ویرایشها
صفحهای جدید حاوی «نوجواني شهيد بختيار احمدي زمان شاه بود. همه سر صف ايستاده بوديم که چند نفر با...» ایجاد کرد
نوجواني شهيد بختيار احمدي
زمان شاه بود. همه سر صف ايستاده بوديم که چند نفر با کارتنهاي موز و کيک، وارد مدرسه شدند. قبل از اين که موز و کيک به هر نفر بدهند، ازش ميپرسيدند: «طرفدار شاهي يا خميني؟!» اگه ميگفت شاه، بهش ميدادند. نوبتش که شد ديدم با چهرهي سرخ شده، کيک و موز را گرفت، زد زمين و با فرياد گفت:«نه موز و کيکتون رو ميخوام، نه اون شاه نادونتون رو؛ من عاشق امام هستم.» بعدش هم از مدرسه دويد بيرون. مادرش ميگفت: اون روز بعد از مدرسه، رفت هر چي پول توجيبي داشت، داد عکس امام خريد و آورد خونه و با سنجاق چسبوند روي سينهاش.
منبع: گلاب سیاه، صفحه:8
موضوع : سیاسی ، امام خمینی
نوجواني شهيد بختيار احمدي
زمان شاه بود. همه سر صف ايستاده بوديم که چند نفر با کارتنهاي موز و کيک، وارد مدرسه شدند. قبل از اين که موز و کيک به هر نفر بدهند، ازش ميپرسيدند: «طرفدار شاهي يا خميني؟!» اگه ميگفت شاه، بهش ميدادند. نوبتش که شد ديدم با چهرهي سرخ شده، کيک و موز را گرفت، زد زمين و با فرياد گفت:«نه موز و کيکتون رو ميخوام، نه اون شاه نادونتون رو؛ من عاشق امام هستم.» بعدش هم از مدرسه دويد بيرون. مادرش ميگفت: اون روز بعد از مدرسه، رفت هر چي پول توجيبي داشت، داد عکس امام خريد و آورد خونه و با سنجاق چسبوند روي سينهاش.
منبع: گلاب سیاه، صفحه:8
موضوع : متفرقه ، نوجوانی
منبع نرم افزار نشانه ، کانون فاطمه الزهرا شهرضا
زمان شاه بود. همه سر صف ايستاده بوديم که چند نفر با کارتنهاي موز و کيک، وارد مدرسه شدند. قبل از اين که موز و کيک به هر نفر بدهند، ازش ميپرسيدند: «طرفدار شاهي يا خميني؟!» اگه ميگفت شاه، بهش ميدادند. نوبتش که شد ديدم با چهرهي سرخ شده، کيک و موز را گرفت، زد زمين و با فرياد گفت:«نه موز و کيکتون رو ميخوام، نه اون شاه نادونتون رو؛ من عاشق امام هستم.» بعدش هم از مدرسه دويد بيرون. مادرش ميگفت: اون روز بعد از مدرسه، رفت هر چي پول توجيبي داشت، داد عکس امام خريد و آورد خونه و با سنجاق چسبوند روي سينهاش.
منبع: گلاب سیاه، صفحه:8
موضوع : سیاسی ، امام خمینی
نوجواني شهيد بختيار احمدي
زمان شاه بود. همه سر صف ايستاده بوديم که چند نفر با کارتنهاي موز و کيک، وارد مدرسه شدند. قبل از اين که موز و کيک به هر نفر بدهند، ازش ميپرسيدند: «طرفدار شاهي يا خميني؟!» اگه ميگفت شاه، بهش ميدادند. نوبتش که شد ديدم با چهرهي سرخ شده، کيک و موز را گرفت، زد زمين و با فرياد گفت:«نه موز و کيکتون رو ميخوام، نه اون شاه نادونتون رو؛ من عاشق امام هستم.» بعدش هم از مدرسه دويد بيرون. مادرش ميگفت: اون روز بعد از مدرسه، رفت هر چي پول توجيبي داشت، داد عکس امام خريد و آورد خونه و با سنجاق چسبوند روي سينهاش.
منبع: گلاب سیاه، صفحه:8
موضوع : متفرقه ، نوجوانی
منبع نرم افزار نشانه ، کانون فاطمه الزهرا شهرضا