ویرایش‌ها

شهید مصطفی ردانی پور - بخش اول

۱۰۹ بایت اضافه‌شده، ‏۲۴ دی ۱۳۹۸، ساعت ۰۱:۴۶
بسم الله الرحمن الرحیم
یک مینی بوس طلبه برای تبلیغ هرکدام با یک ساک پر از اعلامیه و عکس امام، پخش شدیم توی روستاها. قرار بود ده شب سخنرانی کنیم؛ از اول محرم تاشب عاشورا. هر شب از شریف امامی، شب عاشورا باید از شاه می گفتیم. توی همه ی روستا ها هم آهنگ عمل می کردیم. مصطفی ده بالا بود. خبر ها اول به او می رسید. پیغام داده بود « باید از مردم امضا بگیریم. یه طومار درست کنیم؛ بفرستیم قم برای حمایت از امام. » شب ها بعد از سخنرانی امضاها را جمع می کردیم. شب پنجم [[ساواک ]] خبر دار شد. مجبور شدیم فرار کنیم .
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 16
موضوع : اجتماعی ، تبلیغ
موضوع : اجتماعی ، تحصیل
« بچه ها! کسی حق نداره پاشو توی خونه های مردم بذاره. نماز هم تو خونه های مردم نخونید. شاید راضی نباشن. » تازه رسیده بودیم جنوب؛ [[پایگاه ]] [[منتظران شهادت ]] و بعد [[دارخوین]]. شصت هفتاد نفری می شدیم. با دو تا [[سیمرغ ]] و چندت [[تیرباری ]] که باخودمان آورده بودیم. برای خودمان گردانی شده بودیم. هنوز عراقی ها معلوم نبودند، ولی مردم خانه ایشان را ول کرده بودند. درها باز، وسایل دست نخورده، همه چی را گذاشته بودند و رفته بودند. مصطفی می گفت « مردم که نمی دونند ما اومدیم این جا. خوب نیست بی خبر سرمون رو بندازیم پایین، بریم تو .
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 25
موضوع : اجتماعی ، حق الناس
مینی بوس پر شده بود. – آقا مصطفی امروز کجاها می ریم؟ - خانواده هایی که تازه [[شهید ]] دادند و شش هفت تایی می شند. شام هم همه تون مهمون من .
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 52
موضوع : اجتماعی ، خانواده شهدا
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی
مچاله شده بودند بیخ خاکریز، انگار نه انگار که شب عملیات است. هرچه داد و بید داد کردیم که « این چه وضعیه. نشسته ین این جا که چی ؟ بلند شین یه کاری بکنید. . . . » تکان می خوردند. می گفتند « فرمندنداریم. بدون [[فرمانده ]] که نمی شه رفت جلو. » بلند گوی تبلیغات چی را گرفت. جمعشان کرد. برایاشن سخنرانی کرد؛ زیر آتش. فرمانده برایشان گذاشت. آرپی جی را گرفت دستش و گفت « نترسید. ببینید. این طوری می زنند. »یکی از تانکها را نشانه گرفت. بچه ها که از خاکریز سرازیر شدند، نگرانشان بود. چشم ازشان بر نمی داشت .
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 58
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی
سرهنگ بود. [[سرهنگ ]] زمان شاه خدمت کرده بود. اهل نماز و دعا نبود. مصطفی راکه می دید؛ سلام [[نظامی ]] می داد. هر دو فرمانده بودند. مصطفی که دعا می خواند، می آمد یک گوشه می نشست. روضه خواندنش را دوست داشت. چراغ ها که خاموش می شد، کسی کسی رانمی دید. قنوت گرفته بود. سرش را انداخته بود پایین، گریه می کرد. یادش رفته بود فرمانده است. بلند بلند گریه می کرد. می گفت « همه ی این ها را از مصطفی دارم .
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 68
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی
از یک گردان، شانزدنفر برگشته بودند؛ فقط. جنازه ها را هم نتوانسته بودند برگدانند. بچه ها جمع شده بودند پشت خاکریز، بق کرده بودند، می گفتند « چه جوری برگردیم؟ به خانواده هاشون چی بگیم؟ یا جنازه ها ی بچه ها را بکشین عقب با هم برگردیم، یا ما هم همین جا می مونیم. » فقط یک جمله به شان گفت« برید، بیاید؛ که فتح بزرگی تو راهه. » چند ماه بعد، توی عملیات [[فتح المبین، المبین]] ، بچه ها یاد حرف های مصطفی افتاده بودند .
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 70
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی
پس آر پی جی کو؟ - آقا مصطفی فعلا ما اومدیم شناسایی، دیدم دست و پاگیره، گذاشتمش لب جاده. – حالا دیگه وسط دو تا صف [[تانک ]]با این [[ژ-3 ]] ها نمی شه کاری هم کرد. آرم [[سپاه ]] رو از لباس هاتون بکنید. هرچی مدرک و کارت شناسایی هم دارید، در بیارید چال کنید. فقط خدا به دادمون برسه. سرش را انداخته بود پاین و تند تند و جعلنا می خواند. از عقب یک [[گلوله ]] ی [[آرپی جی ]] خورد به یکی از تانک ها ؛ مسیرشان را عوض کرند. حالا مصطفی جان گرفته بود. پرید لب جاده آرپی جی را برداشت. دنبال تانک ها می دوید. سه تایشان را زد. بعد هم آمد نشست که خوب حسابشون رو رسیدیم .
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 26
موضوع : اجتماعی ، مبارزه
بچه ها توی محاصره گیر کرده بودند. طاقت نداشت. این پا آن پا می کرد. نمی توانست بماند. باید خودش را می رساند. پرید پشت [[نفربر ]] و گفت « هرچی [[مهمات ]] دم دست داریم بریزید بالا. » پر که شد، معطل نکرد. گازش را گرفت و رفت. وقتی به هوش آمد، افتاده بود وسط خاکریز. بدنش تیر می کشید. یک نگاه به دور و برش انداخت. نفربر پر از گلوله و [[موشک ]] آر پی جی سوخته بود و از چهار ستونش دود بلند می شد. هر چه فکر کرد، نفهمید چه طور از نفربر پرت شده بیرون. دست به بدنش کشید سالم بود؛ سالمِ سالم .
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 27
موضوع : اجتماعی ، مبارزه
یک دستی [[اسلحه ]] را برداشت و راه افتاد. [[جنگ ]] تن به تن بود. یکی با سر نیزه عراقی ها را می زد، یکی با [[کلاه آهنی]]. تاریک بود. و همه قاطی شده بودند. یک دستش توی گچ بود. هم می جنگید. هم فریاد می کشید «این جا کربلاست. یا حسین بگید بجنگید. دست های ابوالفضل کمکتون می کنه .
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 42
موضوع : اجتماعی ، مبارزه
[[تیر ]] خورده بود. مهماتش تمام شده بود. افتاده بود کنار جاده. بلندش کردم. انداختمش روی شانه ام. از زمین و آسمان آتش می ریخت. دولا شده بودم که تیر نخورد. تمام راه را دولا دولا دویدم. میگفت « نذار بدون اسلحه بمونم. من رو یه گوشه بذار. برو برام مهمات جورکن. » ترکش خورده بود توی کمرش. خون ریزیش شدید شده بود، اما چیزی به من نگفته بود. بهداری هم نمی توانست کاری بکند. باید می رفت عقب بیمارستان صحرایی. حمایلشرا پرازگلوله کرد. آرپی جی زا گرفت توی دستش. خودش را کشید جلو. چند تا تانک را نشانه گرفت. به هیچ کدام نخورد. گرد و خاک بلند شد. نمی توانست جایش را عوض کند. خاکریز را زیر آتش گرفتند. بی هوش شده بود. بردندش عقب. نفهمیده بود .
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 51
موضوع : اجتماعی ، مبارزه
موضوع : اجتماعی ، مبارزه
مصطفی آرپی جی را تنگ سینه اش چسبانده بود. سینه خیز می رفت. از هر طرف آتش می ریختند. فاصله با عراقی ها کم بود، درست دو طرف [[کارون]]. دقیق نشانه می رفتند. سرش را نمی توانست بالا بیاورد. لب کارون که رسید، از روی زمین کنده شد. آرپیجی را شلیک کرد. تیر بار منطقه را زیر آتش گرفت. گرد وخاک بلند شد. مصطفی پیدا نبود. بچه ها از سنگر ریختند بیرون. می جنگیدند. دنبال مصطفی می گشتند .
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 56
موضوع : اجتماعی ، مبارزه
موضوع : اجتماعی ، مبارزه
پرت شده بود روی زمین. درست خورده بود توی کاسه ی زانویش. به هرزحمتی که بود بلند شد. دو قدمی جلو نرفته بود که تیر دوم خورد به بازویش. دوباره پاهایش بی حس شد و افتاد. این دفعه دست راستش را عصا کرد و بلند شد. سومی به کتفش خورد. باز هم سمت چپ. هر سه سمت چپ ! خم شد طرف زمین. خودش را بالا کشید و یک وری ایستاد. آخرش یک تیر [[کالیبر ]] تانک خورد به دستش. دیگر افتاد روی زمین .
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 34
موضوع : اجتماعی ، مجروحیت
موضوع : اجتماعی ، محبوبیت
آمده بود مرخصی، کلی هم مهمان آورده بود. هرچه مادر اصرار می کرد« این ها مهمونت اند، تازه از [[جبهه ]] اومدن، زشته. » می گفت« نه! فقط سیب زمینی وخرما »
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 53
موضوع : اجتماعی ، مهمان
موضوع : اجتماعی ، وظیفه
ماشین آمده بود دم در، دنبالش. [[پوتین ]] هایش راواکس زده بودم. ساکش رابستهبودم. تازه سه روز بودکه مرد زندگیم شده بود. تند تند اشک های صورتم را با پشت دست پاک می کردم. مادر آمد. گریه می کرد. – مادر حالا زود نبود بری؟ آخه تازه روز سومه. علی آقا گوشه ی حیاط گریه می کرد. خودش هم گریه ش گرفته بود. دستم را گذاشت توی دست مادر، نگاهش را دزدید. سرش را انداخت پایین و گفت « دلم می خواد دختر خوبی برای مادرم باشی » .
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 92
موضوع : اجتماعی ، وظیفه
۷۳۱
ویرایش