ویرایشها
خاطرات:
در روزهائیکه اسد الله به [[شهادت ]]رسیده بود اما هنوز خبر شهادتش را به ما نداده بودند مادرم خواب دیده بود که ،برادرم در حالیکه سوار بر [[اسبی سفید ]] است آمده و پیراهن سفید و زیبائی هم بر تن دارد اما از ناحیه شکم [[مجروح ]] است بعد مادرم از اسد الله سوال می کند که چه شده چرا مجروح هستی و او می گوید نگران نباش چیزی نیست بعد که مادرم از خواب بیدار می شود . می گوید اسدالله حتما به [[شهادت ]]رسیده است وروز بعدش خبر شهادت برادرم را آوردند . راوی زینب ببرخان زاده <ref>[http://%20http://yaranereza.ir/ShowMemory.aspx?MID=41350 سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references />