شهید علی ماهانی: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
(زندگینامه)
سطر ۱۴: سطر ۱۴:
  
 
منبع نرم افزار نشانه ، کانون فاطمه الزهرا شهرضا
 
منبع نرم افزار نشانه ، کانون فاطمه الزهرا شهرضا
 +
 +
==خاطرات==
 +
 +
*احترام والدین
 +
 +
یک بار هم نشد حرمت موی سفید ما را بشکند یا بیسوادی ما را به رخمان بکشد.
 +
از اتاق که وارد می شدم از جا نیم خیز می شد. اگر بیست بار هم می رفتم و می آمدم بلند می شد.
 +
می گفتم: علی جان مگه من غریبه هستم؟ چرا به خودت زحمت می دی؟
 +
می گفت: «احترام به والدین دستور خداست.» یک روز که خانه نبودم، از جبهه آمده بود. دیده بود یک مشت لباس نشُسته گوشه ی حیاطه، همه را شسته بود و انداخته بود روی بند.
 +
وقتی رسیدم، بهش گفتم: الهی بمیرم برات مادر، تو با یک دست چطوری این همه لباس را شستی؟ گفت: اگه دو دست هم نداشتم باز هم وجدانم قبول نمی کرد من اینجا باشم و تو زحمت شستن لباس¬ها را بکشی!
 +
 +
منبع:نماز، ولایت، والدین، ص83
  
 
== رده‌ها ==
 
== رده‌ها ==

نسخهٔ ‏۷ دی ۱۳۹۸، ساعت ۱۷:۱۸

زندگینامه

نوجواني شهيد علي ماهاني يک بار هم نشد حرمت موي سفيد ما را بشکند يا بي سوادي ما را به رخمان بکشد. هر وقت وارد اتاق مي‌شدم، نيم‌خيز هم که شده، از جاش بلند مي‌شد. اگر بيست بار هم مي‌رفتم و مي‌آمدم، بلند مي‌شد. مي‌گفتم:علي جان، مگه من غريبه هستم؟ چرا به خودت زحمت مي‌دي؟ مي‌گفت:«احترام به والدين، دستور خداست.» يک روز که خانه نبودم، از جبهه آمده بود. ديده بود يک مشت لباس نشسته گوشه‌ي حياطه، همه را شسته بود و انداخته بود روي بند. وقتي رسيدم، بهش گفتم: الهي بميرم برات مادر، تو با يک دست، چطوري اين همه لباس رو شستي؟ گفت:«اگه دو دست هم نداشتم، باز هم وجدانم قبول نمي‌کرد من اين جا باشم و تو، زحمت شستن لباس‌ها را بکشي! منبع: نماز، ولایت، والدین، صفحه:83 موضوع : خانواده ،‌ والدین

نوجواني شهيد علي ماهاني يک بار هم نشد حرمت موي سفيد ما را بشکند يا بي سوادي ما را به رخمان بکشد. هر وقت وارد اتاق مي‌شدم، نيم‌خيز هم که شده، از جاش بلند مي‌شد. اگر بيست بار هم مي‌رفتم و مي‌آمدم، بلند مي‌شد. مي‌گفتم:علي جان، مگه من غريبه هستم؟ چرا به خودت زحمت مي‌دي؟ مي‌گفت:«احترام به والدين، دستور خداست.» يک روز که خانه نبودم، از جبهه آمده بود. ديده بود يک مشت لباس نشسته گوشه‌ي حياطه، همه را شسته بود و انداخته بود روي بند. وقتي رسيدم، بهش گفتم: الهي بميرم برات مادر، تو با يک دست، چطوري اين همه لباس رو شستي؟ گفت:«اگه دو دست هم نداشتم، باز هم وجدانم قبول نمي‌کرد من اين جا باشم و تو، زحمت شستن لباس‌ها را بکشي! منبع: نماز، ولایت، والدین، صفحه:83 موضوع : متفرقه ، نوجوانی

منبع نرم افزار نشانه ، کانون فاطمه الزهرا شهرضا

خاطرات

  • احترام والدین

یک بار هم نشد حرمت موی سفید ما را بشکند یا بیسوادی ما را به رخمان بکشد. از اتاق که وارد می شدم از جا نیم خیز می شد. اگر بیست بار هم می رفتم و می آمدم بلند می شد. می گفتم: علی جان مگه من غریبه هستم؟ چرا به خودت زحمت می دی؟ می گفت: «احترام به والدین دستور خداست.» یک روز که خانه نبودم، از جبهه آمده بود. دیده بود یک مشت لباس نشُسته گوشه ی حیاطه، همه را شسته بود و انداخته بود روی بند. وقتی رسیدم، بهش گفتم: الهی بمیرم برات مادر، تو با یک دست چطوری این همه لباس را شستی؟ گفت: اگه دو دست هم نداشتم باز هم وجدانم قبول نمی کرد من اینجا باشم و تو زحمت شستن لباس¬ها را بکشی!

منبع:نماز، ولایت، والدین، ص83

رده‌ها