ویرایش‌ها

شهید ناصر کاظمی - بخش سوم

۳۹ بایت اضافه‌شده، ‏۲۷ دی ۱۳۹۸، ساعت ۱۱:۰۰
موضوع : اجتماعی ، مدیریت
همه مان را جمع کرد، گفت «تا سد بیش تر از چهل کیلومتر راهه. باید پیاده برین، همه چی هم همراه ببرین؛ کوله پشتی، اسلحه، [[اسلحه]] ، همه چی. اما صبح باید پای سد باشین. »
گفتم «اگه نباشیم؟»
نگاه کرد توی صورتم. گفت «همه چی تموم می شه؛ می شه باد هوا. کلی شهید، کلی تلفات. آخرش هم هیچی. »
بعضی وقت ها روزنامه می آورد سر کلاس. بحث می کرد و تحلیل می داد و از این جور چیزها. کمک هزینه ی دانشگاهش را هم می داد برای شاگردانش کتاب می خرید.
. . . . .
بعد از [[انقلاب ]] هم همه ی حقوقش را خرج لباس و کاغذ و قلم بچه های محروم منطقه می کرد.
می گفتم «پس خودت چی؟»
می گفت «من که خرج شخصی ندارم. یک دست لباس می خوام که هم لباس [[سپاه ]] هست، هم کلی از قبل انقلاب دارم. »
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 5
موضوع : اجتماعی ، ورزش
موضوع : اجتماعی ، کادرسازی
از بیمارستان که مرخص شدم، به جای کردستان، فرستادندم یک جای دیگر، تا روزی که دوباره به م مأموریت دادند [[کردستان]]. وقتی دیدمش، گفت «حالا که با پای خودت برگشته ای، دیگه نمی گذارم برگردی. »
گفتم «پدر بیامرز، مأموریت دارم. کارم تموم بشه، باید برگردم. »
گفت «بی خود، همین جا می مونی. من الآن مسئول ستاد ندارم. »
موضوع : متفرقه ، شهادت
ناصر که فرماندهشان بود، بیست و دو نفر بیش تر نبودند. حالا که می رفت سر خاکشان، خودش مانده بود و یکی دیگر که [[جانباز ]] شده بود.
.. .. .
گفت «من می رم بهشت زهرا، زود می آم. »
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 65
موضوع : متفرقه ، هوشمندی
همه مان را جمع کرد، گفت «تا سد بیش تر از چهل کیلومتر راهه. باید پیاده برین، همه چی هم همراه ببرین؛ کوله پشتی، اسلحه، [[اسلحه]] ، همه چی. اما صبح باید پای سد باشین. »
گفتم «اگه نباشیم؟»
نگاه کرد توی صورتم. گفت «همه چی تموم می شه؛ می شه باد هوا. کلی شهید، کلی تلفات. آخرش هم هیچی. »
موضوع : متفرقه ، هوشمندی
هم فرمانده [[سپاه کردستان ]] بود، هم فرمانده تیپ ویژه ی شهدا. گفته بود «همه با یونیفرم و سر تا پا [[مسلح ]] جمع بشن توی میدان اصلی [[سنندج]] . »
هزار و دویست نفر نظامی سراپا مسلح را کرده بود سه تا چهارصد نفر. از سه جای شهر سه تا گردان را به حالت رژه آورده بود توی میدان. پشت سرشان را هم پر کرده بود از کاتیوشا و توپ ها و تویوتاهای نظامی رنگ شده ی دست نخورده. همان روز رادیو دموکرات گفته بود «این ها رو شش ماه فرستادند اسرائیل، دوره دیدند. »
تا آن وقت چنین رژه ای ندیده بودند. توی دلشان خالی شده بود. خیلی ها این رژه را که دیده بودند، گفته بودند «قصه ی کردستان دیگه آخرشه. این ها اومدن کار رو یکسره کنن. »
۷۳۱
ویرایش