*دست نوشته
شب یازدهم محرم بود، دستور حمله رسید، ساعت ۲ نصف شب برای راز و نیاز با خداوندمنان از چادر بیرون آمدم، فکر می کردم اولین نفر هستم، اما وقتی از چادر بیرون آمدم، دشت، دشت امام زمان ( عج ) شده بود و همه جا رزمندگان به سجده رفته و با خدای خود زمزمه می کردند . اصلا باورش غیر ممکن بود که این شیران روز چگونه زاهدان و عابدان شب اند . فردای آن، هنگام نماز بود، وضو گرفتیم، ماشین های کمپرسی از راه رسیدند، تا رزمنده ها را به خط مقدم و برای عملیات انتقال دهند . همه در حال خداحافظی با یکدیگر بودند، به شهید محمد صارمی رسیدم، با او خداحافظی کردم، گفتم : صارمی چه پیامی برا ی خانواده ات داری؟ گفت : هیچی، همه چیز را در وصیت نامه گفته ام . آمدم از او جدا شوم، گفت : عباس خیلی عجله داری؟ معلوم بود حاضر نیست بین ما جدایی بیفتد، اما چه کنم که من به درجه ای که او رسیده بود، نرسیده بودم . شهید شکراله عباسی شهرستانکی<ref>[http://khatesorkh.ir/index.php?martyr_id=1300 پایگاه اطلاع رسانی سرداران و ۳۰۰۰شهید استان قزوین] </ref>
منبع : پایگاه اطلاع رسانی سرداران و 3000 شهید استان قزوین==پانویس== http:<references//khatesorkh.ir/index.php?martyr_id=1300 =>= ردهها ==
{{ترتیبپیشفرض:شکرالله_عباسی شهرکی}}
[[رده: شهدا]]