موضوع : اجتماعی ، فرماندهی
داشتیم با چندتای دیگه قدم می زدیم. یک هو جیپی که توپ صدوشش بهش وصل بود با سرعت پیچید جلومان و ترمز زد. خواستیم اعتراض کنیم که راننده با سر و صورت [[چفیه ]] بسته و عینک به چشم پرید پایین.
- حسن جان! تویی؟
انگار نه انگار که فرمانده گردان است. تا مرا دیده بود، ذوق کرد. پرید پایین و در آغوشم کشید. هم محلی اش بودم.
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی
فرمانده ها که [[شهید ]] می شدند، یکی می آمد وصیت نامه شان را توی جمع می خواند.
...
توی پایگاه محل، اختلاف کوچکی پیدا کرده بودند. حسن هرچه کرد نتوانست قانع اش کند. این همان طور ماند تا نزدیک عملیات. آمد بهم گفت: «اگه توی این عملیات شهید شدم، وصیت نامه ام را بدهید فلانی توی جمع بچه ها بخونه.»
آرپی جی زن بودم و اول ستون. سنگرهای دشمن به وضوح دیده می شد. به تک تک نیروها توصیه می کرد تا این که به من رسید:
- املشی! اون سنگر رو می بینی؟ دوشکاشون [[دوشکا]] شون اون جا مستقره، باید از کار بیندازیش. سعی کن بدون این که جانت رو در نظر بگیری، بلند شی و نشونه بگیری. ماشالله، ببینم چی کار می کنی.
بلند شدم.
يادگاران، جلد 21 كتاب شهيد حسن رضوان خواه ، ص 87
موضوع : اجتماعی ، مبارزه
مدتی بعد از [[فتح المبین ]] دیدمش، یک [[ترکش ]] ریز خورده بود به کتف راستش.
- چی شد؟ بالاخره درش آوردی؟
- چی رو؟
موضوع : اجتماعی ، مجروحیت
پشت بی سیم صدایش بی رمق شده بود: «یه پشه نیشم زده.»
فهمیدم تیر [[کلاش ]] بهش خورده. به بچه ها گفتم فوری حسن را ببرید عقب. نتوانستند. نمی رفت. با همان وضعیت یک ساعت و نیم مقاومت کرد و جلو رفت؛ تا این که افتاد زمین.
يادگاران، جلد 21 كتاب شهيد حسن رضوان خواه ، ص 91
موضوع : اجتماعی ، مقاومت
سن مان کم بود و پدر و مادرهامان اجازه نمی دادند برویم جبهه. خواستیم حسن آقا را واسطه کنیم. گفت: «نمی شه؛ بدون اجازه ی پدر و مادرتون من نمی تونم کاری براتون بکنم.»
تا وقتی آن روز توی تلویزیون صحبت امام را پخش کردند: «امروز رفتن به [[جبهه ]] تکلیف همه است.» تا شنیدیم، معطل نکردیم. رفتیم پیش حسن آقا. گفتیم: «حالا چی؟» گفت: «حرف، حرف ولیه.»
رفت پیش پدر و مادرهامان.
رفتیم جبهه.
فرار کنید. حسن رضوان خواه اومد.
تا خواستیم جنب بخوریم، از پنجره آمد توی اتاق و سریع رفت در را بست. بساط مان را به هم ریخت و [[اسلحه ]] کشید.
مثل چی ازش می ترسیدیم. مرا خوب می شناخت. بهم می گفت: «توی پیرمرد را که نتونستم آدم کنم؛ اما وای به حالت اگه ببینم یا بفهمم حتی یک جوان رو پای بساطت کشانده ای.»
آخرش ترک کردم. به خاطر حسن آقا.
موضوع : اجتماعی ، گذشت
زیر بغلش را گرفتیم و کشان کشان بردیم عقب. گذاشتیمش روی یک تخته سنگ تا کمی استراحت کند. ناگهان [[خمپاره ]] ای بغلمان منفجر شد. خوابیدیم زمین؛ اما ترکش ها فقط حسن را دیدند.
يادگاران، جلد 21 كتاب شهيد حسن رضوان خواه ، ص 93
موضوع : متفرقه ، شهادت
- نفت؟ این موقع شب ...
شصت شان خبردار شد. خواستند عکس العمل نشان بدهند، اما حسن با آرپی جی در را پرت کرد روی هوا. بعدش پرید توی حیاط.
چهار پنج نفر دستگیر شدند و زیر متکاهاشان قطارهای [[فشنگ ]] و [[اسلحه ]] و [[مهمات ]] پیدا کردیم.
يادگاران، جلد 21 كتاب شهيد حسن رضوان خواه ، ص 44
موضوع : متفرقه ، هوشمندی