موضوع : عبادی ، شکر نعمت
رفته بودم قوچان بهش سر بزنم. گفتم یک وقت پولی، چیزی لازم داشته باشد. دم در [[پادگان ]] یک سرباز به م گفت « حسین تو مسجده » رفتم مسجد. دیدم سرباز ها را دور خودش جمع کرده، قرآن می خوانند نشستم تا تمام شود. یک سرهنگی آمد تو، داد و فریاد که « این چه وضعشه ؟ جلسه راه انداخته ین ؟ »حسین بلند شد؛ قرص و محکم. گفت « نه آقا ! جلسه نیس. داریم قرآن می خونیم. » حظ کردم. سرهنگ یک سیلی محکم گذاشت توی گوشش. گفت « فردا خودتو معرفی کن ستاد. » همان شد. فرستادندش ظفار، عمان. تا شش ماه ازش خبر نداشتیم. بعدا فهمیدیم.
یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 2
موضوع : عبادی ، قرآن
قبل از عملیات، قرآن که می خواندیم، حاجی گریه می کرد. دوست داشت. بعد از [[کربلای چهار ]] هم قرآن خواندیم و حاجی گریه کرد؛ بیشتر از دفعه های قبل. خیلی بیش تر.
یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 84
موضوع : عبادی ، قرآن
موضوع : سیاسی ، راهپیمایی
روز جمعه ماه محرم سال 1336 در یکی از محله های مستضعف نشین [[اصفهان ]] به نام «کوی کلم» خانواده با ایمان خرازی مفتخر به قدوم سربازی از عاشقان اباعبدالله(ع) گشت. هوش و ادب، زینت بخش دوران کودکی او بود و در همان ایام همراه پدر به نماز جماعت و مجالس دینی راه یافت و به تحصیل علوم در مدرسه ای که معلمان آنجا افرادی متعهد بودند، پرداخت. اکثر اوقات پس از تکالیف مدرسه به مسجد محله به نام مسجد «سید» رفته با صدای پرطنینش اذان و تکبیر می گفت. حسین در دوران فراگیری دانش کلاسیک لحظه ای از آموزش مسایل دینی غافل نبوده و در آغاز دوران نوجوانی گرایش زیادی به مطالعه خبرها و کتب اسلامی و انقلابی داشت و به تدریج با امور سیاسی نیز آشنا شد. در سال 1355 پس از اخذ دیپلم طبیعی برای طی دوران سربازی به مشهد اعزام گشت. او ضمن گذراندن دوران خدمت، فعالانه به تحصیل علوم قرآنی در مجامع مذهبی مبادرت ورزید. در آن دوره او را برای عملیات سرکوبگرانه ظفار به عمان فرستادند ولی او از این سفر به معصیت یاد کرد و حتی نمازش را تمام می خواند. از همان روزهای اول [[انقلاب ]] در کمیته دفاع شهری مسئولیت پذیرفت و برای مبارزه با ضد انقلاب داخلی و جنگ های کردستان قامت به لباس پاسداری [[پاسدار]] ی آراست و لحظه ای آرام نگرفت. یک سال صادقانه در این مناطق خدمت کرد و مأموریت های محوله او را راهی گنبد نمود. با شروع [[جنگ تحمیلی ]] به تقاضای خودش راهی خطه جنوب شد و در اولین خط دفاعی مقابل عراقی ها در منطقه دارخوین مدت نه ماه، با تجهیزات جنگی و امکانات تدارکاتی بسیار کم استقامت کرد و دلاورانی قدرتمند تربیت نمود. در سال 1360 پس از آزادسازی بستان [[تیپ امام حسین(ع) ]] را رسمیت داد که بعدها با درخشش او و نیروهایش در رشادت ها و جانفشانی ها، به [[لشگر امام حسین(ع) ]] ارتقا یافت. حسین شخصاً به شناسایی می رفت و تدبیر فرماندهی اش مبنی بر اصل غافلگیری و محاصره بود حتی در [[عملیات والفجر 3 و 4 ]] خود او شب تا صبح در عملیات خاکریزش شرکت داشت و در تمامی عملیات ها پیشقدم بود. حسین قرآن را با صدای بسیار خوب تلاوت می کرد و با مفاهیم آن مأنوس بود. او علاوه بر داشتن تدبیر نظامی ، شجاعت کم نظیری داشت. معتقد به نظم و ترتیب در امور و رعایت انضباط نظامی بود و در آموزش نظامی و تربیت نیروهای کارآمد اهتمام می ورزید. حساسیت فوق العاده و دقت زیادی در مصرف بیت المال و اجرای دستورات الهی داشت. از سال 1358 تا لحظه آخر حضورش در صحنه مبارزه تنها ایام مرخصی کاملش هنگام زیارت خانه خدا بود. (شهریور ماه سال 1365) در سایر موارد هر سال یکبار به مرخصی می آمد و پس از دیدار با خانواده [[شهدا ]] و معلولین، با یاران باوفایش در گلستان شهدا به خلوت می نشست و در اسرع وقت به [[جبهه ]] باز می گشت. در طول مدت حضورش در جبهه 30 ترکش میهمان پیکر او شد و در عملیات خیبر دست راستش را به خدا هدیه کرد. اما او با آنکه یک دست نداشت برای تامین و تدارکات رزمندگان در خط مقدم تلاش فراوان می نمود. در عملیات کربلای 5 زمانی که در اوج آتش توپخانه دشمن، رساندن غذا به رزمندگان با مشکل مواجه شد حاج حسین خود پیگیر این امر گردید و انفجار خمپاره ای این سردار بزرگ را در روز جمعه هشتم اسفند ماه 1365 در سن 29 سالگی در منطقه [[شلمچه ]] به سربازان شهید لشگر امام حسین (ع) پیوند داد و روح عاشورایی او به ندبه شهادت، زائر کربلا گشت و بنا به سفارش خودش در گلزار شهداي اصفهان و در میان یاران بسیجی اش میهمان خاک شد. مهدي تنها يادگار اوست.
منبع سایت صبح
موضوع : زندگینامه سرداران
موضوع : اخلاقی ، ترس
دکتر چهل وپنج روز بهش استراحت داده بود. آوردیمش خانه. عصر نشده، گفت « بابا ! من حوصله م سر رفته. » گفتم « چی کار کنم بابا ؟ » گفت « منو ببر سپاه، [[سپاه]] ، بچه هارو ببینم. » بردمش. تا ده شب خبری نشد ازش. ساعت ده تلفن کرد، گفت « من اهوازم. بی زحمت داروها مو بدید یکی برام بیاره. »
یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 19
موضوع : اخلاقی ، تلاش
شنیده ایم حسین از بیمارستان مرخص شده. برگشته. ازسنگر فرماندهی سراغش را می گیریم. می گویند. « رفته سنگر [[دیده بانی]]. » - اومده طرف ما ؟ توی سنگر دیده بانی هم نیست. چشمم میافتد به دکل دیده بانی. رفته آن بالا ؛ روی نردبان دکل. « حسین آقا ! اون بالا چی کار می کنی شما؟ » می گوید « کریم! ببین. با یه دست تونستم چهار متر بیام بالا. دو روزه دارم تمرین می کنم. خوبه. نه ؟»می گویم « چی بگم والا؟»
یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 20
موضوع : اخلاقی ، تلاش
موضوع : اخلاقی ، تلاش
وسط معبر، کف زمین، سنگر کمین زده بودند؛ نمی دیدمشان. بچه ها تیر می خوردند. می افتادند. حاجی از روی خاکریز آمد پایین. دوربین را پرت کرد توی سنگر. گفت « دیدمشون. میدونم باهاشون چی کارکنم. » سنو سالی نداشت. خیلی، شانزدیا هفده. حاج حسین دست گذاشت روی شانهاش. گفت« می تونی ؟ خیلی خطرناکه ها. » گفت « واسه ی همین کارااومدیم حاج آقا!» سوار شد. پشت فرمان بلدوزر گم می شد. بیل بلدوزر را تا جلوی صورتش آورد بالا. حاج حسین داد زد « گاز بده برو جلو. هر وقت گفتم. بیل رو بیار پایین، سنگر شونو زیر ورو کن. باید خیلی تند بری. » یک دفعه دیدیم بلدوزر ایستاد. حاج حسین از روی [[خاکریز ]] پرید آن طرف. داد زد « بچه ها بدوین. » دویدیم دنبالش، بدون [[اسلحه]]. خودش نشسته بود پشت فرمان، با همان یک دست. گاز می داد، سنگر عراقی ها را زیر و رو می کرد.
یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 56
موضوع : اخلاقی ، تلاش
موضوع : اخلاقی ، شجاعت
ما را به خط کردند. از اول صف یکی یکی اسم و مشخصات می پرسیدند، می آمدند جلو. نوبت من شد. اسمم را گفتم. مترجم پرسید «مال کدوم لشکری ؟» گفتم « لشکر امام حسین. » افسر عراقب یک دفعه پرید. موهایم را گرفت به طرف خودش کشید. داد زد « حسین ؟ حسین خرازی؟ » چشم هاش انگار دوتا [[گلوله ]] ی آتش ؛ سرم را انداختم پایین، گفتم«نه. »
یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 96
موضوع : اخلاقی ، شجاعت
گفتند حسین خرازی را آورده اند بیمارستان. رفتم عیادت. از تخت آمد پایین، بغلم کرد. گفت « دستت چی شده ؟ » دستم شکسته بود. گچ گرفته بودمش گفتم « هیچی حاج آقا ! یه [[ترکش ]] کوچیک خرده، شکسته. » خندید. گفت « چه خوب! دست من یه ترکش بزرگ خورده، قطع شده. »
یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 18
موضوع : اخلاقی ، شوخی
با غیظ نگاهش می کنم. می گویم « اخوی ! به کارت برس. » می گوید « مگه غیر اینه ؟ ما این جا داریم عرق می ریزیم تو این گرما ؛ آقا فرمانده لشکر نشسته تو سنگر فرماندهی، هی دستور می ده. » تحملم تمام می شود. داد می زنم« من خودم بلدم قایق برانم ها. گفته باشم، یه کم دیگه حرف بزنی، همین جا پرتت می کنم توی آب، با همین یه دستت تا اون ور [[اروند ]] شنا کنی. اصلا ببینم تو اصلا تا حالا حسین خرازی رو دیده ای که پشت سرش لغز می خونی؟ » می خندد. می خندد و می گوید « مگه تو دیده ای؟»
یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 24
موضوع : اخلاقی ، شوخی
==پانویس==
<references/>