ویرایش‌ها

شهید سید حسین روح الامین

۱ بایت اضافه‌شده، ‏۱۳ آذر ۱۳۹۸، ساعت ۱۸:۲۰
==زندگینامه==
سیدحسین روح الامین
 ==*تولد==
==*مبارزات دوران انقلاب==
==*حضوردرجبهه==
==*فرمانده عملیات سپاه کردستان==
==*شهادت==
حاج حسین وارد منزل شد و یکراست به طرف اتاق رفت . فرش اتاق که متعلق به خودش بود را جمع کرد و با عجله از اتاق خارج شد .
من متعجب شده بودم . علت این کار را سوال کردم . حاجی که از بار سنگینی که بر د وش دوش داشت به نفس افتاده بود گفت : مادر جان بر می گردم توضیح می دهم . الان عجله دارم . سریعاً از منزل خارج شد . وقتی بر گشت، آثار رضایت در چهره اش مشخص بود . کنار دیوار نشست و گفت : مادرجان، معذرت می خواهم . عجله داشتم . عروسی یکی از دوستان بود . یتیم بود و نیازمند؛ فرش را برای او بردم .
گفتم : مادر جان آخه این وقت شب ! فردا این کار را می کردی !
قبل از انقلاب، یکی از مراکز آمریکاییها در خیابان اردیبهشت قرار داشت و فعالیت آنها از چشم انقلابیون دور نمی ماند .
حاج حسین به اتفاق شهید علی نوری از فرماندهان خط دارخوین و سردار شهید اکبر حسین زاده که در کردستان به شهادت رسید؛ پس از یک برنامه ریزی دقیق و با یک حمله برق آسا، موفق به آتش کشیدن آن محل شدند . آنجا ساعت ها د ر در آتش قهر انقلابیون می سوخت . قبل از فرا گیر شدن شعله های آتش، حاج حسین مقداری لوازم تکثیر و عکاسی را از آن محل خارج کرد . او کلیه این تجهیزات را در راه پیشرفت انقلاب به کار گرفت . پس از ورود به کردستان، آن اموال مصادره ای را تحویل سپاه کردستان داد تا از آن استفاده شایسته صورت گیرد .
برای مرخصی به اصفهان آمده بودیم . رزمنده گان کردستان در منزل ما جمع شده بودند . به علت ایبکه اینکه مرتب در جبهه بسر می بردم وضعیت زندگی ام سر و سامانی نداشت و مادرم از این وضع ناراضی بود .
روستای قلقله واقع در جاده سقز بانه د ر حال پاکسازی بود . برادر روح الامین کمی تاخیر کرده بود . وقتی به ما رسید درگیری بسیار شد یدی شده بود و ضد انقلاب با محاصره تعدادی از براد ران برادران قصد اسیر کردن آنها را داشت .
من می دانستم حاج حسین از افراد نادری است که د ر در عملیات ها برای حفظ اسلام بی مهابا به دشمن یورش می برد . با بقیه برادران رزمنده همراه ایشان شدیم . به دشمن حمله کردیم و محاصره را شکسته با تلفاتی که به آنها وارد کردیم، آنها را مجبور به فرار از منطقه نمودیم .
حرکت حاج حسین هنگام یورش به دشمن آنقدر سریع و دلاورانه بود که افرادی که در طرفین او در حمله به دشمن شرکت داشتند به ندرت می توانستند با او همگام شوند تا طرفین را پوشش دهند و همیشه او با فاصله زیادی در نوک حمله به دشمن قرار داشت .
با شنیدن خبر تجمع نیروهای ضد انقلاب در روستا خود را بله محل رساندیم . پس از محاصره منتظر شروع درگیری شدیم . دشمن خود را در منزلی مخفی کرده و منتظر رسیدن نیروهای کمکی خود بود .
با تدبیر حاج حسین توپ ۷۵ را جهت انهدام محل تجمع دشمن آماده کردم . پس از د و دو بار شلیک، خانه بر سر آنها خراب شد . ناگهان تیری به طرف صورتم شلیک شد و مرا به زمین پرت کرد . پس از چند لحظه گیجی و سکوت، احساس کردم در حال جابجا شدن هستم . چشم خود را باز کردم . حاج حسین روح الامین، فرمانده عملیات را دیدم . مرا روی دوش خود گذاشته بود و در حال دویدن به طرف آمبولانس بود .
خون صورتم به داخل یقه حاج حسین می رفت و او بی توجه مرا به سرعت به آمبولانس نزدیک می کرد . در آن لحظات حساس می دیدم که او به دلیل تعهد و احساس مسئولیت حاضر نیست کمترین لحظات را برای حفظ جان همرزمش از دست بدهد .
۶
ویرایش