شهيد حاج رضا کريمی: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
سطر ۶: سطر ۶:
 
با آهنگ خاصی در گوشم گفت: "يک.... دو.... سه" هر چه قلقلکم داد از سر جايم تکان نخوردم و فقط خنديدم. خودش هم خيلی خنديد. آخر سر با طرف راست بدنش بهم تنه زد. يک جورايی هولم داد و گفت: "برو اون طرف، می خوام آب بکشم."
 
با آهنگ خاصی در گوشم گفت: "يک.... دو.... سه" هر چه قلقلکم داد از سر جايم تکان نخوردم و فقط خنديدم. خودش هم خيلی خنديد. آخر سر با طرف راست بدنش بهم تنه زد. يک جورايی هولم داد و گفت: "برو اون طرف، می خوام آب بکشم."
 
به زور خودش را کنارم جا داد و همه ظرف ها را آب کشيد. هميشه در کارهای خانه کمکم می کرد.<ref>هزار از بيست، ص۹۶</ref>
 
به زور خودش را کنارم جا داد و همه ظرف ها را آب کشيد. هميشه در کارهای خانه کمکم می کرد.<ref>هزار از بيست، ص۹۶</ref>
 +
 +
*اهمیت به تربیت
 +
 +
روی حجاب حساس بود ولي با جونم و قربونت برم با بچه ها حرف می زد.
 +
وقتی فاطمه بعد از اولين سال تکليف، چادر سر کرد ، کلی برايش ذوق کرد. چند بار بوسيدش و گفت:
 +
"قربونت برم. اينو که سرت کنی خيلی بهت مياد."
 +
 +
وقتی زهرای شش، هفت ساله روسری سر می کرد، بغلش می کرد و می گفت: "عزيزم! اگه اينطوری باشی خیلی قشنگ تره."
 +
برای نماز هم که می خواست به بچه ها سفارش کند، می گفت:"باباجون سعی کنين نمازتونو اول وقت بخونين، ثوابش بيشتره.
 +
خودش هم نماز اول وقتش ترک نمی شد."<ref>هزار از بيست، ص۸۷</ref>
 +
 +
 +
 +
  
  

نسخهٔ ‏۱۸ آذر ۱۳۹۸، ساعت ۲۳:۰۷

خاطرات

  • يک.... دو.... سه

سر ظرفشويی بودم. آمد و ايستاد پشت سرم. اين جور وقتها می دانستم که برای چه آمده... خودم را محکم گرفتم. با آهنگ خاصی در گوشم گفت: "يک.... دو.... سه" هر چه قلقلکم داد از سر جايم تکان نخوردم و فقط خنديدم. خودش هم خيلی خنديد. آخر سر با طرف راست بدنش بهم تنه زد. يک جورايی هولم داد و گفت: "برو اون طرف، می خوام آب بکشم." به زور خودش را کنارم جا داد و همه ظرف ها را آب کشيد. هميشه در کارهای خانه کمکم می کرد.[۱]

  • اهمیت به تربیت

روی حجاب حساس بود ولي با جونم و قربونت برم با بچه ها حرف می زد. وقتی فاطمه بعد از اولين سال تکليف، چادر سر کرد ، کلی برايش ذوق کرد. چند بار بوسيدش و گفت: "قربونت برم. اينو که سرت کنی خيلی بهت مياد."

وقتی زهرای شش، هفت ساله روسری سر می کرد، بغلش می کرد و می گفت: "عزيزم! اگه اينطوری باشی خیلی قشنگ تره." برای نماز هم که می خواست به بچه ها سفارش کند، می گفت:"باباجون سعی کنين نمازتونو اول وقت بخونين، ثوابش بيشتره. خودش هم نماز اول وقتش ترک نمی شد."[۲]




پانویس

  1. هزار از بيست، ص۹۶
  2. هزار از بيست، ص۸۷


رده‌ها