شهیدمحسن اسحاقی
==زندگینامه==
محسن اسحاقی، فرزند احمدعلی در سال ۱۳۳۹ در شهرستان بابل دیده به جهان گشود. خانواده اسحاقی در شهر فریدونکنار از توابع شهرستان بابلسر زندگی میکردند. پدر او کشاورز بود و از این راه امرارمعاش میکرد. مادر محسن خانم عذرا تندرست در کنار خانهداری با خیاطی به بهبود وضع معیشتی خانواده کمک میکرد.
پیش از آغاز عملیات والفجر ۸ و پیش از آخرین اعزام به جبهه به خانوادهاش گفته بود در خواب دیدم چند روز دیگر مهمان شما هستم و درحالیکه میخندید به آنان گفت: «این چند روز از من خوب محافظت کنید».
==خاطرات ==
* یکی از برادران او در بیان خاطرهای میگوید:
روزی من و او از اهواز بهسوی هفتتپه میآمدیم. مقداری از مسیر را من رانندگی کردم و مقداری او، در همین حین گفت: ما سه نفر یعنی حمیدرضا نوبخت ، حاج حسین بصیر و خودم قول و قرار گذاشتهایم که به شهادت برسیم.
* یکی از همرزمان او در بیان خاطرهای میگوید:
بعد از موفقیت در عملیات والفجر ۱۰ پس از استراحت کوتاهی از شهرستان بابل بهاتفاق جمعی از همرزمان عازم جنوب و مقر لشکر ۲۵ کربلا در هفتتپه شدیم. طی یک تماس تلفنی متوجه شدیم که محسن اسحاقی و سید مصطفی گلگون در جبهه فاوهستند. به همسر محسن اطلاع دادم که خبر آمدنم را به او بدهد. هنگام اذان صبح بود که همسر اسحاقی از خانهسازمانی زنگ زد و گفت: «دیشب محسن منزل آمد والان عازم فاو است و شما بهاتفاق نیروها عازم فاو شوید». بهسرعت نیروها را تجهیز کردم و عازم منطقه فاو شدم. به نهر ابو فلفل رسیدم و به سنگر فرماندهی رفتم و محسن را دیدم که پشت بیسیم ناراحت نشسته است. گفتم چه شده؟ گفت: «دیشب بعثیها به مواضع بچهها حمله کردند». در حین صحبت، صدای فرمانده لشکر –مرتضی قربانی – به گوش رسید: محسن محسن محسن مرتضی! محسن اسحاقی حضور من و نیروها را اعلام کرد. سوار قایق شدیم و از نهر گذشتیم و وارد رود وحشی اروند شدیم و شهر فاو را غمزده دیدیم، دود همهجا را گرفته بود و تا آن موقع فاو را به این مظلومی ندیده بودم. به موقعیت ستاد لشکر در شهر فاو واقع در حوالی جاده امالقصر رفتیم و بعد از توجهیات خط توسط فرمانده لشکر عازم خطوط اول شدیم. باوجودآنکه مهمات کمی در اختیار بود اسحاقی بهعنوان فرمانده تا اذان صبح مهمات را بر دوش نهاد و کیلومترها پیاده آن را برای نیروها آورد. این حرکت او روحیه خیلی زیادی برای نیروها بود. صبح شد. صدای غرش تانکها و بالگردهای دشمن به گوش میرسید. خبر رسید در مورد مهمات مشکلی نداریم چون دیشب تا صبح محسن اسحاقی برای ما مهمات آورده بود که برای من هم یک روحیه خوبی بود. حرکت رزمندگان گردان عاشورا مقدار کمی مانع پیشرفت دشمن شد. تماس من با محسن اسحاقی کاملاً قطع بود از جناح چپم کاملاً محاصرهشده بودیم. با یک درگیری شدید و تنبهتن که با حضور فرماندهان ارشد لشکر انجام شد، دشمن متوقف شد. سرداران و فرماندهان سپاه بهاتفاق فرماندهان لشکر، آر پیچی به دست، یکییکی تانکها را شکار میکردند. اسحاقی از نفرات آخر بود که فقط میخواست آتش دشمن را خفه کند تا دیگران راه خروج داشته باشند او به همراه یکی از همرزمان آقای اباذری و بعد از محاصره فاو به دست دشمن اسیر شد و با توجه به اینکه دشمن او را شناسایی کرده بود ما اطمینان داشتیم که یا به شهادت میرسد یا از اسارت فرار میکند. از طریقی فیلمهای گرفتهشده از تلویزیون صدام حسین اسارت اسحاقی و چند نفر دیگر از همرزمان برای ما مشخص شد.
* هفت ماه پس از شهادت محسن اسحاقی، گردان انصار پیکر او را در تاریخ ۲۳ آبان ۱۳۶۷ کشف کرد در شرایطی که قابلشناسایی نبود. میخواستند آن را جزء شهدای گمنام ثبت کنند که ناگهان همسر او به خاطر آورد که شلوار اسحاقی سه دکمه داشته و دکمه وسطی را به هنگام عزیمت او به فاو از پیراهن خود کنده و به شلوار شوهر دوخته است. بهاینترتیب همین دکمه منجر به شناسایی پیکر شهید محسن اسحاقی گردید.
رامین گت آقازاده در بیان خاطرهای از شهادت محسن میگوید:
بعد از بازدید عکس را که از من یادگاری گرفته بود مشاهده کردم و اطمینان پیدا کردم که خود محسن است. ولی سؤال این بود، او که در فاو اسیرشده چرا در شلمچه پیکرش را یافتهاند؟
==وصیتنامه==
...آریای حسین عزیز! ای پسر فاطمه (س)، ای خون خدا، ای اسوه جاودانه شهادت و ای سفینه و مصباح الهدی! هنوز پیروان خط سرخ شهادت در سرزمین لالهگون ایران در کربلای غرب و جنوب، کربلای خونین تو را تکرار میکنند تا به ساحل آزادی برسند.