حاج احمد آمد طرف بچهها. از دور پرسید «چی شده؟» یک نفر آمد جلو و گفت «هرچی بهش گفتیم مرگ بر صدام بگه،نگفت.به امام توهین کرد،من هم زدم توی صورتش.»حاجی یک سیلی خواباند زیر گوشش.
ـ کجای اسلام داریم که می تونید اسیر رو بزنید؟! اگه به امام توهین کرد، یه بحث دیگهس.تو حق نداشتی بز نیش.<ref>یادگاران، ج 9، ص 26</ref>
*نان و پنیر
همراه ما کشیده بود عقب. باید یک کم استراحت میکردیم و دوباره میرفتیم جلو.
قوطی کنسرو را باز کردم و گرفتم طرف حاجی.
نگاهم کرد. گفت «شما بخور ین.من خوراکی دارم.»
دست مالش را باز کرد. نان و پنیری بود که چند روز قبل داده بودند.<ref>یادگاران، ج 9، ص 25</ref>
==آثار ==
این متن دفاعیه تنها دستنوشته مدون و دارای ابتدا و انتهای باقی مانده از حاج احمد است. تاریخ نگارش این متن باید پاییز 1357 باشد: