موضوع : عبادی ، وضو
می گفت: «امام یه نعمته برای ما. خدا شاهده حرفش رو قبول نکردند بعضی ها. اگه گوش می کردند، ما این جا توی بیابان نبودیم. [[جنگ ]] رو تموم می کردیم می رفتیم به کار و زندگی مون، به عبادت مون می رسیدیم.ولی ما اومدیم که [[شهید ]] بشیم. یا الان یا چند وقت دیگه. ما تسلیمیم به امر خدا. ما اومدیم که سرمون رو در راه خدا بدیم.»
يادگاران، جلد 21 كتاب شهيد حسن رضوان خواه ، ص 80
موضوع : سیاسی ، امام خمینی
رفتیم مشهد. دور دوم انتخابات مجلس بود. دور اولش را حسن [[جبهه ]] بود. گفت: «دور اول که قسمت نشد. این دور را همین جا رای می دهم. »
رفت به چند تا مغازه سر زد و ازشان درباره ی کاندیداها پرسید. گفتم: «چه حوصله ای داری حسن» گفت: «توی هر کاری باید آگاهانه جلو رفت. »
یادگاران، جلد 21 کتاب شهید حسن رضوان خواه، ص 27
موضوع : خانواده ، فرزند
تا شنید، فوراً رفت سمت خانه شان. من هم سریع ماشین را ورداشتم و رفتم دنبالش. عصبانی شد. گفت: «ماشین [[سپاه ]] رو چرا آوردی؟ کار من شخصیه. زود باش برگرد.» هر چه اصرار کردم و گفتم وضع خانمت خوب نیست، قبول نکرد.
ماشینی کرایه کرد و رفتند.
يادگاران، جلد 21 كتاب شهيد حسن رضوان خواه ، ص 50
موضوع : اعتقادی ، آرزوی شهادت
مدتی بعد از [[فتح المبین ]] دیدمش، یک ترکش ریز خورده بود به کتف راستش.
- چی شد؟ بالاخره درش آوردی؟
- چی رو؟
موضوع : اخلاقی ، شوخی
دو سه روز مانده بود به عملیات. دیدم دارد وسایل شخصی اش را مرتب می کند. هیچ وقت این طوری به شان اهمیت نمی داد. گفتم: «بی خود برای ما ادای [[شهدا ]] را در نیاور.»
يادگاران، جلد 21 كتاب شهيد حسن رضوان خواه ، ص 73
موضوع : اخلاقی ، نظم