اخلاق شهدا: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
(صفحه‌ای جدید حاوی «اخلاق شهدا یکی از کله گنده های لشکر آمده گفت و گو تا رسید به این جا که کار برا...» ایجاد کرد)
 
سطر ۲: سطر ۲:
  
 
یکی از کله گنده های لشکر آمده
 
یکی از کله گنده های لشکر آمده
گفت و گو تا رسید به این جا که کار برای خدا کوچک و بزرگ و کم و زیاد ندارد، قصد اگر الله باشد خوابیدن را هم می گویند عبادت است. شما الآن بسیاری از بزرگان را می شناسید که با آن مقاومت علمی، اخلاقی و سوابق سیاسی و مبارزاتی در همین منطقه مشغول خدمت هستند. کم تر کسی هم آن ها را می شناسد؛ کما این که می گویند تازگی یکی از همین کله گنده های لشکر آمد در گردان و یک مسئولیت خیلی کوچک قبول کرده.
+
گفت و گو تا رسید به این جا که کار برای خدا کوچک و بزرگ و کم و زیاد ندارد، قصد اگر الله باشد خوابیدن را هم می گویند [[عبادت]] است. شما الآن بسیاری از بزرگان را می شناسید که با آن مقاومت علمی، اخلاقی و سوابق سیاسی و مبارزاتی در همین منطقه مشغول خدمت هستند. کم تر کسی هم آن ها را می شناسد؛ کما این که می گویند تازگی یکی از همین کله گنده های [[لشکر]] آمد در [[گردان]] و یک مسئولیت خیلی کوچک قبول کرده.
 
بعضی که می دانستند قضیه چی است، زدند زیر خنده و او اضافه کرد: شاید برای این که ریا نشود، بعد یک لبخند زد و گفت: من نمی دانم چرا برادرا می خندند.
 
بعضی که می دانستند قضیه چی است، زدند زیر خنده و او اضافه کرد: شاید برای این که ریا نشود، بعد یک لبخند زد و گفت: من نمی دانم چرا برادرا می خندند.
 
همه کنجکاو شد بودند که یعنی این شخص بزرگوار و با اسم و رسم کیه که آمده و این همه تواضع کرده و یک کار کوچک گرفته، این بود که من به پهلوی دستیم زدم و با اشاره ی ابرو گفتم: تو می شناسیش؟ آهسته به نحوی که فقط من بفهمم گفت: تو چه قدر ساده ای بابا، خودش را می گوید که کله اش مثل هندوانه گرد و بزرگ است.
 
همه کنجکاو شد بودند که یعنی این شخص بزرگوار و با اسم و رسم کیه که آمده و این همه تواضع کرده و یک کار کوچک گرفته، این بود که من به پهلوی دستیم زدم و با اشاره ی ابرو گفتم: تو می شناسیش؟ آهسته به نحوی که فقط من بفهمم گفت: تو چه قدر ساده ای بابا، خودش را می گوید که کله اش مثل هندوانه گرد و بزرگ است.
سطر ۱۲: سطر ۱۲:
  
 
این پنج تومان را بگیر
 
این پنج تومان را بگیر
از بچه های گردان حضرت قمر بنی هاشم علیه السلام لشکر 10 بود؛ شهید علی لطفی نسب.
+
از بچه های گردان حضرت قمر بنی هاشم علیه السلام لشکر 10 بود؛ [[شهید علی لطفی نسب]].
 
وقتی می دید یکی از دوستان با وجود دسترسی به آب به خودش نمی رسد و تر و تمیز نمی گردد و تنبلی می کند، دست می کرد جیبش و یک پنج تومانی درمی آورد و می گذاشت کف دست طرف و با اصرار می گفت: « اینو بگیر! »
 
وقتی می دید یکی از دوستان با وجود دسترسی به آب به خودش نمی رسد و تر و تمیز نمی گردد و تنبلی می کند، دست می کرد جیبش و یک پنج تومانی درمی آورد و می گذاشت کف دست طرف و با اصرار می گفت: « اینو بگیر! »
 
و وقتی او می گفت آخر برای چی. این را چکارش کنم؟ دستش را می زد به پشتش و می گفت: « بگیر یک حمام برو، بدو بارک الله. »
 
و وقتی او می گفت آخر برای چی. این را چکارش کنم؟ دستش را می زد به پشتش و می گفت: « بگیر یک حمام برو، بدو بارک الله. »

نسخهٔ ‏۳ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۰۱:۳۰

اخلاق شهدا

یکی از کله گنده های لشکر آمده گفت و گو تا رسید به این جا که کار برای خدا کوچک و بزرگ و کم و زیاد ندارد، قصد اگر الله باشد خوابیدن را هم می گویند عبادت است. شما الآن بسیاری از بزرگان را می شناسید که با آن مقاومت علمی، اخلاقی و سوابق سیاسی و مبارزاتی در همین منطقه مشغول خدمت هستند. کم تر کسی هم آن ها را می شناسد؛ کما این که می گویند تازگی یکی از همین کله گنده های لشکر آمد در گردان و یک مسئولیت خیلی کوچک قبول کرده. بعضی که می دانستند قضیه چی است، زدند زیر خنده و او اضافه کرد: شاید برای این که ریا نشود، بعد یک لبخند زد و گفت: من نمی دانم چرا برادرا می خندند. همه کنجکاو شد بودند که یعنی این شخص بزرگوار و با اسم و رسم کیه که آمده و این همه تواضع کرده و یک کار کوچک گرفته، این بود که من به پهلوی دستیم زدم و با اشاره ی ابرو گفتم: تو می شناسیش؟ آهسته به نحوی که فقط من بفهمم گفت: تو چه قدر ساده ای بابا، خودش را می گوید که کله اش مثل هندوانه گرد و بزرگ است. نگاه کردم دیدم راست می گوید، واقعاً آدم کله گنده ای است. مجله شمیم عشق، صفحه:62، شماره مجله:31 موضوع : اخلاقی ، تواضع


این پنج تومان را بگیر از بچه های گردان حضرت قمر بنی هاشم علیه السلام لشکر 10 بود؛ شهید علی لطفی نسب. وقتی می دید یکی از دوستان با وجود دسترسی به آب به خودش نمی رسد و تر و تمیز نمی گردد و تنبلی می کند، دست می کرد جیبش و یک پنج تومانی درمی آورد و می گذاشت کف دست طرف و با اصرار می گفت: « اینو بگیر! » و وقتی او می گفت آخر برای چی. این را چکارش کنم؟ دستش را می زد به پشتش و می گفت: « بگیر یک حمام برو، بدو بارک الله. » مجله شمیم عشق، صفحه:62، شماره مجله:31 موضوع : اخلاقی ، نظافت

منبع نرم افزار نشانه ، کانون فاطمه الزهرا شهرضا