==زندگینامه==
ماشین، جلوی [[سنگر ]] فرماندهی ایستاد. آقا مهدی در ماشین را باز کرد. ته آیفا یک افسر عراقی نشسته بود. پیاده اش کردند. ترسیده بود. تا تکان می خوردیم.، سرش را با دست هایش می گرفت. آقا مهدی باهاش دست داد و دستش را ول نکرد. رفتند پنج شش متر آن طرف تر. گفت برایش کمپوت ببریم. چهار زانو نشسته بوند روی زمین و عربی حرف می زند. تمام که شد گفت «ببرید تحویلش بدید. » بی چاره گیج شده بود باورش نمی شد این فرمانده لشکر باشد. تا آیفا از مقر برود بیرون، یک سره به مهدی نگاه می کرد.
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 42
موضوع : اخلاقی ، رفتار با اسرا
خرید عقدمان یک حلقه ی نهصد تومانی بود برای من. همین و بس. بعد از عقد، رفیم حرم. بعدش گل زار شهدا. شب هم شام خانه ی ما. صبح زود مهدی برگشت [[جبهه]].
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 15
موضوع : اخلاقی ، ساده زیستی
موضوع : اخلاقی ، شجاعت
سرتاسرِ جزیره را دودِ [[انفجار ]] گرفته بود. چشم چشم را نمی دید. به یک [[سنگر ]] رسیدیم. جلوش پر بود از آذوقه. پرسیدیم «اینا چیه؟»گفتند«هیچ کس نمی تونه آذوقه ببره جلو. به دمتری نرسیده، می زننش. » زین الدین پشت موتور، جعفری هم ترکش، رسیدند. چند تا بسته آذوقه برداشتند و رفتند جلو. شب نشده، دیگر چیزی باقی نمانده بود.
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 37
موضوع : اخلاقی ، شجاعت
موضوع : اخلاقی ، عصبانیت
توی خط مقدم. داشتم [[سنگر ]] می کندم. چند ماهی بود مرخصی نرفته بودم. ریش و مویم حسابی بلند شده بود. یک دفعه دیدم دل آذر با فرمانده لشکر می آیند طرفم، آمدند داخل [[سنگر]]. اولین باری بود که حاج مهدی را از نزدیک می دیدم. با خنده گفت:«چند وقته نرفته ای مرخصی؟ لابد با این قیافه، توی خونه رات نمی دن. » بعد قیچی دل آذر را گرفت و همان جا شروع کرد به کوتاه کردن موهام. وقتی تمام شد، در گوش دل آذر یک چیزی گفت و رفت. بعد دل آذر گفت:«وسایلتو جمع کن. باید بری مرخصی. » گفتم«آخه. . . » گفت «دستور فرمانده لشکره. »
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 27
موضوع : اخلاقی ، نظافت
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 69
موضوع : اخلاقی ، نظافت
داشت سخنرانی می کرد، رسید به نظم. گفت:«ما اگر تکنولوژی جنگی [[عراق ]] را نداریم، اگر آن هواپیماهای بلند پرواز شناسایی را نداریم، لااقل می توانیم در جنگمان نظم داشته باشیم. امروز کسی که سپاهی ست و شلوار فرم را با پیراهن شخصی می پوشد، یا با لباس سپاه کفش عادی می پوشد، به نظم جنگ اهانت کرده. از این چیزای جزئی بگیر بای تا مهم ترین مسائل. »
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 24
موضوع : اخلاقی ، نظم
موضوع : اخلاقی ، کمک به دیگران
مهدی بیست ساله، دست خالی، توی خط خرمشهر، [[خرمشهر]]، گیر داده به سرهنگِ فرمانده که «چرا هیچ کاری نمی کنین؟ یه اسلحه به من بدید برم حساب این عراقیها رو برسم. »سرهنگ دست می گذارد روی شانه ی مهدی و می گوید:«صبر کن آقا جون. نوبت شما هم می رسه. » مهدی می گوید:«پس کی؟ عراقی ها دارن می رن طرف [[آبادان]] . » سرهنگ لب خندی می زند و می دود سراغ [[بی سیم]] . [[گلوله ]] های فسفری که بالای سر عراقی ها می ترکد، فکر می کنند ایران شیمیایی زده. از تانک هایشان می پرند پایین و پا می گذارند به فرار.
حالا اگه می خوای، برو یه اسلحه بردار و حسابشونو برس. وقتی فرمانده شد، تاکتیک جنگی آن قدر برایش مهم بود که آموزش لشکر 17، بین همه ی لشکرها زبان زد شده بود.
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 7
موضوع : اجتماعی ، تفریح
عملیات که تمام می شد، نوبت مرخصی ها بود. بچه ها برمی گشتند پیش خانواده هایشان. اما تازه اول کار زین الدین بود. برای تعاون شهرها پیغام می فرستاد که خانواده های شهدا را جمع کنند می رفت برایشان صحبت می کرد؛ از عملیات، از کار هایی که بچه هایشان کرده بودند، از [[شهید ]] شدنشان.
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 45
موضوع : اجتماعی ، خانواده شهدا
موضوع : اجتماعی ، عیادت از مریض
او فرمانده بود و من مسئول آموزش لشکر. قبلش، سه چهار سالی با هم رفیق بودیم. همه ی بچه ها هم خبر داشتند، با این حال، وقتی قرار شد چند روز قبل از [[عملیات خیبر، خیبر]] ، حسن پور و جواد دل آذر برای شناسایی بروند جلو، مرا هم با آنها فرستاد؛ سیزده کیلومتر مسیر بود روی آب. دستورش قاطع بود جای چون و چرا باقی نمی گذاشت. از پله پایین رفتیم و سوار قایق شدیم. چشمم بهش افتاد بغض کرده بود، از همان بغض های غریبش.
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 28
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی
جزیره را گرفته بودیم. اما تیر اندازی عراقی ها بد جوری اذیت می کرد. اصلا احساس امنیت و آرامش نمی کردیم. سرِ ظهر بود که آمد. یک [[کلاشینکف ]] توی دستش بود نشست توی سنگر، جلوی دید مستقیم عراقی ها. نشانه می گرفت و می زد. یک دفعه برگشت طرفمان، گفت«هر یک تیری که زدن، دو تا جوابشونو می دین. » همان شد.
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 39
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی
اول من دیدمش. با آن [[کلاه خود ]] روی سرش، و [[آرپی جی ]] روی شانه اش مثل نیروهایی شده بود که می خواستند بروند جلو. به فرمانده گردانمان گفتم. صدایش کرد «حاج مهدی!» برگشت. گفت«شما کجا می رین؟» گفت«چه فرقی می کنه؟ فرمانده که همه ش نباید بشینه تو سنگر. منم با این دسته می رم جلو. »
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 40
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی
بعد خیبر، [[خیبر]] ، دیگر کسی از فرمانده گردان ها و معاون ها شان باقی نمانده بود؛ یا شهید شده بودند، یا مجروح. با خودم گفتم«بندی خدا حاج مهدی. هیچ کس رو نداره. دست تنها مونده. » رفتم دیدنش. فکر می کردم وقتی ببینمش، حسابی تو غمه. از در [[سنگر ]] فرماندهی رفتم تو. بلند شد. روی سرو صورتش خاک نشسته بود، روی لبش هم خنده ؛ همان خندی همیشگی. زبانم نگشت بپرسم«با گردان های بی فرماندهت می خواهی چه کنی؟»
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 41
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی
چند تا سرباز، از [[قرارگاه ]] [[ارتش ]] [[مهمات ]] آورده اند. دو ساعت گذشته و هنوز یک سوم تریلی هم خالی نشده، عرق از سر و صورتشان می ریزد. یک [[بسیجی ]] لاغر و کم سن و سال می آید طرفشان. خسته نباشیدی می گوید و مشغول می شود. ظهر است که کار تمام می شود. سربازها پی فرمانده می گردند تا رسید را امضا کند. همان بندی خدا، عرق دستش را با شلوار پاک می کند، رسید را می گیرد و امضا می کند.
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 43
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی