شهید ابوالفضل مهرابی: تفاوت بین نسخهها
Kheyri9803 (بحث | مشارکتها) |
Shahid taefi (بحث | مشارکتها) |
||
| سطر ۱: | سطر ۱: | ||
| + | {{جعبه اطلاعات افراد نظامی | ||
| + | |نام فرد = ابوالفضل مهرابی | ||
| + | |تصویر = abolfazl-mehrabi.jpg | ||
| + | |توضیح تصویر = | ||
| + | |ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی | ||
| + | |شهرت = | ||
| + | |دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]] | ||
| + | |تولد = [[زادروزهای 3 فروردین|1341/01/03]] | ||
| + | |شهادت = [[الگو:شهدای 29 اسفند|1362/12/21]] | ||
| + | |وفات = | ||
| + | |مرگ = | ||
| + | |محل دفن = | ||
| + | |مفقود = | ||
| + | |جانباز = | ||
| + | |اسارت = | ||
| + | |نیرو = | ||
| + | |یگانهای خدمت = | ||
| + | |طول خدمت = | ||
| + | |درجه = | ||
| + | |سمتها = | ||
| + | |جنگها = | ||
| + | |نشانهای لیاقت = | ||
| + | |عملیات = | ||
| + | |فعالیتها = | ||
| + | |تحصیلات = | ||
| + | |تخصصها = | ||
| + | |شغل = | ||
| + | |خانواده = | ||
| + | }} | ||
| + | |||
| + | |||
ابوالفضل مهرابی | ابوالفضل مهرابی | ||
فرزند : رمضان | فرزند : رمضان | ||
نسخهٔ ۲۷ آذر ۱۳۹۸، ساعت ۱۵:۵۱
| ابوالفضل مهرابی | |
|---|---|
| | |
| ملیت | |
| دین و مذهب | مسلمان، شیعه |
| تولد | 1341/01/03 |
| شهادت | 1362/12/21 |
ابوالفضل مهرابی فرزند : رمضان متولد : 1341/01/03 در دامغان تحصیلات : زیر دیپلم تاهل : متاهل یگان: سپاه دامغان-لشکر17-گردان پیاده مدت حضور : 9 ماه مسئولیت : فرمانده گردان نوع عضویت : پاسدار نوع شغل : نظامی تاریخ شهادت : 1362/12/21 محل شهادت : جزیره مجنون عملیات : خیبر محل دفن : دامغان روستای محمد آباد
زندگینامه
در طلوع سوم فروردین ماه سال 1341 ه. ش در یکی از روستاهای جنوبی شهرستان دامغان و در جوار آستان مبارک امامزاده جعفر (ع) حومه محمد آباد در خانواده ای متدین و زحمتکش کودکی پا به عرصه گذاشت . بنا به عهد و سوگند والدین نامش را ابوالفضل نهادند .
دوران کودکی ابوالفضل با آزمون های سخت و دشواری به پایان رسید . از سال 44 به علت وجود نظام ارباب رعیتی و مشکلات اقتصادی به ناچار به کلاته محمدیه در چند کیلومتری آن کوچ کردند . شهید دوران تحصیلات ابتدائی را در روستای محمد آباد طی کرد ، سپس دوران راهنمایی را در مدرسه اروند رود ( شهید امینیان ) با موفقیت گذراند و در سال 57 و 58 در رشته تحصیلی گروه خدمات اداری و بازرگانی ثبت نام کرد .
شهید مهرابی در کنار کار به تحصیل نیز می پرداخت . وی با علاقه فراوانی درسش را دنبال می کرد . بارها اتفاق افتاد که در اثر پیاده روی از منزل تا مدرسه کفشهایش پاره و پاهایش مصدوم می شد . او با خنده خارهایی را که به درون پاهایش فرو می رفتند ، خارج می کرد و می گفت: مادر جان هر کس طاووس می خواهد جور هندوستان می کشد .
در سال 1357 نوای امام راحل را شنید و با نهضت پرشور اسلامی همراه شد و در بیداری مردم
روستا پیش قدم گردید. پس از پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی به کمک محرومین و مستضعفین شتافت .
او پس از فعالیت در گروه ضربت مبارزه با مواد مخدر بنا بر نیازی که می دید وارد سپاه شد .او از نیروهای مخلص ، فداکار و از هر حیث مدیری لایق و فرمانده ای جسور بود . سردار شهید مهرابی با چند نفر از برادران سپاه ، اردوگاه چشمه علی را راه انداری نمودند تا برادران بسیجی مقدمات آشنایی با اسلحه و سایر موارد رزمی را بدست آورند . شهید مهرابی در عملیاتهای مختلف از کردستان گرفته تا جنوب کشور از جمله والفجر مقدماتی ، کربلای یک ، بیت المقدس ، خیبر و ... شرکت داشتند . شهید مهرابی در اسفند ماه سال 1361 ازدواج کرد و ثمره این ازدواج یک فرزند دختر بود . سردار شهید ابوالفضل مهرابی در اسفند ماه سال 1362 در عملیات خیبر به فیض عظمای شهادت نائل آمد و پیکر پاکش در روستای محمد آباد به خاک سپرده شد . شهید مهرابی قبل از شهادت فرمانده گردان خط ، و توسط طرح لبیک در عملیات خیبر فرمانده تیپ استان از لشکر 17 علی ابن ابیطالب (ع) بود .
وصیت نامه
شما را به صبر دعوت می کنم و به یاد صحرای کربلا می اندازم . خدو شما می دانید که به زینب چه گذشت و ماهم تابع آن شیرزن می باشیم . باید این طور باشد . مگر اینکه دست از اسلام بردارید و باز قول به شما می دهم که اگر دست از اسلام هم بردارید شما را رها نکنند .
خاطرات
- خواهر شهيد
برادر شهيدم نقل مي كرد : ما 10 نفر بوديم كه براي گشت و شناسايي رفته بوديم . در هنگام بازگشت راه را گم كرديم . مدت 3 وز بود كه آب و غذا نداشتيم . بچه ها بسيار تشنه شده بودند به طوري كه پيراهن خود را بالا زده و روي سنگها دراز كشيده بودند و حضرت فاطمه زهرا (س) را صدا مي زدند . در همان بين يك خانم نقابدار با چادر عربي وارد آن منطقه شدند كه ما همه بلند شديم و پرسيديم : خانم ، شما چه كسي هستيد ؟
جواب دادند : « مگر شما مرا صدا نمي زديد . خب من مادرتان فاطمه زهرا هستم » .
در اين هنگام ايشان يك قمقمه آب را از زير چادرشان بيرون آوردند و به ما دادند و ما همه از آن آب خورديم و سيراب شديم
در حالي كه آن قمقمه پر از آب بود . سپس حضرت فرمودند : « راه اين است ، از اين راه برويد » و به ما نشان دادند .
وقتي از آن مسير رفتيم به نيروهاي خودي رسيديم . [۱]