شهید طوبی تاجریزی: تفاوت بین نسخهها
| سطر ۱۰: | سطر ۱۰: | ||
گلزار : شماره2بیرجند | گلزار : شماره2بیرجند | ||
| − | + | خاطرات: | |
چهل روز از شهادت مادرم گذشته بود که ایشان را از عربستان به ایران و از آن جا به بیرجند انتقال دادند. برای دیدن جنازه ی مادرمان به معراج شهدا رفتیم و در آن جا تقاضا کردیم از بنیاد شهید که مادرمان را خودمان بشوییم، به هر حال ما پنج دختر هستیم و دوست داریم که با دست خودمان مادرمان را کفن کنیم. به هر حال با اصراری که کردیم بنیاد شهید موافقت کرد و مادرمان را با دست خودمان شستیم و کفن کردیم. من که تا آن لحظه مرده ای ندیده بودم واقعا برایم تعجب انگیز بود چون در حالی که چهل روز از شهادت ایشان گذشته بود و در سردخانه بودند بدنشان انعطاف پذیر بود و انگار نه انگار که ایشان مرده اند و همه ی ما در آن جا تعجب کرده بودیم که جنازه ی ایشان سالم مانده و کاری نشده است. و باز این خداوند بود که به ما کمک کرد و صبر داد تا با دست خودمان مادرمان را کفن کنیم و ایشان را به خاک بسپاریم. | چهل روز از شهادت مادرم گذشته بود که ایشان را از عربستان به ایران و از آن جا به بیرجند انتقال دادند. برای دیدن جنازه ی مادرمان به معراج شهدا رفتیم و در آن جا تقاضا کردیم از بنیاد شهید که مادرمان را خودمان بشوییم، به هر حال ما پنج دختر هستیم و دوست داریم که با دست خودمان مادرمان را کفن کنیم. به هر حال با اصراری که کردیم بنیاد شهید موافقت کرد و مادرمان را با دست خودمان شستیم و کفن کردیم. من که تا آن لحظه مرده ای ندیده بودم واقعا برایم تعجب انگیز بود چون در حالی که چهل روز از شهادت ایشان گذشته بود و در سردخانه بودند بدنشان انعطاف پذیر بود و انگار نه انگار که ایشان مرده اند و همه ی ما در آن جا تعجب کرده بودیم که جنازه ی ایشان سالم مانده و کاری نشده است. و باز این خداوند بود که به ما کمک کرد و صبر داد تا با دست خودمان مادرمان را کفن کنیم و ایشان را به خاک بسپاریم. | ||
| سطر ۲۳: | سطر ۲۳: | ||
حدود سه ماه قبل از این که پدر و مادرم به خانه ی خدا مشرف شوند من در تربت حیدریه کارمند بودم. یک شب خواب دیدم که پدر و مادرم به مکه مشرف شده اند و بعد از مدتی که گذشت دیدم که آن ها بر نگشتند. بعد از آن پدرم تنها به خانه آمد و مادرم همراه او نبود. از پدرم پرسیدم چه شده چرا شما تنها آمده اید؟ ایشان گفتند: مادرت مجروح شده و آن جا مانده است. تا این که این اتفاق افتاد. باور من شد که مادرم شهید شده است. | حدود سه ماه قبل از این که پدر و مادرم به خانه ی خدا مشرف شوند من در تربت حیدریه کارمند بودم. یک شب خواب دیدم که پدر و مادرم به مکه مشرف شده اند و بعد از مدتی که گذشت دیدم که آن ها بر نگشتند. بعد از آن پدرم تنها به خانه آمد و مادرم همراه او نبود. از پدرم پرسیدم چه شده چرا شما تنها آمده اید؟ ایشان گفتند: مادرت مجروح شده و آن جا مانده است. تا این که این اتفاق افتاد. باور من شد که مادرم شهید شده است. | ||
| − | وقتی که مادرم می خواست به مکه برود برای زیارت امام رضا علیه السلام به مشهد رفته بودیم. در حال زیارت به مادرم گفتم شما زیارت نامه بخوانید که ایشان شروع کردند به خواندن زیارت نامه و یک حالت خضوع و خشوعی پیدا کرده بودند و مرتب اشک می ریختند. و من همان جا فهمیدم که حتما از خدا طلب شهادت کرده اند.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=5113 سایت یاران رضا]</ref> | + | وقتی که مادرم می خواست به مکه برود برای زیارت امام رضا علیه السلام به مشهد رفته بودیم. در حال زیارت به مادرم گفتم شما زیارت نامه بخوانید که ایشان شروع کردند به خواندن زیارت نامه و یک حالت خضوع و خشوعی پیدا کرده بودند و مرتب اشک می ریختند. و من همان جا فهمیدم که حتما از خدا طلب شهادت کرده اند. |
| + | <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=5113 سایت یاران رضا]</ref> | ||
| + | |||
==پانویس== | ==پانویس== | ||
| − | <references /> | + | <references/> |
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
نسخهٔ ۸ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۰۰:۲۵
کد شهید: 6604182 تاریخ تولد : نام : طوبی محل تولد : بیرجند نام خانوادگی : تاجریزی تاریخ شهادت : 1366/05/09 نام پدر : عبداله مکان شهادت : مکه
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : سایر گلزار : شماره2بیرجند
خاطرات: چهل روز از شهادت مادرم گذشته بود که ایشان را از عربستان به ایران و از آن جا به بیرجند انتقال دادند. برای دیدن جنازه ی مادرمان به معراج شهدا رفتیم و در آن جا تقاضا کردیم از بنیاد شهید که مادرمان را خودمان بشوییم، به هر حال ما پنج دختر هستیم و دوست داریم که با دست خودمان مادرمان را کفن کنیم. به هر حال با اصراری که کردیم بنیاد شهید موافقت کرد و مادرمان را با دست خودمان شستیم و کفن کردیم. من که تا آن لحظه مرده ای ندیده بودم واقعا برایم تعجب انگیز بود چون در حالی که چهل روز از شهادت ایشان گذشته بود و در سردخانه بودند بدنشان انعطاف پذیر بود و انگار نه انگار که ایشان مرده اند و همه ی ما در آن جا تعجب کرده بودیم که جنازه ی ایشان سالم مانده و کاری نشده است. و باز این خداوند بود که به ما کمک کرد و صبر داد تا با دست خودمان مادرمان را کفن کنیم و ایشان را به خاک بسپاریم.
روزی که مادرم می خواستند به مکه بروند، با هم نشسته بودیم و وسایل را جمع می کردیم که مادرم چادر مشکی خود را برداشت و در ساک گذاشت. گفتم: چرا مادر چادر مشکی خود را بر می دارید، هوای عربستان بسیار داغ است. ایشان گفتند: چون در آن جا راهپیمایی خواهد بود و من دوست دارم که در راهپیمایی چادر مشکی داشته باشم. بعد درب صندوق را باز کرد و گفت: ببین تو تنها دختر بزرگ خانه هستی و باید از همه جا خبر داشته باشی، داخل صندوق لوازمی از قبیل: کفن، صابون و ... بود و جلوی من گذاشتند. گفتم: این ها چیست؟ گفت: این وسایل کفن و دفن من است من این ها را از قبل آماده کردم. شاید رفتم و از این سفر بر نگشتیم و گفت : شاید صدام هواپیمای ما را در خلیج زد(زمان جنگ بود) و توانستند جسد ما را بیاورند. این را بدانی بهتر است. و فکر می کنم که به ایشان الهام شده بود که به شهادت می رسند.
قبل از این که مادرم به مکه سفر کند من در مشهد بودم. یک شب خواب دیدم که همه سیه پوشیده اند. حالت روز تاسوعا و عاشورا که همه سینه می زنند. بعد یک دفعه دیدم که برف سنگینی می آید. ولی خوب که نگاه کردم دیدم برف ها سیاه رنگ هستند. بعد خودم را با مادرم در بیابان دیدم که ناگهان یک سیل گل آلود آمد و بین ما فاصله انداخت و من هر چه سعی و تلاش کردم خود را به ایشان برسانم نتوانستم. بعدها اعلام کردند که ایشان مفقود شده است و من در ذهنم بود که این مسئله واقعیت نخواهد داشت چون با خوابی که دیده بودم احتمال زیاد داده بودم که ایشان به شهادت رسیده باشند و ما دیگر ایشان را نمی بینیم. این خواب قبل از رفتن و شهادت ایشان بود. تقریبا آخرین راهپیمایی بود که من و دو تا خواهر دو قلویم و مادرم در آن شرکت کرده بودیم. در کنار بیمارستان همه ی نظامیان با اسلحه آماده بودند که هر کسی در راهپیمایی شرکت کند دستگیرش کنند. یکی از برادران نظامی که انقلابی هم بود ولی به اجبار در آن جا حضور داشت، گفت: خواهران جلو نروید امروز دستور آتش داده اند و ممکن است کشته شوید که مادرم طوبی گفت: خون ما از خون امام حسین علیه السلام که رنگین تر نیست. به هر حال رفتیم و هنوز به میدان شهدا نرسیده بودیم که صدای رگبار گلوله بلند شد و جالب این جا بود که ایشان خیلی نترس بود و گفت: خونسرد باشید و به یاد خدا باشید.
یک شب مادرم را در خواب دیدم و گفتم: مادر شما که خوابید ولی در آن لحظه ی آخر که به شهادت رسیدید چه کسی شما را از روی زمین برداشت؟ ایشان گفتند: ناراحت نباش دخترم. لحظه ای که من به شهادت رسیدم مردان بسیار بزرگی از بالا به همراه ملائکه آمدند و مرا از روی زمین برداشتند و بردند. و این مسئله واقعا برای من هضم شد که گرچه خواب دیدم ولی خرسند شدم که ایشان در موقع شهادت ناراحتی نداشتند و مردان بزرگی را که نام بردند اولیاء خدا بوده اند که ایشان را مورد تقبل خودشان قرار داده اند.
شب بیست و یکم ماه مبارک رمضان خواب دیدم که ماه شکافته شده و موجوداتی با ظاهر انسان اما با بالهای طلایی و نقره ای از ماه خارج شدند و این مسئله برایم تعجب انگیز بود. بعد از آن دو فرشته با بالهای بسیار زیبا یکی، طلایی و دیگری نقره ای آمدند و در بغل من قرار گرفتند. تعبیر من از این خواب این بود که احتمالا از آن دو فرشته یکی مادرم و دیگری شوهر خواهرم آقای برازنده بودند که شهید شدند.
حدود سه ماه قبل از این که پدر و مادرم به خانه ی خدا مشرف شوند من در تربت حیدریه کارمند بودم. یک شب خواب دیدم که پدر و مادرم به مکه مشرف شده اند و بعد از مدتی که گذشت دیدم که آن ها بر نگشتند. بعد از آن پدرم تنها به خانه آمد و مادرم همراه او نبود. از پدرم پرسیدم چه شده چرا شما تنها آمده اید؟ ایشان گفتند: مادرت مجروح شده و آن جا مانده است. تا این که این اتفاق افتاد. باور من شد که مادرم شهید شده است. وقتی که مادرم می خواست به مکه برود برای زیارت امام رضا علیه السلام به مشهد رفته بودیم. در حال زیارت به مادرم گفتم شما زیارت نامه بخوانید که ایشان شروع کردند به خواندن زیارت نامه و یک حالت خضوع و خشوعی پیدا کرده بودند و مرتب اشک می ریختند. و من همان جا فهمیدم که حتما از خدا طلب شهادت کرده اند. [۱]