تشرف من در عتبات تقريبا هفت سال شد. بعد مراجعت به اصفهان نمودم. در مدرسه جده كوچك مدرسه اي است به اين اسم در اصفهان، مشغول تدريس فقه و اصول شدم به ترتيبي كه فعلا هم در مدرسه سپهسالار مشغولم و از خداوند توفيق مي خواهم كه به همين قسم بقيه عمر را مشغعول باشم بعد از مراجعت از عتبات، در اصفهان فقط از امورات اجتماعي مباحثه و تدريس را اختيار كرده بودم تا زمان انقلاب استبداد به مشروطه،مجبوراً اوضاع ديگري پيش آمد كه مي توان گفت (اتسع الخرق علي الراقع) بر حسب امر حجج اسلام عتبات عاليات و دعوت دوره دوم مجلس شوراي ملي به عنوان طراز اول نظارت مجلس شوراي ملي به تهران آمدم و دوره هاي مجلس را تا حال ادارك كرده ام. ديدني ها را ديده ايد و شنيده ها را شنيده ايد. در مدت چند سال انقلاب از جمله وقايعي كه بر من روي داده دو سال مهاجرت است با مجاهدين ايراني در جنگ عمومي كه به مسافرت عراق عرب و
]][[سوريه]] و اسلامبول منتهي شد كه تفصيل آن را مجالي بايد و نيز دو دفعه مورد حمله شدم، يكي در اصفهان كه در مدرسه جده بزرگ و در وسط روز چهار تير تفنگ به من انداختند، ولي موفق نشدند و آنها را تعقيب نكردم و مرتبه دوم سال گذشته بود كه جنب مدرسه سپهسالار، اول آفتاب كه به جهت تدريس به مدرسه مي رفتم، در همين ايام تقريبا ده نفر مرا احاطه نمودند في الحقيقه تيرباران كردند. از تيرهاي زياد كه انداختند چهارعدد كاري شد. سه عدد به دست چپ، مقارن پهلو جنب همديگر زير مرفق و بالاي مرفق و زير شانه. حقيقتا تيراندازان قابلي بودند. در هدف كردن قلب خطا نكردند، ولي مشيت الله سبب را
بي اثر نمود. يك عدد هم به مرفق دست راست خورد.