ویرایش‌ها

شهید محمود کاوه - بخش سوم

۵۶ بایت اضافه‌شده، ‏۲۹ دی ۱۳۹۸، ساعت ۰۲:۰۷
موضوع : اجتماعی ، محبوبیت
رفته بودیم کمین بزنیم، دیر رسیدیم. خودمان افتادیم توی کمین. شب تاریک تاریک بود. دیدیم در یک آن از دو طرف [[گلوله ]] است که می آید. همه زمین گیر شدیم. صدای کاوه را می شنیدم. توی آن تاریکی یک سیاهی هم می دیدم که می دوید این طرف و آن طرف و داد می زد این طوری کن، آن طوری کن. دیدم یک [[نارنجک ]] تفنگی که معمولا برای پاک سازی سنگر می زنند، کنارش منفجر شد. دودستی زدم تو سرم. گفتم تکه تکه شد. دود و آتش که نشست، دیدم یک نفر دارد از آن میان سرم داد می زند که تو چرانشسته ای ؟ چرا [[اسلحه ]] ت رو مثل چوب دستت گرفته ای، کاری نمی کنی ؟
صداش را که شنیدم، از خوشی مُردم.
یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 39
موضوع : اجتماعی ، محبوبیت
وقتی محمود [[شهید ]] شد، فکر می کردیم مهاباد جشن بگیرند. رسیدیم به مهاباد. همه جا عزا بود و ختم و فاتحه.
می گفتند: برای ما امنیت و آسایش آورده بود.
یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 99
موضوع : اجتماعی ، مسجد
از وقتی حقوق [[سپاه ]] را می گرفت، دیگر خرج کردنش خیلی با امساک شده بود. هر چه هم که باقی می ماند، می داد برای [[جبهه]]. کم تر پیش می آمد برای کسی هدیه ای چیزی بخرد. فقط یک بار. آمده بود مشهد. دخترم را برد بیرون بگرداند. وقتی برگشت، دیدم برایش اسباب بازی خریده.
یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 62
موضوع : اجتماعی ، هدیه
یک [[کلت ]] غنیمتی توی دستش بود. چیز قشنگی بود. گفتم: چه قشنگه.
داد دستم. دیگر پس نگرفت.
یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 65
موضوع : اجتماعی ، وظیفه
بقیه ی تیپ ها یا مشمول قبول نمی کردند، یا مشمول ها را از [[بسیجی ]] هاسوا می کردند. می گفتند: مشمول که بسیجی نمی شه.
کاوه نه. با مشمول ها بیش تر حتی می نشست. وقت عملیات دیگرتشخیص نمی دادی کی مشمول است کی بسیجی. گاهی حتی مشمول از بسیجی بهتر عمل می کرد.
یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 70
موضوع : اجتماعی ، کادرسازی
دور آتش نشسته بودیم و گپ می زدیم. ناصر کاظمی گفت: من اگه شهید هم بشم، خجالت نمی کشم. قبلا از خجالت [[جمهوری اسلامی ]] در اومدم. من با کشف کردن کاوه یک خدمت اساسی به این نظام کردم.
با خودمان می گفتیم: چی می گه ناصر؟
یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 88
موضوع : متفرقه ، هوشمندی
من قبلا فقط جبهه ی [[جنوب ]] را دیده بودم و [[پاتک ]] [[عراقی ]] ها را با [[تانک ونفربر]] و[[نفربر]]. پاتک با نیروی پیاده برایم اصلا جا نمی افتاد. وقتی دیدم آن همه نیروی پیاده دارند به سمت ما می آیند، کم دست پاچه نشدم. پرسیدم چند نفرند؟
یکی گفت: به استعداد هفت تیپ.
هی می گفتم: دستور آتش بدهم.
۷۳۱
ویرایش