شهید رضا عامری: تفاوت بین نسخهها
از دانشنامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
| سطر ۱: | سطر ۱: | ||
| − | نوجواني شهيد رضا عامري به سال اول دبيرستان که رسيد، مادرم يک کليد از روي کليد خونه ساخت و داد دستش که وقتي از مدرسه برگشت و يه وقت خونه نبوديم، پشت در نمونه. کليد ميانداخت به در، باز ميکرد و بعدش هم زنگ ميزد و بلند ميگفت: ياالله، ياالله؛ بعدش مياومد توي حياط. | + | نوجواني شهيد رضا عامري |
| + | به سال اول دبيرستان که رسيد، مادرم يک کليد از روي کليد خونه ساخت و داد دستش که وقتي از مدرسه برگشت و يه وقت خونه نبوديم، پشت در نمونه. کليد ميانداخت به در، باز ميکرد و بعدش هم زنگ ميزد و بلند ميگفت: ياالله، ياالله؛ بعدش مياومد توي حياط. | ||
اگر ما توي حياط نبوديم يا چيزي نميگفتيم، دم در ساختمان که ميرسيد، با کليد ميزد توي شيشه و دوباره ميگفت:ياالله. بعد وارد ميشد. ميگفت:«ميخوام خيالم راحت بشه نامحرم خونه نيست.» | اگر ما توي حياط نبوديم يا چيزي نميگفتيم، دم در ساختمان که ميرسيد، با کليد ميزد توي شيشه و دوباره ميگفت:ياالله. بعد وارد ميشد. ميگفت:«ميخوام خيالم راحت بشه نامحرم خونه نيست.» | ||
<ref>منبع: سفر بیست و پنجم، صفحه:24</ref> | <ref>منبع: سفر بیست و پنجم، صفحه:24</ref> | ||
| سطر ۵: | سطر ۶: | ||
نوجوانی شهيد رضا عامري | نوجوانی شهيد رضا عامري | ||
| − | مادر شهيد ميگويد:من نميدانستم هر وقت مي خواهد به مدرسه برود، با وضو ميرود؛ تا اين که چند بار توي حياط وقتي داشت وضو ميگرفت، ديدمش. بهش گفتم: مگر الآن وقت نمازه که داري وضو ميگيري؟! ميگفت:«ميدوني مادر! مدرسه عبادتگاهه؛ بهتره انسان هر وقت ميخواد مدرسه بره، وضو داشته باشه.» | + | مادر شهيد ميگويد:من نميدانستم هر وقت مي خواهد به مدرسه برود، با وضو ميرود؛ تا اين که چند بار توي حياط وقتي داشت وضو ميگرفت، ديدمش. بهش گفتم: مگر الآن وقت نمازه که داري وضو ميگيري؟! ميگفت:«ميدوني مادر! مدرسه عبادتگاهه؛ بهتره انسان هر وقت ميخواد مدرسه بره، وضو داشته باشه.» |
<ref>منبع: سفر بیست و پنجم، صفحه:26</ref> | <ref>منبع: سفر بیست و پنجم، صفحه:26</ref> | ||
موضوع : عبادی ، وضو | موضوع : عبادی ، وضو | ||
نوجوانی شهيد رضا عامري | نوجوانی شهيد رضا عامري | ||
| − | مادر شهيد ميگويد:من نميدانستم هر وقت مي خواهد به مدرسه برود، با وضو ميرود؛ تا اين که چند بار توي حياط وقتي داشت وضو ميگرفت، ديدمش. بهش گفتم: مگر الآن وقت نمازه که داري وضو ميگيري؟! ميگفت:«ميدوني مادر! مدرسه عبادتگاهه؛ بهتره انسان هر وقت ميخواد مدرسه بره، وضو داشته باشه.» | + | مادر شهيد ميگويد:من نميدانستم هر وقت مي خواهد به مدرسه برود، با وضو ميرود؛ تا اين که چند بار توي حياط وقتي داشت وضو ميگرفت، ديدمش. بهش گفتم: مگر الآن وقت نمازه که داري وضو ميگيري؟! ميگفت:«ميدوني مادر! مدرسه عبادتگاهه؛ بهتره انسان هر وقت ميخواد مدرسه بره، وضو داشته باشه.» |
منبع: سفر بیست و پنجم، صفحه:26 | منبع: سفر بیست و پنجم، صفحه:26 | ||
موضوع : اجتماعی ، تحصیل | موضوع : اجتماعی ، تحصیل | ||
نوجواني شهيد رضا عامري | نوجواني شهيد رضا عامري | ||
| − | به سال اول دبيرستان که رسيد، مادرم يک کليد از روي کليد خونه ساخت و داد دستش که وقتي از مدرسه برگشت و يه وقت خونه نبوديم، پشت در نمونه. کليد ميانداخت به در، باز ميکرد و بعدش هم زنگ ميزد و بلند ميگفت: ياالله، ياالله؛ بعدش مياومد توي حياط. | + | به سال اول دبيرستان که رسيد، مادرم يک کليد از روي کليد خونه ساخت و داد دستش که وقتي از مدرسه برگشت و يه وقت خونه نبوديم، پشت در نمونه. کليد ميانداخت به در، باز ميکرد و بعدش هم زنگ ميزد و بلند ميگفت: ياالله، ياالله؛ بعدش مياومد توي حياط. |
اگر ما توي حياط نبوديم يا چيزي نميگفتيم، دم در ساختمان که ميرسيد، با کليد ميزد توي شيشه و دوباره ميگفت:ياالله. بعد وارد ميشد. ميگفت:«ميخوام خيالم راحت بشه نامحرم خونه نيست.» | اگر ما توي حياط نبوديم يا چيزي نميگفتيم، دم در ساختمان که ميرسيد، با کليد ميزد توي شيشه و دوباره ميگفت:ياالله. بعد وارد ميشد. ميگفت:«ميخوام خيالم راحت بشه نامحرم خونه نيست.» | ||
| سطر ۲۲: | سطر ۲۳: | ||
منبع نرم افزار نشانه ، کانون فاطمه الزهرا شهرضا | منبع نرم افزار نشانه ، کانون فاطمه الزهرا شهرضا | ||
| + | |||
| + | |||
| + | |||
| + | ==پانویس== | ||
| + | <references/> | ||
نسخهٔ ۲۹ آذر ۱۳۹۸، ساعت ۱۳:۱۷
نوجواني شهيد رضا عامري
به سال اول دبيرستان که رسيد، مادرم يک کليد از روي کليد خونه ساخت و داد دستش که وقتي از مدرسه برگشت و يه وقت خونه نبوديم، پشت در نمونه. کليد ميانداخت به در، باز ميکرد و بعدش هم زنگ ميزد و بلند ميگفت: ياالله، ياالله؛ بعدش مياومد توي حياط.
اگر ما توي حياط نبوديم يا چيزي نميگفتيم، دم در ساختمان که ميرسيد، با کليد ميزد توي شيشه و دوباره ميگفت:ياالله. بعد وارد ميشد. ميگفت:«ميخوام خيالم راحت بشه نامحرم خونه نيست.» [۱] موضوع : عبادی ، حیا و عفاف
نوجوانی شهيد رضا عامري
مادر شهيد ميگويد:من نميدانستم هر وقت مي خواهد به مدرسه برود، با وضو ميرود؛ تا اين که چند بار توي حياط وقتي داشت وضو ميگرفت، ديدمش. بهش گفتم: مگر الآن وقت نمازه که داري وضو ميگيري؟! ميگفت:«ميدوني مادر! مدرسه عبادتگاهه؛ بهتره انسان هر وقت ميخواد مدرسه بره، وضو داشته باشه.»
[۲] موضوع : عبادی ، وضو
نوجوانی شهيد رضا عامري
مادر شهيد ميگويد:من نميدانستم هر وقت مي خواهد به مدرسه برود، با وضو ميرود؛ تا اين که چند بار توي حياط وقتي داشت وضو ميگرفت، ديدمش. بهش گفتم: مگر الآن وقت نمازه که داري وضو ميگيري؟! ميگفت:«ميدوني مادر! مدرسه عبادتگاهه؛ بهتره انسان هر وقت ميخواد مدرسه بره، وضو داشته باشه.»
منبع: سفر بیست و پنجم، صفحه:26 موضوع : اجتماعی ، تحصیل
نوجواني شهيد رضا عامري
به سال اول دبيرستان که رسيد، مادرم يک کليد از روي کليد خونه ساخت و داد دستش که وقتي از مدرسه برگشت و يه وقت خونه نبوديم، پشت در نمونه. کليد ميانداخت به در، باز ميکرد و بعدش هم زنگ ميزد و بلند ميگفت: ياالله، ياالله؛ بعدش مياومد توي حياط.
اگر ما توي حياط نبوديم يا چيزي نميگفتيم، دم در ساختمان که ميرسيد، با کليد ميزد توي شيشه و دوباره ميگفت:ياالله. بعد وارد ميشد. ميگفت:«ميخوام خيالم راحت بشه نامحرم خونه نيست.»
موضوع : متفرقه ، نوجوانی [۳]
منبع نرم افزار نشانه ، کانون فاطمه الزهرا شهرضا