شهید مهدی دانشجو: تفاوت بین نسخهها
Bagheri9711 (بحث | مشارکتها) (صفحهای جدید حاوی «کد شهید : 6514238 تاریخ تولد : نام : مهدی محل تولد : نیشابور نام خانوادگی : دانشج...» ایجاد کرد) |
(بدون تفاوت)
|
نسخهٔ ۱۵ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۰۷:۵۴
کد شهید : 6514238 تاریخ تولد :
نام : مهدی محل تولد : نیشابور
نام خانوادگی : دانشجو تاریخ شهادت : 1365/11/18
نام پدر : حسن مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :
شغل : یگان خدمتی :
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده
گلزار : بهشتفضل
خاطرات:
زمانی که مهدی پانزده ساله بود یک روز در خانه مشغول بنایی بودم که ناگهان دیواری که تازه ساخته بودم روی او خراب شد به طوری که کاملاً ناپدید شد . سراسیمه و با کمک افراد آجرها را برداشتیم و مهدی را بیهوش و در حالی که دستش نیز شکسته بود از زیر آوار بیرون آوردیم و به بیمارستان منتقل کردیم و خدا خواست زنده بماند تا اینکه در راه اسلام به شهادت برسد .
یکی از همرزمان مهدی می گفت : در عملیات کربلای 4 من با مهری پشت خاکریز نشسته بودم و طبق عادت همیشگی کیفم را از جیبم در آوردم و به عکس تنها فرزندم نگاه می کردم ناگهان مهدی با همان چهره خندان همیشگی اش دستی به شانه ام زد و گفت : اخوی کجایی فکر نمی کنی که من دو فرزند دارم . از او پرسیدم پس چرا عکس آنها را به همراه نداری ؟ در جواب گفت : چون ترسیدم شوق دیدار فرزندانم و تلاش شیطان مرا از هدفم دور نماید .
پس از شهادت مهدی یکی از دوستان برادرش یک شب امام زمان ( عج ) را در خواب می بیندکه پرچمی در دست دارند و روی آن نوشته شده مصلح و مهدی نیز در رکاب ایشان پرچمی در دست دارد که روز آن نوشته شده است ناجی .
یک شب به اتّفاق مادرش در منزل مهدی بودیم ، هنگام برگشتن که مهدی داشت ما را می رساند در حالی که به خانه های نیمه ساختة شهرک بهداری نگاه می کردم ، گفتم : مهدی جان کی باشد تو هم صاحب خانه شوی . مهدی در جوابم گفت : پدر جان آیا آرزوی شما برای فرزندانتان همین است که فقط صاحب خانه شوند ؟ دعا کنید فرزندانتان عاقبت به خیر شوند و خانة آخرتشان خوب باشد . ناچار شدم بگویم : پسرم ببخشید و از این جواب مهدی ضمن اینکه شرمنده بودم بسیار لذّت بردم .
یک شب مهدی من و چند تن از دوستانش را به خانه اش دعوت کرد و شام یک غذای مختصر و بدور از تشریفات ( اشکنه کشک ) تهیه کرده بود که این عمل او برای همه ما جالب و خوب بود .
یک روز یکی از اقوام به مهدی گفت : یک مقداری هم به فکر خودت و زندگیت باش ، شما به اندازة کافی به جبهه رفته اید . حالا نوبت بقیه است . او با همان لبخند همیشگی که بر لب داشت گفت : ما می رویم تا آنهایی که معذوریت دارند و نمی توانند در جبهه حضور پیدا کنند خیالشان راحت باشد که اسلام بی یاور نمی ماند .
منبع: سایت یارا ن رضا http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8580