یکی از کله گنده های لشکر آمده
گفت و گو تا رسید به این جا که کار برای خدا کوچک و بزرگ و کم و زیاد ندارد، قصد اگر الله باشد خوابیدن را هم می گویند [[عبادت]] است. شما الآن بسیاری از بزرگان را می شناسید که با آن مقاومت علمی، اخلاقی و سوابق سیاسی و مبارزاتی در همین منطقه مشغول خدمت هستند. کم تر کسی هم آن ها را می شناسد؛ کما این که می گویند تازگی یکی از همین کله گنده های [[لشکر]] آمد در [[گردان]] و یک مسئولیت خیلی کوچک قبول کرده.
بعضی که می دانستند قضیه چی است، زدند زیر خنده و او اضافه کرد: شاید برای این که ریا نشود، بعد یک لبخند زد و گفت: من نمی دانم چرا برادرا می خندند.
همه کنجکاو شد بودند که یعنی این شخص بزرگوار و با اسم و رسم کیه که آمده و این همه تواضع کرده و یک کار کوچک گرفته، این بود که من به پهلوی دستیم زدم و با اشاره ی ابرو گفتم: تو می شناسیش؟ آهسته به نحوی که فقط من بفهمم گفت: تو چه قدر ساده ای بابا، خودش را می گوید که کله اش مثل هندوانه گرد و بزرگ است.