مجروح شدم. دیدم که برادرش شهید شد. وقتی برگشتم، چیزی از شهادت حمید نگفتم؛ خودش می دانست. گفتم « بذار بچه ها برن حمید رو بیارن عقب. » قبول نکرد. گفت « وقتی رفتن بقیه رو بیارن، حمید رو هم می آرن. » انگار نه انگار که برادرش شهید شده بود. فقط به فکر جمع و جور کردن نیروهایش بود. تا غروب چند بار دیگر هم گفتم؛ قبول نکرد. خط سقوط کرد و همه شهدا ماندند همان جا. یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 60موضوع : اجتماعی ، پارتی داشتیم زخمی ها و شهدا را جمع می کردیم. یکی رفت جنازه ی برادر حاجی را بردارد. آقا مهدی وقتی دید، نگذاشت. گفت « برو به مجروح ها برس» خودش داشت خون صورت یکی از مجروح ها را با دست پاک می کرد. یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 61موضوع : اجتماعی ، پارتی یکی از برادرهام شهید شده بود. قبرش اهواز بود. برادر دومیم توی اسلام آباد بود. وقتی با خانواده ام از اهواز برمی گشتیم، رفتیم سمت اسلام آباد. نزدیکی های غروب رسیدیم به لشکر. باران تندی هم می آمد. من رفتم دم چادر فرماندهی، اجازه بگیرم برویم تو. آقا مهدی توی چادرش بود. بهش که گفتم؛ گفت « قدمتون روی چشم. فقط باید بیاین توی همین چادر، جای دیگه ای نداریم. » صبح که داشتیم راه می افتادیم، مادرم به م گفت« برو آقا مهدی رو پیدا کن، ازش تشکر کنم. » توی لشکر این ور و اون ور می رفتم تا آقا مهدی را پیدا کنم. یکی به م گفت « آقا مهدی حالش خوب نیست؛ خوابیده. » گفتم « چرا ؟» گفت « دیشب توی چادر جا نبود. تا بخوابد یه جای دیگه پیدا کنه، زیر بارون موند، سرما خورد. »یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 78موضوع : متفرقه ، ایثار مسول تدارکات شهید شده بود. آقا مهدی به م گفت « تو برو کارهاش رو ردیف کن. » بعدش گفت « بچه ها خرما میخوان. یه جوری براشون خرما جور کن. » من که اصلا از برنامه ی خرید و تداکات خبر نداشتم، گفتم« چشم، خودم می رم شهر خرما می خرم. » آقا مهدی پرسید « پول داری؟» گفتم آره، چهار هزار تومنی هست. » زد زیر خنده و گفت « الله بنده سی، ما خرما زیاد می خوایم. پانزده تن شایدم بیش تر. » صدام کردند که « آقا مهدی پشت بی سیمه. » وقتی با هاش صحبت کردم، از قضیه ی خرما پرسید. گفتم« هنوز کاری نکرده ام. » گفت « عیب نداره. باشه بعدا یه کاریش می کنیم. خدا بزرگه !» یکی آمده بود جلوی در انبار با کامیونش. بار برامون آورده بود. یک برگه ی سبز دستش بود و دنبال مسئول تدارکات می گفت. بهش گفتم « فعلا من کارهای تدارکات رو راست و ریس می کنم. مسئولش شهید شده. » گفت برگه را امضا کنم؛ رسید خرما بود. آقا مهدی دوباره که بی سیم زد، قضیه خرما را برایش گفتم. گفت « نگفتم خدا بزرگه ؟ »یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 67موضوع : متفرقه ، تدارکات شب آخر از خستگی رو پا بند نبودیم. قرار شد چند ساعت من بخوابم، چند ساعت او. نوبت خواب او بود. بیرون سنگر داشتم کارهایم را می کردم که بچه ها آمدند سراغش را گرفتند. رفته بودند توی سنگر پیدایش نکرده بودند. هرچه گشتیم نبود. از خط تماس گرفت. گفت« کار خاکریز تمومه. » یک تکه از خاکریز باز بود؛ قبلش هرکه رفته بود، نتوانسته بود درستش کند. یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 57موضوع : متفرقه ، خستگی با آقا مهدی جلسه داشتیم. همه مان را جمع کرد توی چادر و کالک منطقه را باز کردو شروع کرد صحبت کردن. یک کم که حرف زد، صدایش قطع شد. اول نفهمیدیم چه شده، ولی دقت که کردیم، دیدیم از زور خستگی خوابش برده. چند دقیقه همان طور ساکت نشستیم تا یک کم بخوابد. بیدارکه شد، کلی عذر خواهی کرد و گفت « سه – چهار روزی می شه که نخوابیدم. »یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 71موضوع : متفرقه ، خستگی دیر به دیر می آمد. اما تا پایش را می گذاشت توی خانه بگو بخنده مان شروع می شد. خانه مان کوچک بود؛ گاهی صدایمان می رفت طبقه ی پایین. یک روز همسایه پایینی به م گفت « به خدا این قده دلم می خواد یه روز که آقا مهدی می یاد خونه لای در خونه تون باز باشه، من ببینم شما دو تا زن و شوهر به هم دیگه چی می گید، این قدر می خندید؟»یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 24موضوع : متفرقه ، شادی رفته بود شناسایی ؛ تنها، با موتور هوندایش. تا صبح هم نیامد. پیدایش که شد، تمام سر صورت و هیکلش خاکی بود، حتی توی دهانش. این قدر خاک توی دهانش بود که نمی توانست حرف بزند. یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 37موضوع : متفرقه ، شناسایی قرار بود عملیات کنیم. با یک بلد چی محلی رفتیم شناسایی. نمی دانست چه کاره ایم. اطلاعات را به رمز روی یک تکه کاغذ می تنوشتیم. جوری رفتار می کردیم که شک نکند. فکر می کرد همی طوری می خواهیم هور را ببینیم. حتی بعضی وقت ها می گفت « این جاها خطرناکه » تمام کارهایمان را توی بلم انجام میدادیم؛ غذا می پختیم، نماز می خواندیم، استراحت می کردیم. خیلی کم حرف می زدیم. بیشتر سکوت مطلق بود. چهار روز. یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 55موضوع : متفرقه ، شناسایی کسی که شد مسئول شناسایی یعنی شده چشم لشکر. حالا که دار می ری، یادت باشه اگه چیز به درد بخوری گیرت نیومد برنگرد. –آخه اگه زیاد طولش بدم، می ترسم اسیر شم. – اگه اسیر شدی، به شون می گی این جا بیست تا لشکره، با تمام تجهیزات می خواد عملیات کنه. بجه ها مرتب با دوربین دید می زدند، شاید خبری ازش بشود. همه می گفتند « دیگه حتما تا حالا شهید شده. » هفتاد و دو ساعت بعد سر و کله اش پیدا شد. می خندید. می گفت « کلی حرف دارم واسه ی آقا مهدی. »یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 69موضوع : متفرقه ، شناسایی چند روز مانده بود تا عملیات بدر. جایی که بودیم از همه جلوتر بود. هیچ کس جلوتر از ما نبود، جز عراقی ها. توی سنگر کمین، پشت پدافند تک لول، نشسته بودم و دیده بانی می کردم. دیدم یک قایق به طرفم می آید. نشانه گرفتم و خواستم بزنم. جلوتر آمد، دیدم آقا مهدی است. نمی دانم چه شد، زدم زیر گریه. از قایق که پیاده شد، دیدم. هیچ چیزی هم راهش نیست، نه اسلحه ای، نه غذایی. نه قمقمه ای ؛ فقط یک دوربین داشت و یک خودکار. از شناسایی می آمد. پرسیدم « چند روز جلو بودی؟» گفت « گمونم چهار – پنج روز. »یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 98موضوع : متفرقه ، شناسایی قبل از عملیات بدربود. یکی – دو روز مانده بود به عملیات. بهش گفتم « این عملیات کارت خیلی سخته ها!» گفت« چه طور؟» گفتم« آخه این اولین عملیاتیه که حمید کنارت نیست. باید تنهایی فرماندهی کنی. » گفت « حمید نیست، خداش که هست. »یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 97موضوع : متفرقه ، عملیات بدر چند روز مانده بود تا عملیات بدر. جایی که بودیم از همه جلوتر بود. هیچ کس جلوتر از ما نبود، جز عراقی ها. توی سنگر کمین، پشت پدافند تک لول، نشسته بودم و دیده بانی می کردم. دیدم یک قایق به طرفم می آید. نشانه گرفتم و خواستم بزنم. جلوتر آمد، دیدم آقا مهدی است. نمی دانم چه شد، زدم زیر گریه. از قایق که پیاده شد، دیدم. هیچ چیزی هم راهش نیست، نه اسلحه ای، نه غذایی. نه قمقمه ای ؛ فقط یک دوربین داشت و یک خودکار. از شناسایی می آمد. پرسیدم « چند روز جلو بودی؟» گفت « گمونم چهار – پنج روز. »یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 98موضوع : متفرقه ، عملیات بدر بیست روز مانده بود به عملیات خیبر. همه ی فرمانده دسته ها را جمع کرده بود، ازشان گزارش بگیرد. به فرماند ده زرهی گفت« چه کاره اید؟» گفت « ما آمادنیستیم. تانکهامون هم هنوز آمادنیستن. » آقا مهدی بهش گفت « خیله خب، تو نمی خاد بیای. » به فرمانده تخریب گفت« شما چه طور ؟» جواب داد « بچه ها ی ما هنوز آموزش کافی ندیدن. » آقا مهدی گفت« شما هم نیا. به جای این که شما ها برین رو مین، خودمون می ریم. » سومی که دید اوضاع این جوری است، گفت« حاجی خیالت از بابت بچه های ماراحت. »یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 58موضوع : متفرقه ، عملیات خیبر اولین روز عملیات خیبر بود. از قسمت جنوبی جزیره، با یک ماشین داشتم بر می گشتم عقب. توی راه دیدم یک ماشین با چراغ روشن داشت می آمد. این طور راه رفتن توی آن جاده، آن هم روز اول عملیات، یعنی خودکشی. جلوی ماشین راگرفتم. راننده آقا مهدی بود. بهش گفتم « چرا این جوری می ری؟ می زننت ها. » گفت « می خوام به بچه ها روحیه بدم. عراقی ها رو هم بترسونم. می خوام یه کاری کنم او نا فکر کنن نیروهامون خیلی زیاده. »یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 59موضوع : متفرقه ، عملیات خیبر عملیات فبح المبین با ارتشی ها ادغام شده بودیم تا صبح توی کوه و کمر راه می رفتیم. صبح فهمیدیم گم شده ایم. هرکسی چیزی می گفت و راهی نشان می داد. همان موقع یکی را دیدیم که از کوه پایین می آید. ایست دادیم گوش نکرد. خواستیم بزنیمش، به ترکی گفت « نزنید. » پایین که آمد شناختیمش. بهش گفتیم « گم شده ایم. » گفت « دنبالم بیایین. » از وسط یک میدان مین و چند تا مانع دیگر ردمان کرد؛ سالم سالم. یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 38موضوع : متفرقه ، عملیات فتح المبین منبع : نرم افزار نشانه ، کانون فاطمه الزهرا شهرضا==پانویس==
<references/>