ویرایش‌ها

شهید حاج رضا شکری پور

۴۷ بایت اضافه‌شده، ‏۱۵ تیر ۱۳۹۷، ساعت ۰۳:۰۰
قبل از شروع عملیات جزیره مجنون در خرداد 65، حاج رضا شکری پور که تازه از مرخصی برگشته بود پیش ما آمد. هنوز زخمی بود و شکمش به واسطه جراحت شدید 27-28 تا بخیه خورده بود و با اون مجروحیت شدید باز اومده بود منطقه.
من به همراه [[شهید سید حسین فدایی فروتن ]] مشغول درست کردن خورشیدی بودیم که حاج رضا به سمت ما اومد و رو کرد به سید حسین و گفت: آقا سید یه چند روزی رو بیا پیش ما. آقا سید با اون نگاه معصومانه رو سوی من کرد و انگشت خودش رو بالا آورد و به من گفت: اجازه هست؟ با تمام علاقه ای که به سید حسین داشتم و دلم نمیخواست که از من دوره بشه اما گفتم باشه برو.
سید حسین که شال سبزش رو به کمرش بسته بود با اون نگاه معصوم و لبخند همیشگی همراه حاج رضا عازم شد و رفت.
روز عملیات به واسطه مجروحیت حاج رضا، عمو اکبر (اکبر امیرپور فرمانده اطلاعات و عملیات لشکر 32 انصار الحسین (ع)) که فرماندهی محور رو به عهده داشت اجازه حضور حاج رضا رو تو خط نداد و همراه حاج رضا، عمو مفرد و چندتا از بچه ها در سنگر فرماندهی محور کار فرماندهی خط رو به عهده گرفته بود و از قبل یکی دیگه از بچه ها رو به جای حاج رضا به فرماندهی گردان منصوب کرده بود.
به نقل از یکی از بچه ها که توی خط بود وقتی حاج رضا به خط رسید شروع کرد به هدایت بچه ها. حجم آتیش بی نهایت زیاد بود و بیشتر بچه ها شهید یا مجروح شده بودن. اکثرا هم از ناحیه صورت مجروح شده بودن. وسط اون هیاهوی تیر و خمپاره، احساس کردم یک لحظه همه جا ساکت شد و تیری زوزه کشان انگار که به شیشه ای برخورد کنه به جایی اثابت کرد و صدای شکسته شدن جسمی بلند شد. من همینطور که با یک چشم مجروح دنبال صدا میگشتم دیدم تیر به بازوی حاج رضا اثابت کرده و استخوانش کاملا خورد شده.
یکی از بچه ها به سمت حاج رضا رفت تا دستش رو پانسمان کنه که یک هو صدای فریاد حاج رضا بلند شد که: برو چیزی نشده که، به بچه ها برس. دیگه توی اون همه هیاهوی گلوله و باروت و خون غرق شده بودیم.
انفجارهای مهیبی در منطقه رخ میداد و من به سمت خط مقدم رفتم. قایق رو کنار یک خاکریز نگه داشتم و پیاده شدم، وقتی از خاکریز بالا رفتم وضعیت خیلی عجیبی بود. همه بچه ها شهید شده بودن و جنازه هاشون گوشه و کنار پخش شده بود و موج انفجاز انفجار لباس های بچه ها رو تیکه و پاره کرده بود.
جلوتر رفتم دیدم انگار حاج رضا روی یک بشکه نفت نشسته، جلوتر که رفتم دیدم تیری به سر مبارکش اثابت کرده و در همان حالت با دستهای باز و رو به آسمان ملکوتی شده بود.
جالب بود بیشتر فرمانده گروهان ها و دسته ها و مسئولین گردانش، دور تا دور حاج رضا به شهادت رسیده بودند و همراه با فرمانده خود به پرواز درآمده بودند.
خودش معرف او شد. زير برگه عضويتش نوشت:
اينجانب گواهي مي دهم آقاي رضا شکري پور از اعضاي فعال اين پايگاه براي عضويت در نهاد مقدس سپاه پاسداران لياقت داشته و با تمام وجود در راه حفظ انقلاب اسلامي تلاش خواهد نمود. يک ماه بعد خودش معرف شهيد شد.
راوي: [[احسان تقي پور ]] - خردادماه ۱۳۶۰
رمز شب
نصف شب از پشت خاکريز سر و صدايي آمد. نگهبان داد کشيد: کيستي؟ جواب آمد: «شکري پور». صدا براي نگهبان آشنا بود. دوباره پرسيد: خودش يا رمزش؟ گفت: هر دوش!
گفت: همه از گردان ما انتظار دارن خط شکني کنه ولي اين کار يه شرط داره و آن هم خود سازيه. اگه خودت و نساختي نمي توني بن بست ها رو بشکني.
راوي: [[اکبر ملکيان ]]
اين دل تنگم ...
گفت: شما بزنيد، من هم مي زنم و باز خواند: اين دل تنگم ....
آر پي جي که زد بخيه اش باز شد و از درز پيراهنش خون زد بيرون.
راوي: [[جهانبخش کلوندي ]]
عذرخواهي
يه روز باهاش تندي کردم. رابطه مان شکر آب شد. چند وقتي بود نديده بودمش.
گفتند: مجروح شده، رفتم [[همدان]]. به رفقا گفتم: هماهنگ کنند فردا هشت صبح بريم منزلش.
صبح زود زنگ خانه را زدند. رفتم جلوي در، تعجب کردم! با عصاي زير بغلش ايستاده بود روبروم. بي اختيار همديگرو بغل کرديم. گفت: ديشب گفتند مي خواي بياي عيادتم. تصميم گرفتم من بيام ديدن شما.
خيلي راحت عذر خواهي کرد. گفتم: بيشتر از اين شرمنده ام نکن، من مقصر بودم.
راوي: [[حسين همداني ]]
فرشته ي نجات
سوار بر موتوري از آنجا مي گذشت. زد روي ترمز گفت: يا الله بپر بالا، کشان کشان رفتم نشستم ترک موتورش. خواست برود. گفتم: اينجوري که مي افتم. چفيه اش را انداخت پشت کمرم و از جلوبه سينه خودش گره زد. محکم چسبيدم به پهلویش.
راه پر چاله چوله بود. نم نم گاز مي داد. از ميان آتش راهي باز کرد و رساندم پست امداد.
راوي: [[سالار آبنوش ]]
پاسدار آبديده
اشک بچه ها را درآورده بود از بس سخت مي گرفت، پاسدار بايد فولاد آبديده باشه.
روز آخر دوره، دست به سينه ايستاد دم در پادگان، حلاليت مي خواست. پلک که مي زد اشک پر مي شد تو چشماش.
راوي:[[سعيد بادامي ]]
قهرمان واقعي
شعار بهشتي
]]دکتر بهشتي ]] و يارانش که شهيد شدند بچه ها بي تابي مي کردند. دستور داد همه نيروها با لباس رسمي سپاه آماده حرکت شوند.
توي ميدان اصلي شهر، ستون پاسداران به همراه مردم عزادار با مشت هاي گره کرده شعار مي دادند و اعلام حضور مي کردند:
بهشتي بهشتي با خون خود نوشتي
در جاده فاو - ام القصر نشسته بود بالاي خاکريز و آر پي جي زن ها را هدايت مي کرد. نيروها وقتي مي ديدند خودش نشسته آن بالا، خجالت مي کشيدند کپ کنند پشت خاکريز.
تک تير اندازهاي دشمن نقطه به نقطه خاکريز را مي زدند. بيشتر از همه موسي کريمي آر پي جي زد، از گوش هاش خون مي چکيد. داد زد: موسي يک کمي آهسته تر. نشنيد، با اشاره بهش فهماند. جواب داد: حاجي خيالي نيست و قبضه را گذاشت روي دوشش و برخواست که شليک کند، مرمي قناصه که نشست روي پيشاني اش غلت خورد آمد پايين خاکريز، چشم هاي خيس حاجي دنبالش مي کرد.
راوي:[[مهدي قاسمي ]]
توي صحبت هايش هميشه جبهه را به کربلا ربط مي داد. مي گفت: جبهه بدون کربلا بي معناست و رزمنده دور از امام حسين(ع)، بي چاره. اگه اين ها نباشه ما با پارتيزان هاي جنگ جهاني دوم هيچ فرقي نداريم.
راوي: [[يوسف هادي پور]]
فداي سرتون ...
يه دوچرخه تر و تازه خريده بود با پول کارگري. همون روز اول گفت: بازي کنيد. عصري بياريدش در خونه.
گفت: بي خيال فداي سرتون.
راوي: [[حميد زماني]]
شوق پرواز
مهتاب بود. سينه خيز رفتيم بالاي سرش، قشنگ صورتش رو گذاشته بود روي خاک.
ديشب قبل از عمليات توي سنگر افتاده بود سجده و هق هق مي کرد: «... الهي عبيدک بفنائک، مسکينک بفنائک، اسيرک بفنائک....»
راوي: [[رضا عليزاده ]]
منبع:سایت نویدشاهد
۱٬۶۳۴
ویرایش