شهيد مهدی باکری: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
سطر ۸: سطر ۸:
 
جهيزيه ام را هم با مهدي برديم و چيديم. آن قدر کم بود که پشت يک پيکان استيشن جا بشود.
 
جهيزيه ام را هم با مهدي برديم و چيديم. آن قدر کم بود که پشت يک پيکان استيشن جا بشود.
 
فقط وسايل ضروری را داشتيم و به همين سادگی زندگی مان شروع شد.<ref>به رنگ صبح، ص۸۰</ref>
 
فقط وسايل ضروری را داشتيم و به همين سادگی زندگی مان شروع شد.<ref>به رنگ صبح، ص۸۰</ref>
 +
 +
*بگو بخند
 +
 +
دير به دير می آمد خانه، اما تا پايش به خانه می رسيد بگو بخندمان شروع می شد.
 +
خانه مان کوچک بود؛ گاهی اوقات صدايمان می رفت طبقه پايين.
 +
يک روز همسايه پايينی بهم گفت: "به خدا اين قدر دلم ميخواد يه روز که آقا مهدی مياد خونه، لای در باز باشه، من ببينم شما دو تا زن و شوهر به هم چی می گيد اينقدر می خنديد؟"<ref> به رنگ صبح، ص۸۹</ref>
  
 
==پانویس==
 
==پانویس==

نسخهٔ ‏۱۶ آذر ۱۳۹۸، ساعت ۱۹:۴۹

خاطرات

  • ضروريات

هر دوتايمان اهل سادگی بوديم و از تجملات بيزار. اول زندگی مان بود و اين خصلت، خوش می درخشيد. دو تا اتاق از خانه پدريش مانده بود که فرش کرديم. جهيزيه ام را هم با مهدي برديم و چيديم. آن قدر کم بود که پشت يک پيکان استيشن جا بشود. فقط وسايل ضروری را داشتيم و به همين سادگی زندگی مان شروع شد.[۱]

  • بگو بخند

دير به دير می آمد خانه، اما تا پايش به خانه می رسيد بگو بخندمان شروع می شد. خانه مان کوچک بود؛ گاهی اوقات صدايمان می رفت طبقه پايين. يک روز همسايه پايينی بهم گفت: "به خدا اين قدر دلم ميخواد يه روز که آقا مهدی مياد خونه، لای در باز باشه، من ببينم شما دو تا زن و شوهر به هم چی می گيد اينقدر می خنديد؟"[۲]

پانویس

  1. به رنگ صبح، ص۸۰
  2. به رنگ صبح، ص۸۹

گالری تصاویر


رده‌ها