شهید یوسف کلاهدوز بخش پنجم: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
سطر ۸۱: سطر ۸۱:
 
شهید یوسف کلاهدوز
 
شهید یوسف کلاهدوز
  
کتاب هاله‌ای از نور، ص24
+
<ref>کتاب هاله‌ای از نور، ص24</ref>
  
 
موضوع : متفرقه ، هوشمندی
 
موضوع : متفرقه ، هوشمندی

نسخهٔ ‏۲۷ آذر ۱۳۹۸، ساعت ۰۹:۲۵

بعد از انفجار دفتر نخست وزیری برای امدادگری به آنجا رفتیم . چون درها باز نمی شد، در و پنجره ها را شکستیم . کسانی که سالم مانده بودند، خارج شدند. خاک و گرد و غبار چهره شان را پوشانده بود و حال منقلبی داشتند. ولی روحیه شان بالا بود. همه حال رجایی و باهنر را می پرسیدند . کلاهدوز می گفت انفجار زیر پای رجایی صورت گرفته. بعد جریان را شرح داد. او اولین نفری بود که می گفت: « کشمیری در جلسه نبود. کمی قبل از انفجار، از جلسه خارج شد و گفت می رود صورت جلسه را بیاورد و دیگر برنگشت . »

شهید یوسف کلاهدوز

[۱] موضوع : متفرقه ، هوشمندی


در اولین انتخابات ریاست جمهوری کاندیداهای اصلی دو نفر بودند. یک روز صحبت می کردیم . کلاهدوز گفت: «‌من به بنی صدر رأی نمی دهم . »

برایم عجیب بود. پرسیدم : « چرا ؟ »

تحلیل زیبایی داشت. می گفت: « اگر یادت باشد بنی صدر تا یک روز مانده به مهلت ثبت نام، خودش را کاندید نکرد. تا اینکه رفت خدمت حضرت امام (ره) و همین که آمد بیرون، گفت من هم خود را کاندید می کنم. به نظرم کاسه ای زیر نیم کاسه است. حتماً می خواست با زبان بی زبانی به مردم وانمود کند برنامه هایی داشته که حضرت امام تأیید کرده است. او از ملاقات با امام سوءاستفاده می کند . »

این تیزبینی در آن روزها واقعاً شگفت آور بود .

شهید یوسف کلاهدوز

[۲]

موضوع : متفرقه ، هوشمندی


مدتها بر سر ماشین ضد گلوله بحث داشتیم . مدام می گفتیم که باید ماشین بنز را سوار شوید و محافظ به همراه ببرید و او مخالفت می کرد. تا اینکه آن روز در دفتر بودم که با بیسیم خبردار شدم در دفتر نخست وزیری اتفاقی افتاده. به آنجا رفتم. می دانستم که او هم آنجاست. وقتی رسیدم، دود بلند می شد و ماشینهای آتش نشانی در حال خاموش کردن آتش بودند. داشتم وضعیت را پرس و جو می کردم که دیدم با سر و رویی خاکی و زخمی به سمت ما می آید . وقتی ما را دید، آرام و بدون اضطراب برخورد کرد. اصلاً خودش را نباخته بود ولی ناراحت به نظر می رسید. آمد جلو دستی به شانه ام زد و گفت: « حال هی بگویید ماشین فلان، ماشین فلان. دیدید چطور شد ؟ »

بعدها می گفت: « بحث بالاتر از این حرفهاست. در رده های بالا کسی را دنبال نمی کنند تا او را با کلت بزنند . »

و ما فهمیدیم که چقدر جهات امنیتی را اشتباه می رفتیم .

شهید یوسف کلاهدوز

[۳]

موضوع : متفرقه ، هوشمندی


معاون تحقیقاتی شهید قندی ـ وزیر پست و تلگراف ـ بودم. تلفن مشكوكی به من شد. گفتند: « شماره تلفن شما را داخل جیب یك راننده پیكان پیدا كرده اند . »


درست عصر روز فاجعه هفتم تیر بود. عصبانی بودم و پشت گوشی داد زدم: «‌شماره تلفن من جیب چه كسی بوده ،‌شما از كجا تماس می گیرید ؟ »

گفتند از كمیته نارمك هستیم، خانه باشید و جایی هم نروید . فوری گوشی را گذاشتم. یك لحظه به فكر فرورفتم و پیش خودم گفتم: « یعنی چه ؟ شماره تلفن مرا در جیب یك راننده پیدا كرده اند ؟ !‌»

با كلاهدوز تماس گرفتم و جریان را گفتم. گفت: « سریع برو كلانتری . آنجا باش تا من هم بیایم . »

رفتم كلانتری یوسف آباد. از آنجا با كمیته نارمك تماس گرفتند. معلوم شد چنین چیزی نبوده و دروغ می گفته اند. بعدها فهمیدم كه موضوع طرح آدم ربایی از سوی منافقین بوده است. خدا رحمت كند كلاهدوز را ،‌اگر همان جا به ذهنش نمی رسید كه توطئه است، معلوم نبود چه پیش می آمد .

شهید یوسف کلاهدوز

[۴] موضوع : متفرقه ، هوشمندی


بعد از آخرین جلسه ای که در شادگان داشتیم، می خواستیم به آبادان برویم . من بودم و شهید کلاهدوز و شهید نامجو. توی هلی کوپتر، از شدت سر و صدا حرف همدیگر را نمی شنیدیم . گوشی ارتباط با خلبان در دست شهید نامجو بود .

بعد از مدتی ، در پایین دیدم عده ای دست تکان می دهند. آن قدر ارتفاعمان پایین بود که دیدیم چند نفر هم در آب شنا می کنند. به شهید نامجو گفتم الان کجاییم ؟

چند لحظه نقشه را نگاه کرد و به خلبان چیزی گفت .

دیدم سریع مسیر هلی کوپتر عوض شد. عاقبت در حیاط یک مدرسه نشستیم . خدمه هلی کوپتر رنگ از رخسارشان پریده بود. بعدها افراد ی که برای بردن ما به آبادان آمده بودند، گفتند که هلی کوپتر در خطوط دشمن و در تیررس آنها بوده است .

می گفتند مرتب به طرف شما تیراندازی می کردند. فهمیدم آن دست تکان دادنها برای این بوده است که همانجا فرود بیاییم . شهید کلاهدوز می گفت: « این بار هم از خطر جستیم، معلوم نیست دفعه دیگر با هم باشیم یا نه . »

دفعه دیگر با هم بودند و با هم رفتند و من ماندم .

شهید یوسف کلاهدوز

[۵]

موضوع : متفرقه ، هوشمندی


در گرما گرم مبارزه علیه طاغوت، هنگامی كه گروههای منافق ،‌كمونیستها و دیگر دست نشاندگان اجانب اقدام به غارت اسلحه و مهمات از پادگانها می كردند، هوشیارانه این توطئه را دریافت و تمام سعی خود را به كار بست تا تسلیحات پادگانها به وسیله آنها غارت نشود .

در نخستین روزهای پیروزی شنیدم كه اسلحه به دست گرفت و به حفاظت از ستاد مشترك ارتش پرداخت. وقتی ضرورت این كار را از او پرسیدم، گفت: « بعید نیست كه گروهكها، چپی ها و سلطنت طلبها بریزند و این مكان را به آتش بكشند و كل اطلاعات باقیمانده را از بین ببرند. من باید از اینها مراقبت كنم. فردای انقلاب به این مدارك نیاز است . »

از اینكه می دیدم خردمندانه چشم به فردایی روشن دوخته ،‌تحسینش می كردم. عشق پاسداری داشت؛ فرق نمی كرد پاسداری از حال باشد یا آینده !

شهید یوسف کلاهدوز

[۶]

موضوع : متفرقه ، هوشمندی



علاوه بر دقت در جزئیات امور ،‌نوعی وسعت دید جهانی هم داشت. می دانست كه آمریكا برای به شكست كشاندن انقلاب به آب و آتش خواهد زد. بنابراین، همان اوایل برای مواجهه با جنگهای داخلی احتمالی ، پیشنهاد آموزشهای پارتیزانی را مطرح كرد. جزواتی هم در این زمینه تهیه كرده بود تا در آموزش افراد مورد استفاده قرار گیرد .

ی ك بار گفت :‌«‌احتمال دارد با جنگهای داخلی روبرو شویم ،‌مسلماً در جنگهای داخلی بافنون چریكی سروكار خواهیم داشت و آموزش آنها برای سپاه ضرورت دارد .»

بعدها، دیدم غائله كردستان و گنبد و به دنبال آنها درگیری خوزستان پیش آمد، برایم ثابت شد استدلال او صحیح بوده و نیروهای آموزش دیده در آن روزها بسیار موفق بودند .

شهید یوسف کلاهدوز

کتاب هاله‌ای از نور، ص39

موضوع : متفرقه ، هوشمندی


در روزهای اول تشکیل سپاه، هر کدام از بچه ها چند جا مشغول بودند. به همین خاطر، بچه ها را به نظم دعوت می کرد و مثالی می زد که جالب بود. همیشه می گفت: «‌هر کدام از ما در چند جا فعالیت می کنیم و با عده زیادی ارتباط داریم . اگر قرار باشد مثلاً برای صد نفر صحبت کنیم، اگر فقط یک دقیقه تأخیر داشته باشیم، در حقیقت صد دقیقه وقت را از دست داده ایم . »

وقتی هم کسی از او در مورد لزوم نظم و فلسفه آن می پرسید، همیشه به دو چیز استناد می کرد: یکی رفتار معصومین (ع) و دیگر به احادیث و روایات .

شهید یوسف کلاهدوز

کتاب هاله‌ای از نور، ص120

موضوع : متفرقه ، وقت


در مصرف بیت المال وسواس خاصی داشت. در آن روزها، سركوبی گروههای ضد انقلاب كه در گوشه و كنار قد علم كرده بودند، باعث می شد خریدها با شتاب انجام شود. خاطرم هست، در یكی از جلسات وقتی لیست اقلام خریداری شده را نگاه كرد ،‌با دیدن بعضی از اقلام كه خرید آن ضروری نبود، برآشفته شد و با اعتراض گفت: « چه ضرورت دارد این چیزها از خارج خریداری شود و ارز مملكت صرف آنها بشود .»

شهید یوسف کلاهدوز

کتاب هاله‌ای از نور، ص44

موضوع : اجتماعی ، اسراف


جلسه داشتیم؛ بنی صدر هم آمده بود. راجع به غائله كردستان صحبت می كردیم . بعضی طوری حرف می زدند كه انگار تمام راهها بسته است. می گفتند. «‌نه از زمین می توانیم كاری كنیم نه از هوا. اصلاً در آنجا مجال جنبیدن نیست . »

كلاهدوز مدام سعی می كرد راهی بیابد ولی آنها تمام راهها را می بستند. تا اینكه ناراحت شد، برخاست و فریاد زد: «‌اگر شما به این نتیجه رسیدید، اگر فكر می كنید كه دیگر كاری از شما ساخته نیست، پس اینجا جمع شده اید كه چه غلطی بكنید ؟ !‌»

همیشه این صحنه جلوی چشمم است .

متعهد بود و از صمیم قلب سعی داشت تا مشكلات را به هر نحوی شده حل كند .

شهید یوسف کلاهدوز

کتاب هاله‌ای از نور، ص55

موضوع : اجتماعی ، اعتراض



همه فرماندهان جمع شدیم و از كار شكنی های بنی صدر گله كردیم . در كمال بردباری گفت: «‌ما وظایفی داریم و باید به آنها عمل كنیم . الان ایشان از نظر قانونی رئیس جمهور مملكت است و شما تا جا یی كه خلاف شرع نیست باید به دستوراتش عمل كنید . »

او نه تنها بردبار بود، بلكه به قانون و ولایت فقیه بسیار پایبند بودند .

همان روز، نیروها به او اعتراض كردند كه سلاح نداریم . جواب او را خوب به خاطر دارم. گفت: « قبول دارم كه شما تیر بار می خواهید، اما نداریم . ما كه نمی توانیم به خاطر كمبودها با انقلاب قهر كنیم . مشكل این است كه ما توان سی كیلو بار را داریم ولی سه هزار كیلو بار روی دوشمان گذاشته اند. تا كمر داریم باید بكشیم، وقتی كه كمرمان شكست ،‌دیگر تكلیف نداریم . اكنون كه توان داریم باید بكشیم . »

شهید یوسف کلاهدوز

کتاب هاله‌ای از نور، ص51

موضوع : اجتماعی ، اعتراض



هر وقت فرصتی می یافت، قرآن می خواند. به همه توصیه می کرد که قرآن بخوانند. روی میز کارش هم قرآن کوچکی گذاشته بود تا هر وقت فرصت تلاوت آن را پیدا نمی کرد، لااقل از دیدن آن بهره برد .

یک روز به اتاقش رفتم. در حال تلاوت قرآن بود. گفت: « تا میتوانیم باید روی قرآن کار کنیم و تشویق کنیم همه در مباحث عقیدتی و اخلاق ی شرکت کنند. هرچه در این زمینه ها کار کنیم، باز هم کم کار کرده ایم . ما نیازمند به قرآن و درک معارف عالی آیات الهی هستیم . »

شهید یوسف کلاهدوز

کتاب هاله‌ای از نور، ص104

موضوع : اجتماعی ، اوقات فراغت



یک روز به خانه آنها رفتم. مشغول کار بود. لایه ای از گرد چوب بر روی مژه هایش نشسته بود. گفتم: « یوسف ! نکند به تازگی شغل نجاری را برگزیده ای که این قدر خاک اره بر سر و صورتت نشسته ؟ !‌»

در حالی که انگشتان دستم را می فشرد، گفت: «‌حالا کجایش را دیدی ؟ بیا برویم داخل اتاق تا چیزهایی را نشان دهم که تا کنون ندیده ای ؟‌ »

به اتفاق وارد منزل شدیم . در میان راهرو، مقدار زیادی چوب، وسایل نجاری مثل: اره، چکش، دلر و مقداری میخ ریخته بود. در گوشه حیاط یک کمد نصفه کاره وجود داشت که داشت روی آن کار می کرد. در خانه هم چیزهای دیگری ساخته و گذاشته بود. عالی بودند، نتوانستم چیزی نگویم . دستی به پشتش زدم و گفتم: «‌تو خودت یک پا هنرمندی ، پس چرا این هنرت را پیش ما رو نمی کنی ؟‌ »

در آن روزها، به داشتن چنان دوستی افتخار می کردم. وسایلی که ساخته بود با وسایلی که نجارها می سازند، تفاوتی نداشت .

شهید یوسف کلاهدوز

کتاب هاله‌ای از نور، ص101

موضوع : اجتماعی ، اوقات فراغت
خطای یادکرد: برچسب <ref> وجود دارد اما برچسب <references/> پیدا نشد