خواهر شهید می گوید: یکبار او را دیدم که در صحن حضرت علی (ع) بود ولی زاویه دیدمن از پشت سر حضرت بود ولی برادرم جلوی او نشسته بود، من نمی توانستم جلوی بروم به خودم جرأت داده ودو، سه قدم جلو رفتم، دیدم برادرم گفت: آقا خواهرانم هم راضی نمی شدند، من تا حالا هم معنی این را نفهمیدم که همه را راضی می کردند ویا رضایت خداوند در گرو رضایت دیگران است ولی این سرنخی بود در مورد رضایت.
خواهر شهید در یکی از خاطراتش می گوید: با شاعر مرحوم منعم اردبیلی فامیل بودیم واو از بچگی به خانه ما می آمد وبا عین ا.. رابطه خوبی داشت وهمیشه ا و را بغل می کرد و ما حسادت می کردیم روزی که خبر شهادتی عین اله را به مادادند، همان شب به خانه ما آمد وشروع به صحبت کرد، ایشان از حکمت وعرفان در قالب طنز می گفت، عرفان وطنز او درشأن شهید چنان بود که ما از خنده روده بر شدیم واین در حالی بود که جنازه را دفن نکرده بودیم. با کلمات او به پرواز درآمده بودیم. وقتی خداحافظی کرد، باز آن فضای غم به خانه ما آمد.
خواهر شهید می گوید: روح الله برادر بزرگم نقل می کند که زمان اعزام او چند تن از دوستان شهید گفتند، چون پدر ومادر تو پیر شده اند می توانم تو را اینجا نگه داریم. تا درآشپزخانه کار کنی ولی او رد کرد و به ما گفت: پس یک روسری هم برای من بخرید تا من در اینجا بمانم. من برای ماندن درآشپزخانه اینجا نیامده ام من سربازم.