سال 61 بود. در جبهه غرب ، ما با شش نفر دیگر در یک سنگر بودیم . یکی از بچه ها سبزواری بود و شهید ترشیزی به سبزواری گفت : برو به سبزوار بیسیم بزن تا یکی دو تا پهلوان بیایند و با هم کشتی بگیریم . آن شب باد می آمد . ما دو عدد فانوس داشتیم . یکی بزرگ و دیگری کوچک که فانوس کوچک خوب می سوخت اما بزرگ بد می سوخت . شهید ترشیزی دسته فانوس بزرگ را گرفت و گفت : یوغ چندی بنا بزرگی دنت! وقتی این حرف را زد فانوس را در آبها پرت کرد . ما می خندیدیم . عید بود و ما سفره عید را چیده بودیم به هر صورت برادر سبزواری رفت و بیسیم زد و دو کشتی گیر دعوت کرد . آنها آمدند و گفتند: چه کسی می خواهد کشتی بگیرد ؟ من گفتم : شما اول با شاگرد من کشتی بگیرید . شهید ترشیزی با هردوی آنها کشتی گرفت و به زمینشان زد .
ایشان فرد بسیار شوخ طبع و خنده روئی بود ، و همیشه از خدا می خواستند همانطور که در قرآن وعده داده است در سوره عم در آیه کواعب اترابا ( به معنی دختران زیباروی بهشتی ) را نصیب او کند . شب عملیات برای ایشان مانند شرکت در عروسی و شب زفاف بود . در عملیات میمک در حین درگیری و اوج پاتک دشمن و پشت خاکریز شهید با صورتی خاک آلود و خنده رو که دندانهایش نمایان بود بنده را صدا زد و گفت : آقای خرمبکی کواعب اترابا و بنده هم در جواب گفتم : جای خواستن این آیه همه جاست آنها ( منظور همان دختران بهشتی ) همن جا در کمین هستند از خدا بخواه تا نصیب کند و ایشان فرمود امیدوارم . بعد بنده جهت انجام کاری تا انتهای خاکریز رفتم و برگشتم دیدم ایشان در خط نیست . وقتی که از نیروها سؤال کردم که آقای ترشیزی کو ؟ گفتند ایشان شهید شده است . بنده با خود گفتم : در اینجا هر چه بخواهی می دهند و ایشان کواعب اترابا خواست و به آن نیز رسید.
لغو مرخصی بود که ایشان به من گفت: بیا به مرخصی برویم و تلفن بزنیم. من گفتم: چطوری؟ وی گفت: بقیه اش با من. سپس لباس روحانی گردان را پوشید و باهم سوار یک وانت مزدا 1600 شدیم. نزدیک دزفول که رسیدیم، دژبان جلویمان را گرفت. من گفتم: حاج آقا مسؤول حوزه نمایندگی گردان می باشد. پس از آن به دزفول رفتیم و تلفن زدیم و برگشتیم، اما برادران مطلع شده بودند.منبع: سایت یاران رضا<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=5195سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />