ویرایش‌ها

شهید احمد خیر دستجردی

۳۰ بایت اضافه‌شده، ‏۱۵ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۱۱:۳۵
روزی که احمد می خواست به جبهه اعزام شود مادرم از رفتن او جلوگیری کرد و گفت : دو تا از برادرانت و پدرت و دامادمان در جبهه هستند بگذار آنها بیایند و بعد شما برو . اما او با علاقه ای که داشت در روز اعزام بسیجیان به جبهه به طور زیرکانه ای لابه لای صندلی های اتوبوس مخفی شده بود . هر چقدر اتوبوس را گشتیم او را پیدا نکردیم و بعد از حرکت اتوبوس سرش را از شیشه اتوبوس بیرون آورد و با دست اشاره و خداحافظی نمود و مادرم با عشق و علاقه ای که در او دید برای او دعا کرد و او نیز در همان مرحله که به جبهه رفت به درجه رفیع شهادت نائل گردید .
یک روز احمد از مدرسه آمد و به من گفت : مادر من می خواهم به جبهه بروم من گفتم : تو هنوز کوچک هستی . خلاصه چند روز بعد به خانه یکی از فامیلها رفته بود و کنابها و لباسهایش را در آنجا گذاشته بود و عازم جبهه شده بود من کمی برایش گریه کردم چون نیامده بود تا او را از زیر قرآن عبورش دهم و با او خدا حافظی کنم ولی گفتم : خدایا شکر که فرزند من به جبهه رفت . منبع : سایت یاران رضا <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8456سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />
۱۲۲
ویرایش