به خاطر دارم یک روز نزدیک ظهر بود که دخترم زهرا با ناراحتی وارد خانه شد. گفتم: چه شده است ؟ چرا اینقدر ناراحتی ؟ اتفاقی افتاده است ؟ گفت : مادر جان در خیابان بودم و با دوستانم صحبت می کردم که روسری ام عقب رفته بود و خواستم روسری ام را درست کنم که یکدفعه چشمم به برادرم عباسعلی افتاد و ایشان نزدیک من آمد و یک سیلی محکم به گوشم زد و گفت : این چه طرز لباس پوشیدن است ؟ و ما را نصیحت کرد . من هم چون جلوی دوستانم ضایع شدم طاقت نیاوردم و به خانه آمدم. ظهر که شد نهارم را درست کرده بودم تا عباسعلی بیاید و همه با هم نهار بخوریم. وقتی عباسعلی آمد بعد از سلام و احوال پرسی گفت : مادر جان نهار را بیار تا بخوریم. وقتی نهار را آوردند و همه نشستند تا نهار بخورند دخترم زهرا نیامد و قهر کرده بود . ایشان نهارش را نخورد و رفت داخل اتاق زهرا و از او معذرت خواهی کرد و او را برای نهار خوردن به پیش ما آورد. وقتی نهار تمام شد سفره را جمع کردیم . ایشان به دخترم زهرا گفت : زهرا جان اگر من جلوی دوستانت به تو سیلی زدم به خاطر این بود که هیچ موقع یادت نرود که حجابت را رعایت کنی و دوستانت از تو درس بگیرند و بداند حجاب مسئله ای مهم است و ما برای همین به جنگ می رویم تا از ناموسمان دفاع کنیم . تا دست بیگانه ها به شما نرسد. زهرا از ایشان تشکر کرد .
به یاد دارم که نیمه های شب بود که از خواب بیدار شدم و خیلی تشنه بودم . رفتم سر یخچال تا آب بخورم ناگهان دیدم که چراغ داخل انباری روشن است. با خودم گفتم حتما دزد آمده است. رفتم بیرون و یواش یواش نزدیک اتاق انباری شدم و درب را باز کردم . دیدم برادرم عباسعلی چراغ دستی را روشن کرده و زیر همان نور دارد نماز می خواند. صبر کردم تا نمازش تمام شود تا به ایشان بگویم چرا اینجا نماز می خواند. ولی وقتی نمازش تمام شد شروع کرد به دعا کردن و گریه کردن . وقتی خواستم برگردم پایم به درب خورد و صدا کرد . ایشان فهمیدند پشت درب هستم . گفت : خواهر جان بیا داخل می دانم توئی . وقتی آمدم داخل نشستم . گفت: خواهش می کنم راجع این موضوع با کسی صحبت نکن چون نمی خواهم کسی بفهمد .منبع سایت یاران رضا<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=5116سایت یاران رضا]</ref> ==پانویس==<references />