رویم نمی شد به صورتش نگاه کنم. سرم را انداختم پایین، آرام گفتم «اوهوم. »
.. .. .
به نیم ساعت نکشید که خبر آوردند [[شهید [[ شده. آن قدر حسرت خوردم که چرا توی صورتش نگاه نکردم، که چرا بغلش نکردم، که چرا نبوسیدمش.
یادگاران، جلد 14 کتاب [[شهید ناصر کاظمی، کاظمی]]، ص 94
موضوع : اخلاقی ، عذرخواهی
پیش از عملیات [[فتح المبین ]] بود. سیم تلفن صحرایی سنگر فرماندهی [[ترکش ]] خورد وارتباط قطع شد. یکی از بچه ها برای اینکه کار راه بیفتد. با موتوری که توی مقر بود رفت که سیم را وصل کند. موتور افتاد توی یک چاله [[خمپاره]]. هم سید زخمی شد و هم موتور خسارت دید. احمد، دم غروب از قرارگاه برگشت. سراغ سید را گرفت. وقتی قضیه قطع شدن سیم و موتور را برایش گفتم. ناراحت شد. گفت «هم خسارت موتور رو ازش بگیرید. هم خودش برگردنجف آباد. » ما پا در میانی کردیم. گفت «کار باید حساب، کتاب داشته باشه. اینجا مخابرات داره. سیم قطع شد. وظیفه شونه برن درست کنن، هر کی باید پی وظیفه خودش باشه. »
سید که برگشت باهاش حرف زد. «سید تو بی نظمی کردی، وظیف تو نبوده بری دنبال سیم» او هم عذرخواهی کرد. سید رضا، در عملیات فتح المبین شهید شد.
یادگاران، جلد 19 کتاب شهید احمد کاظمی، ص 27
موضوع : اخلاقی ، عذرخواهی
از بیمارستان که مرخص شدم، به جای کردستان، فرستادندم یک جای دیگر، تا روزی که دوباره به م مأموریت دادند [[کردستان]]. وقتی دیدمش، گفت «حالا که با پای خودت برگشته ای، دیگه نمی گذارم برگردی. »
گفتم «پدر بیامرز، مأموریت دارم. کارم تموم بشه، باید برگردم. »
گفت «بی خود، همین جا می مونی. من الآن مسئول ستاد ندارم. »
حرفی که می زد، دوتا نمی شد. بی خودی هم چیزی نمی گفت. برای هر حرفش طرح و نقشه داشت.
.. .. .
یک گردان مستقل ارتشی از شیراز برداشت، آورد منطقه. امکانات این گردان از امکانات یک تیپ هم بیش تر بود. دست [[ارتش ]] و [[سپاه ]] را گذاشت توی دست هم، گفت «تا مرزها بسته نشه، همین آشه و همین کاسه. برید سمت مرز. »
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 29
موضوع : اخلاقی ، قاطعیت
می گفت «زمین فوتبال میدون جنگه. کاپیتان هم همون فرمانده ست. هر چی فرمانده می گه باید گوش کنین. »
بچه ها را تمرین می داد. می گفت «این تمرین، تمرین جنگه. »
توی بازی هم خیلی سر بچه ها داد می زد. می گفت «وقتی می گم سر جای خودت بازی کن، فکر کن [[اسلحه ]] داده ام دستت، گذاشته امت سرِ پست. کی توی جنگ پستش رو ول می کنه می ره؟»
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 56
موضوع : اجتماعی ، اوقات فراغت
قاطی مردم که می شد، اگر می دید دست کسی اسلحه است، ناراحت می شد. می گفت «کسی که می آد پیش مردم، با خودش اسلحه نمی آره. »
چه رسد به این که کسی توی درگیری ها [[گلوله ]] اش می خورد توی دهی، آبادی ای، شهری.
. . . . .
دستش خسته شده بود. لوله ی مسلسل آمده بود پایین و چندتاش خورده بود توی ده. حسابی ریخته بود به هم. گفته بود «کی بهت گفت مردم رو بزنی؟ چرا زدی توی ده؟»
موضوع : اجتماعی ، دانشگاه
ناصر که فرماندهشان بود، بیست و دو نفر بیش تر نبودند. حالا که می رفت سر خاکشان، خودش مانده بود و یکی دیگر که [[جانباز ]] شده بود.
.. .. .
گفت «من می رم بهشت زهرا، زود می آم. »
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی
هم فرمانده سپاه کردستان بود، هم [[فرمانده تیپ ]] ویژه ی شهدا. گفته بود «همه با یونیفرم و سر تا پا مسلح جمع بشن توی میدان اصلی سنندج. » هزار و دویست نفر [[نظامی ]] سراپا [[مسلح ]] را کرده بود سه تا چهارصد نفر. از سه جای شهر سه تا گردان را به حالت [[رژه ]ه آورده بود توی میدان. پشت سرشان را هم پر کرده بود از [[کاتیوشا ]] و [[توپ ]] ها و [[تویوتاهای نظامی ]] رنگ شده ی دست نخورده. همان روز رادیو دموکرات گفته بود «این ها رو شش ماه فرستادند اسرائیل، دوره دیدند. »
تا آن وقت چنین رژه ای ندیده بودند. توی دلشان خالی شده بود. خیلی ها این رژه را که دیده بودند، گفته بودند «قصه ی کردستان دیگه آخرشه. این ها اومدن کار رو یکسره کنن. »
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 59
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی
از گرگ و میش غروب تا خروس خوان سحر، ضدانقلاب آتش ریخته بود روی منطقه. پشت سرشان تا مرز باز بود. خیلی راحت آمده بودند بیخ گوش [[رزمنده ]] ها، خودی نشان داده بودند. خواب را ازشان گرفته بودند تا صبح. گفته بود «باید پشت سر این ها تا مرز بسته بشه. »
حرفی که می زد، دوتا نمی شد. بی خودی هم چیزی نمی گفت. برای هر حرفش طرح و نقشه داشت.
.. .. .
.. .. .
نای جنگیدن نداشتیم. نگاه کردم ته ستون. همه ی شب پیاده آمده بودیم. گفتم «خدا به فریادمون برسه. »
آفتاب که زد، صدای تق تق [[تفنگ ]] پیچید توی سد. دست آخر کومله ها فرار کردند طرف کوه و بیابان. ما ماندیم و [[سد بوکان]].
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 71
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی
حرفی که می زد، دوتا نمی شد. بی خودی هم چیزی نمی گفت. برای هر حرفش طرح و نقشه داشت.
.. .. .
یک گردان مستقل ارتشی از [[شیراز ]] برداشت، آورد منطقه. امکانات این گردان از امکانات یک تیپ هم بیش تر بود. دست ارتش و سپاه را گذاشت توی دست هم، گفت «تا مرزها بسته نشه، همین آشه و همین کاسه. برید سمت مرز. »
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 29